رسانه 24
رسانه 24

خانه ی داستان



مهر مادری

درخواست حذف اطلاعات

مهری مادری-خانه سالمندان

پیرزن با شور و شوقی وصف ناپذیر، نقشه‌هایی را که سالها به آن فکر کرده بود عملی کرد. 

خانه‌ چند طبقه‌اش را فروخت و برای هر یک از فرزندانش آپارتمان مستقل ید تا راحت زندگی کنند. 

طبق نقشه‌هایش قرار بود به نوبت میهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد. 

یکی از روزها، خواهرها و برادرها تصمیم گرفتند به بهانه پارک، بیرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتی برگشتند، پیرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.





خیلی مس ه است):

درخواست حذف اطلاعات

خیلی مس ه است سیستمی که دوماه ی بعد صفحه ی مر رو میاره بالا):

بعد میزنی به پشتیبانی میگه باید بیاریش ویروس کشیش کنم):

بعدش ویروس کش اسمارت سیکوریت نتونه ویروس رو پیدا کنه و محوش کنه):





گاهی زود دیر میشود!!!

درخواست حذف اطلاعات

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم


من هم گذرا می گفتم منم همینطور عزیزم...


ازهمان حرفایی که مردها از زنها می شنوند و قدرش رانمی دانند...


همیشه شیطنت داشت.

ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟


یک شب کلافه بود

یادلش میخواست حرف بزند میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم


من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی...


گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی


این را که گفت از کوره در رفتم،

گفتم خداکنه تا صبح نباشی...

بی اختیار این حرف را زدم..


این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...


بعد از اینکه کارهایم را کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم  افتخار که زیباترین زن دنیارا دارم


لبخند بی روحی زد ...


نفس عمیقی کشید و خو دیم ...


آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...


از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...


هزاران سوال ذهنم رامی خورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...


گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...


مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!


همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...


شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...


شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..


بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...


من اما...


آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...


بعد مرگش دنبال چیزی می گشتم، کشوی کنار تخت را باز ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...


خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...


آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...


حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر  دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...


حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد 


باید بیشتر مواظب زن ها بود 

گاهی زود دیر میشود.





مثل هروز...!!!

درخواست حذف اطلاعات



پیرمرد مثل هر روز، گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. می دانست که باز مثل هر روز و هر دفعه، با نگاه به شماره آسایشگاه، ی گوشی را برنمی دارد. پیرمرد، باز مثل هر روز، صدای پسرش را روی پیامگیر شنید... و آرام گرفت.





خوشبختی؟!

درخواست حذف اطلاعات

خوشبختی


تا زمانیکه روزگار شما را چندین بار به زمین نکوبیده باشد نمی توانید به معنای واقعی بهای زندگیتان را درک کنید .


تا وقتی که دلتان نش ته باشد نمی توانید کاملاً قدر عشق را بدانید .


و مادامیکه با غم و اندوه آشنا نشده باشید قادر نیستید ارزش خوشبختی را بفهمید .


وتا زمانی ش ت عاطفی رو حس نکرده باشید   قدر شخصیت خودرا هرگز نخواهید دانست

این است باورر زندگی من


#نگار_گرامی



مستی بهترین دین است!!!!!

درخواست حذف اطلاعات

مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش،


رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش.


رفتم تا به در میخانه ای رسیدم و دیدم در آنجا جام ها را به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی نوشا نوش ...


سپس فرمود : من آنموقع بود که دیدم مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند .


پرستش به مستیست در کیش مهر

برون اند زین حلقه هوشیارها


علامه طباطبایی





دوستان کمک پلیز!!!!

درخواست حذف اطلاعات

سلام(:

خوبید(:

عید مبعث بر همه ی مسلمان جهان علل خصوص بلاگری های عزیز تبریک میگم(:

میخوام وب کم ب م ی تا حالا ید یا میتونه راهنمایی کنه چی ب م و از کدوم شرکت

قیمت هم مهم نیست فقط کیفیتش خوب باشه(:

لطفا کمک کنید مرسی(گل)




کار خدا پسندانه:) +ع +اصلاحیه لینک نزاشته بودمd:

درخواست حذف اطلاعات

ع کارت اهدای عضو

سلام دوست جونیای من دوست دارید یه کار خوب کنید؟


از اینکه نسبت به اطرافیانم و واقعیت هایی که تو زندگیای خیلیا ممکن اتفاق بیفته احساس تنفر به خودم پیدا می همیشه دغدغه کمک به دیگرانو داشتم ، من که آدم خوبی نبودم یه روز یکی از دوستام بهم گفت بیا یه کار توپ کن بلکه از این حال و هوا بیرون بیای گفتم چه کاری گفت : تو که انقدر دغدغه مردم و خانواده ها و کودکان و داری کارت اهدای عضو بگیر شاید تونستی با رفتنت زندگی هایی رو نجات بدی و من ثبت نام و از اون روز به بعد نگاهم به زندگیم تغییر کرد 

اگر دنبال تغییر هستید 

کلیک کنید♥♥

نمیخوام مجبورتون کنم اما اگه دوس داشتید پر کنید نظر من اینه که ممکنه برای همه اتفاقی بیفته که باعث بشه بدن سالممون زیر خاک بره بهتر نیست یه کاری کنیم که بقیه سود ببرن هم خودمونو خدا رو خوشحال کنید. 

راستی از این کارت های خفن هم میدنd:

فعلا من امروز ثبت نام و خواهر کوچیکم و برادرم دارن ماس میکنن واسشون ثبت نام کنمd:

یعنی در این حد کارت ها خفن هستd:

یه پیشنهاد دیگه هم براتون دارم اگه شماهم یه همچین پستیو تو وبلاگاتون بزارید ممنونتون میشم

منابع:وبلاگ زری خانم




#طنز(:

درخواست حذف اطلاعات

جوک

پسر بچه ای ی درباره امپراطور چین میدید.

که تمام شد رو کرد به مادرش و گفت:

مامان منم وقتی بزرگ شدم مثل این امپراطور هفت تا زن میگیرم.


یکی آشپزی کنه...

یکی لباسامو بشوره...

یکی خونه رو تمیز کنه...

یکی برام آواز بخونه...

یکی منو ببره ...

یکی شبا برام قصه بگه...

یکی هم مشت و مالم بده...


مادر پرسید:

خوب یکی دیگه نمیخوای که بغلت بخوابه؟



پسر گفت:

نه. من تورو دوست دارم. تو بغلم بخواب.

چشمان مادر پر از اشک شد. پسرش را بغل کرد و بوسید و از پسرش پرسید:

خوب اونوقت ت کجا بخوابن؟

پسر گفت:

برن پیش بابا بخوابن.




اینبار چشمان پدر پر از اشک شد و پسرش را در آغوش گرفت و گفت:

راضیم ازت بابایی...





کار خدا پسندانه:) +ع

درخواست حذف اطلاعات

کارت اهدای عضو

سلام دوست جونیای من دوست دارید یه کار خوب کنید؟


از اینکه نسبت به اطرافیانم و واقعیت هایی که تو زندگیای خیلیا ممکن اتفاق بیفته احساس تنفر به خودم پیدا می همیشه دغدغه کمک به دیگرانو داشتم ، من که آدم خوبی نبودم یه روز یکی از دوستام بهم گفت بیا یه کار توپ کن بلکه از این حال و هوا بیرون بیای گفتم چه کاری گفت : تو که انقدر دغدغه مردم و خانواده ها و کودکان و داری کارت اهدای عضو بگیر شاید تونستی با رفتنت زندگی هایی رو نجات بدی و من ثبت نام و از اون روز به بعد نگاهم به زندگیم تغییر کرد 

اگر دنبال تغییر هستید 

کلیک کنید♥♥

نمیخوام مجبورتون کنم اما اگه دوس داشتید پر کنید نظر من اینه که ممکنه برای همه اتفاقی بیفته که باعث بشه بدن سالممون زیر خاک بره بهتر نیست یه کاری کنیم که بقیه سود ببرن هم خودمونو خدا رو خوشحال کنید. 

راستی از این کارت های خفن هم میدنd:

فعلا من امروز ثبت نام و خواهر کوچیکم و برادرم دارن ماس میکنن واسشون ثبت نام کنمd:

یعنی در این حد کارت ها خفن هستd:

یه پیشنهاد دیگه هم براتون دارم اگه شماهم یه همچین پستیو تو وبلاگاتون بزارید ممنونتون میشم

منابع:وبلاگ زری خانم




قضاوت!!

درخواست حذف اطلاعات

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.

بچه ها شیطنت و سر و صدا می د و مرد هم در فکر فرو رفته بود.

مردم با هم پچ پچ می د و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!

بالا ه یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟

مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.

در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !

در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی با بچه ها و سرگرم شان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد ...

 هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.





فواید بودن!!!(خیلی جالبه خونید)

درخواست حذف اطلاعات

 بودن

انشاء یک پسر 10 ساله کرد که برنده جایزه بهترین انشاء درسطح کشوری و استان اذربایجان غربی شد بخون می ارزه...

معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می ی م

که بودن فواید زیادی دارد

من مقداری در این مورد فکر و به این نتیجه رسیدم که

مهمترین فایده ی بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آ انشاء باشد

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما یم

ببینیم چقدر بودن فایده دارد

مثلا در مورد همین ازدواج

وقتی ی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.

مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،

برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

هیچ ی نگران کرایه خانه اش نیست.

ها آنقدر عاقلند که میدانند

بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند

ها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.

شما تاکنون یک معتاد دیده اید؟

ی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم مردم شود؟

آ ها خودشان خواهر و مادر دارند

تا حالا شما بیکار دیده اید؟

آیا دیده اید ی زیرآب دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید ی غیبت دیگری را د؟

آیا تا بحال دیده اید ی زنش را کتک بزند ؟

یا ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آ توهم ی؟!

هیچ ی غمباد نمی گیرد

هیچ ی رشوه نمی گیرد.

هیچ ی نمی کند

هیچ ی آبروی دیگری را نمی ریزد.

هیچ ی خیانت نمی کند.

هیچ ی دل دیگر را نمی شکند.

هیچ ی دروغ نمی گوید.

هیچ ی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد

در حالی که طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد

تا به گوساله اش شیر بدهد

هیچ ی دیگر را نمی کشد

هیچ ی...

خیلی فایده ها دارد

لباس ما از است

غذایمان از ، شیر و پنیر و کره و خامه ...

ولی با همه منافع یادشده هیچ ی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا

اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید بودن بگویم،

دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما

به نظر من مهمترین فایده بودن این است که دیگر

آدم نیست"








ملکه های ایرونی؟!!!

درخواست حذف اطلاعات

ملکه های ایرونی

چار دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گه، چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن  ؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟ همایون لبخندی میزنه و میگه :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟ چار با عصبانیت می گه : نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!! همایون هم بی درنگ می گه : خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! 



منبع: ناگفته ها



اشک خدا !!!!

درخواست حذف اطلاعات

اشک خدا و مادر

زن ن نا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام


رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟

زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.

فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟

زن پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!

سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.

پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه

با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.

مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.

و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.

فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟

مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟

فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی ی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از 

خدا می خواهی , درست است؟

زن با اطمینان پاسخ داد: نه!

فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟ 

زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.

اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.

هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟

فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!

زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!

فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است





پدرم روزت مبارک

درخواست حذف اطلاعات

پدر

❤️پـدر مشکل گشاےخانواده

❤️پـدر یک قهرمان فوق العاده

❤️پـدر یعنے غرور وهستی من

❤️پـدر یعنےتمام هستےمن

❤️پـدر لطف خدا، روےزمین است





امیدوارم(:

درخواست حذف اطلاعات

امیدوارم هیچ مثل من بیمار نشهlaugh

 

بشنویمsmiley

 

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب .. 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


دریافت

 




گره بافتنی کاموا

درخواست حذف اطلاعات

گره های بافتنی کاموا

یافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد،

می پیچد به هم ، 

گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، 

گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود، 

کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، 

یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های

کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،

باید یک جایی تمامش کرد،

سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت “

که اگر آن بند شود کار زندگی تمام است…


زنده یاد #سیمین_بهبهانی






معرفی وبلاگ آقا رضا(:

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان
یه وبلاگ پیدا ممنون میشم ازش حمایت کنید
آقا رضا قالب رایگان طراحی می کنه، فونت وبلاگ شمارو رایگان عوض میکنه، برنامه های نایاب و براتون ارسال می کنه و کلی امکانات دیگه.

اینم آدرس: قالب رضا

دنبالش کنید (ممنون)




خواستگاری و عیب کوچولو!

درخواست حذف اطلاعات

پسری به خواستگاری دختری رفت


خانواده دختر از او پرسیدند:وضع مالی شما چطور است ؟پسر جواب داد :عالیست 

به او گفتند:تحصیلاتتان به کجا رسیده؟جواب داد ؛تحصیلات عالیه داریم 

پرسیدند :موقعیت خانوادگی تان چطور است ؟گفت نظیر ندارد 

به او گفتند :شغل شما چیست ؟جواب داد ؛از کار بی نیازم ولی به کار تجارت مشغولم، 

از پسر پرسیدند که شهرت شما در شهر و محل تولدتان چگونه است ؟در جواب گفت :به خوشی خلقی معروفم. 

عروس و پدر مادر از این همه سجایای اخلاقی به حیرت افتاده بودند و قند توی دلشان آب می شد 

مخصوصا مادر عروس در نهایت شادمانی گفت:آقا 

با این همه صفات و اخلاق پسندیده  آیا عیبی هم دارد؟

مادر پسر جواب داد :فقط یک عیب کوچک دارد و آن هم این است که زیاد دروغ می گوید





دیوانه؟؟!!!

درخواست حذف اطلاعات

دیوانه

از ﺩﻮﺍﻧﻪ ﺍ ﺮﺳﺪﻧﺪ : چه ی ﺭﺍ ﺑﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭ ؟


ﺩﻮﺍﻧﻪ خندید و ﻔﺖ: "ﻋﺸﻘﻢ" ﺭﺍ...

ﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ" ﺴﺖ ؟؟ ﻔﺖ : "ﻋﺸﻘ" ﻧﺪﺍﺭﻡ !!


ﺧﻨﺪﺪﻧﺪ ﻭ ﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍ "ﻋﺸﻘﺖ" ﺣﺎﺿﺮ ﻪ کارها ﻨ....؟


ﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﻤ ﻨﻢ...، خیانت نمیکنم...

دور نمیزنم.... وعده سر من نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم....


و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﺶ ﻧﻤﺬﺍﺭﻡ، ﻣﺮﺳﺘﻤﺶ...

ﺑ ﻭﻓﺎ ﻧﻤﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ..

برایش فداکاری خواهم کرد..ناراحت و نگرانش نمیکنم...غمخوارش میشوم...


ﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﺮ ﺗﻨﻬﺎﺖ ﺬﺍﺷﺖ ...، ﺍﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..، اﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﺮﺩ ، ﺍﺮ ﺑ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..اگر ترکت کرد ﻪ...؟


اشک بر چشمانش حلقه زد و ﻔﺖ : ﺍﺮ ﺍﻨﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻪ ﻣﻦ "ﺩﻮﺍﻧﻪ" ﻧﻤﺸﺪم...