رسانه 24
رسانه 24

خانه ی داستان



هنگ م):

درخواست حذف اطلاعات

یعنی خدایش ی مدتیه به کل دوستام و خانوادم گیر دادم که اسم بگید): ویروس بلاگ و کانال تلگرام و ربات گرفتم): هروز میسازم از اسم خوشم نمیاد عوض میکنم واسه همین حتی نمیرسم داستان بزارم):

یعنی خدایش اینقدر سخته که یک اسم خوب و جذاب واسه ی وبلاگ تا الان نتونستم پیدا کنم‌):


لطفا هرکی هر اسم جذ بلده که پر محتوا باشه بگه تا من از این گمراهی بیرون بیام):



حالا اسمش را بگذارید !

درخواست حذف اطلاعات

حالا اسمش را بگذارید !

چه فرقی می کند؟ اصلا هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..

اما حتما یاد داشته باشیدش..

سالی یک روز سعی کنید از اول عاشق هم شوید!

درست مثل روز اول

از اول همدیگر را ببینید.. ذوق کنید

ته دلتان بگویید این همان است که می خواستم!

بروید جلو و حرف دلتان را بزنید، گل بدهید، هدیه بدهید‌، خوب تر می شود حال دلتان .

چه ضرری دارد؟ مگر زندگی همه اش جلو رفتن است؟ گاهی هم باید عقب برگشت و دوباره شروع کرد.

مگر زندگی همه اش جدیت و نظم و ترتیب است؟ بهم بزنید این ترتیبات و تشریفات را

از سر شروع کنید دوست داشتن را

ببینید چه کیفی دارد!

# _بهانست_برای_ایجاد_یه_حالِ_خوب


داستان زیبای. # ❤️
خوانش #آیدا_رها
لطفا گوش دهید


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب .. 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

دریافت



تلگرام درست شد(:+یک جوک

درخواست حذف اطلاعات

تلگرام حل شد هوررررررررررررا

-پسرم اون چهارتا سیم که آویزونه رو میبینی

+آره

-خب دوتاشو بردار

+برداشتم

-چیزی حس نمیکنی

+نه

-ح خوبه

+آره

-خب پس به اون دوتای دیگه اصلا دس نزن برق داره!

(منو بابام موقع تعمیر برق خونه) 

من سرراهیم بخدا




411350 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

متن از وبلاگ دلخوشی های من کپی شده

                                            لطفا دعا کنید

دعا کنید لطفا

ی مامانم ب حالش بد شد و....سک...سکته کرد


الان خبردار شدیم


بردنش توی icu.... ا میگن فقط دعا کنین


مامانم بدجوری گریه میکنه


خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم دعا کنین


خدایا من طاقت ندارم


طاقت گریه های مامانمو ندارم


خدایا حالشو خوب کن....خواهش میکنم


           لطفا دعا کنید


دلخوشی های من

لطفا این پیام رو انتشار بدید تا همه دعا کنن و زود حالش خوب بشه




تلگرام قطع شد):

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان ایا واسه شما هم تلگرام قطع شده یا فقط من اینجوریم؟!

قطع اتصال تلگرام





راز تنهایی!

درخواست حذف اطلاعات

راز تنهایی

تنهاترین نهنگ دنیا، عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد. نهنگی که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالا ه علت تنهایی‌اش را کشف د.


نهنگ ۵۲ هرتزی، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند. محدوده صوتی آواز وال‌های آبی بین ۱۵ تا ۲۰ هرتز است در حالی که آواز این نهنگ ماده ی معادل ۵۲ هرتز داشت، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود.


این داستان شاید حکایت تنهایی خیلی از ما باشد، سخن گفتن و زیستن در آواها، رویاها و دنیاهایی که توسط دیگران قابل دیدن، شنیدن و درک نیست.






اعتقاد به خدا!

درخواست حذف اطلاعات


مرد جوان ی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا 

          اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مس ه میکرد.

    

      شبی مرد جوان به است س وشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه 

      

    روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

      

    مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون 

          است شیرجه برود.

     

     ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی 

       

   تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و 

 

   چراغ را روشن کرد.

 

  آب است برای تعمیر خالی شده 

بود!





لبخند و سکوت!

درخواست حذف اطلاعات

لبخند و سکوت

پیرمردی باهمسرش درفقر زیاد زندگی می د.

هنگام خواب،همسر پیرمرد ازاو خواست تا شانه ای 

برای او ب د تا موهایش را سروسامانی بدهد.

پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که

نمیتوانم ب م حتی بند ساعتم شده ودرتوانم 

نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم...

پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد.

پیرمردفردای آن روزبعدازتمام شدن کارش به بازاررفت 

وساعت خودرا فروخت وشانه ای برای همسرش ید.

وقتی به خانه بازگشت شانه دردست باتعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است وبندساعت نوبرای اوگرفته است...

مات ومبهوت اشک ریزان همدیگررا نگاه می د.

اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است،

برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتن 

وهر کدام برای خشنودی دیگری بودند.

بیادداشته باشیم اگر ی رادوست داری یا شخصی تورادوست داشته باشد بایدبرای خشنود اوسعی وتلاش زیادی انجام دهی.

عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد....




درد!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی درد داره!

واقعا خیلی درد داره که با خانواده ای زندگی کنی که یهو از رو ع های قدیمی یک نامه ای پیدا کنی و میفهمی خانواده ی که باهاش زندگی میکنی خانواده ی اصلیت نیست و کلن یتیم باشی

واقعا دیگه سیر شدم از زندگی و بازی هاش):

ای لعنت به خودم که اینقدر منفورم ):






پلاسکو!

درخواست حذف اطلاعات

بسـ(:ـم الرب

پلاسکو

انگار که پلاسکوی ۵۴ ساله تحمل به دوش کشیدن این همه بار روی دوشش را دیگر نداشت، آتش گرفت و آتش انداخت به جان تهران، فرو ریخت و این بارِ روی دوشش را آوار کرد بر روی عده‌ای قهرمان فداکار بی‌نام و نشان، نه بر روی عده‌ای با نام و نشان بی‌خیال و نه روی مردمانی که ‌هایشان مهم‌تر از قهرمان‌هایشان بود!

چهره‌ی تهران زخمی شد، قلب مردم پر از غم شد، اما خدا صبر دهد قلب خانواده‌ی آتش‌نشانان قهرمان و فداکارمان را؛ دوستانشان را که آ ین لحظات را در کنار هم بودند.

۳۰ دی ماه در یادها می‌ماند نه به خاطر فرو ریختن پلاسکوی پیر، بلکه به‌خاطر فداکاری‌های آتش‌نشان‌های بی‌نام و نشان و بی‌ادعایمان.





بابا جان داد!

درخواست حذف اطلاعات

بابا جان داد


فرزند شهید بود


میگفت بابای من رفت و جان داد


تا هم کلاسی هایم بتوانند بنویسند بابا نان داد..




امان خدا!

درخواست حذف اطلاعات

 اگر به جای گفتن :

دیوار موش دارد و موش گوش دارد


بگوییم


فرشته ها در حال نوشتن هستند


نسلی از ما متولد خواهد شد که به

جای مراقبت مردم ”مراقبت خدا“را در نظر دارد!


قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خو م


بچه را ول کردی به امان خدا !

ماشین را ول کردی به امان خدا !

خانه را ول کردی به امان خدا !


واینطور شد که "امان خدا" شد؛ مظهر ناامنی!


ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست....





حبه قند

درخواست حذف اطلاعات



میگفت: اندازه یک حبّه قند است . . .

گاهی می افتد توی فنجان دل ما . . .

حل می شود آرام آرام . . .

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم . . .

روحمان سر می کشد آن را . . .

آن چای شیرین را . . .

 زهرآگین دیرین را . . .

آن وقت او، خون می شود در خانه تن . . .

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود مـن ...


⭐️اعوذبالله من نفسی⭐️



صبح بخیر




نگرش!

درخواست حذف اطلاعات



‍از قورباغۀ کوچکی که ته چاهی زندگی می کرد، پرسیدند: آسمان چیست؟ گفت: دایرۀ کوچکیست به رنگ آبی.... 


✅مفهوم هر چیزی، در خود آن نیست، در نگرش ما نسبت به آنها نهفته است. دیدگاهتان را تغییر دهید، تا زندگیتان متحول شود.






آن مرد در باران آمد!

درخواست حذف اطلاعات


دوباره به طرف پنجره رفتم . باران قطره قطره کاشی های حیاط را پر می کرد.حیاط خیس می شد و آب به سمت دهانه ناودان جاری می گشت تا همچون تشنه ای حلقومش راپر کند .! تمامی آن روز حرف های منیژه خانم توی گوشم بود .آقا رضا میگه : ظاهرا آنها قصد کشتن پیرزن را نداشتن .فقط می خواستن خونه را خالی کنن...

تاریکی شب روشن وخاموش شد. صدای مهیب رعد توی گوشهایم پیچید. باران شدت گرفت. دست پیش بردم وپنجره را روی هم گذاشتم وبه اتاق برگشتم. دستهای پیر زن را با سیم بسته بودند بیچاره آن قدرا دست و پا زده بود که جای سیم ها روی دست وپایش مانده بود. همچنان عرض اتاق طی می حالا خانمان آرام شده بود .دقایقی بود که علی را خوابانده بودم عادت داشت همیشه قبل از خو دنش گریه هایش را د این روزها طوری جیغ وویق می کرد که هر ی می شنید فکر می کرد کتکش می زنم . ساعت را نگاه برای چندمین بار عقربه ها توی چشمهایم جابجا شدند . شب از نیمه گذشته بود خم شدم و پتوی علی را که پس زده بود به رویش برگرداندم .

خوابم گرفته بود وخمیازه ها به طور متوالی دهانم را پر می کرد . منیژه خانم می گفت : همسایه دو روز بعد متوجه غیبت پیر زن شده بودند او طوری اینها را تعریف میکرد که هنوز چهار ستون بدن می لرزید . احساس چار دیواری خانمان آن قدر وسیع شده است که در صحرایی نا متناهی تک وتنها قدم می زنم. انگار وحشت کرده بودم دو سه باری صلوات فرستادم . برگشتم و برای چندمین بار توی حیاط را سرک کشیدم لنگه پنجره براثر شدت باد به دیوار می خورد. ص توام با او گوشهایم را پر کرد تمرکز که بشنوم ی به درب حیاط خانمان کلید گذاشت و آن باز کرد لحظاتی بعد صدای پایش راه پله رادر برگرفت. بهروز بود به اطمینان به رختخوابم برگشتم . دقایقی بعد بدنم گرم شده بود.





کتلت و نان سنگک!

درخواست حذف اطلاعات

کتلت و نون سنگک

ته پیاز و رنده رو پرت توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز و تخم مرغ رو ش تم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن و خوابوندم کف ش ، برای خودش ج ج خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آ سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می . گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی د و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر ن ؟ آ ین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و ج محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:” من آدم زمختی هستم”. زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما ی زنگ این در را نخواهد زد، ی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش ….




شاید تن او تشنه گرمای مهر و عطوفت بود!

درخواست حذف اطلاعات

شاید تن او تشنه گرمای مهر و عطوفت بود!

به بطری یک لیتری بنزین نگاهی انداخت و تو دلش دعا کرد ""خدا کنه این بطری، قد یک بیست لیتری برکت داشته باشه!""

سوز و سرما توان هر حرکتی رو ازش گرفته بود...به جرقه های آتش نگاهی انداخت و دستش رو جلو برد تا جرقه های به در امده رو بگیره...از اینکه نمیتونست انها رو بین مشتش داشته باشه به تکاپو افتاد ...

حس میکرد تنش گرمتر شده...از رو جعبه چوبی بلند شد و دور پیت سوراخ سوراخ پر از آتش دوید...حالش خوب بود...چون با هر چرخی که دور آتش میزد پاهایش گرم و گرمتر میشد...

ماشینی جلوتر از پسرک به روی ترمز زد و نگهداشت...پسرک دست از چرخیدن برداشت و به ماشین و راننده شیک پوشش نگاه انداخت...در دل دعا میکرد گالنی بنزین بهش بدهند...

خانمی با پ وی شتری رنگ به سمت پسرک امد و جویای احوالش شد...

پسرک رو جعبه کج و کوله اش نشست و به چوبهای پر سر و صدا خیره شد...

خانم جوان پ ویش رو از تنش کند و به روی شونه های پسرک انداخت و رفت...

پسرک گرم شد...گرمِ گرم...او دیگر از هیچ تقاضای بنزین نکرد...شاید تن او تشنه گرمای مهر و عطوفت بود نه گرمای حاصل از سوختن یک لیتر بنزین تمام شدنی!!!





چرا زنها میگریند؟!

درخواست حذف اطلاعات

پسرک مادرش را در حال گریه دید. با پاهای کوچکش دوان دوان نزد او رفت و علت گریستنش را جویا شد. مادر جواب داد: عزیزم من برای اینکه یک زن هستم گریه می کنم.

پسرک تعجب کرد و به اتاق خود بازگشت. او هیچگاه نتوانست بفهمد که چرا زن ها گریه می کنند. او دیگر بزرگ شده بود.

روزی در خواب از خدا پرسید: خدای مهربان! چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا در جواب گفت: من زن ها را به صورت خاصی آفریده ام.

شانه های آن ها را آن قدر قوی خلق که بتوانند بار زندگی را به دوش بکشند و آن قدر نرم که صورت کودکشان را در هنگام آغوش گرفتن، آزار ندهند.

به آنها صبر و تحملی ویژه دادم تا کودکان خود را به دنیا آورند. به آنها توانی دادم تا بتوانند در هر شرایطی حتی در هنگام بیماری از اطرافیان خود مراقبت کنند بدون اینکه شکایتی از زبان آنها جاری شود.

به آنها قلبی رئوف دادم تا بتوانند خطاهای شوهرانشان را ببخشند. به آنها اشک اعطا که در هنگام نیاز از آن استفاده کنند.

فرزندم بدان که زیبایی زن به چهره و لباسی که می پوشد نیست. زیبایی زن در چشمان او نهفته است. چون چشمان ن که هر از گاهی از اشک تر می شود، دریچه قلب مهربان آنهاست.





توقع زیاد!!

درخواست حذف اطلاعات

توقع زیاد

در زمان های قدیم شخصی برای ید کنیز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشای حجره هاشد.به حجره ای رسید که برده ای زیبا در آن برای فروش گذارده و از صفات نیک و توانایی های او هم نوشته بود ند و در آ هم نوشته بودند، اگر بهتر از این را هم بخواهید به حجره بعدی مرا جعه فرمایید.

در حجره بعدی هم کنیزی زیبا با خصوصیات خوب و توانایی های بسیار در معرض فروش بود و ضمنا بر بالای سر او هم همان جمله قبلی که اگر بهتر از این را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید.

آن بندۀ خدا که حریص شده بود از حجره ای به حجره دیگر می رفت و برده ها را تماشا می نمود و در نهایت هم همان جمله را می دید.

تا اینکه به حجره ای رسید که هر چه در آن نگاه کرد برده ای ندید. فقط در گوشه حجره آینه ی تمام نمای بزرگی را نهاده بودند خوب دقت کرد و ناگهان خودش را تمام و کمال در آینه دید.دستی بر سر و روی خود کشید.چشمش به بالای آینه افتاد که این جمله را بر بالای آینه نوشته بودند:

چرا این همه توقع داری؟ قیافه خودت را ببین و بعد قضاوت کن.




دیوونه کیه؟! عاقل کیه؟!

درخواست حذف اطلاعات

دیوونه کیه؟

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.

او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مس ه میکنند و به تو و حرفها و کارهایت  میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت: 

((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). جوابش مرا

مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم

تعریف کن.!

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد

و گفت :((قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین

چیزی که دیده ام مراسم خا پاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن می د.پرسیدم:چرا به نظر تو

زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:((مگر برای ی که به مرگ لبخند زده

است باید گریه کرد؟؟!!

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند

که او را دیوانه می پندارند؟؟...