رسانه 24
رسانه 24

ما که درختیم، قلم می شویم



نژاد پرستی و قوم گرایی

درخواست حذف اطلاعات

قرار نبود تمدّن چندهزار ساله از ما یک مشت نژاد پرست بسازه...


پ.ن1: چند وقت پیش تو اینستا به یکی گفته بودم شعر موزون و اوزان اولیه ی شعری و... توسط عرب زبان ها به جریان افتاد. با اینکه میدونم هیچ اطلاعی نداشت پرید بهم و شروع کرد به سخنوری! و شاهنامه خوانی... جالب اینه من از ادبیات میگفتم اون از زبان، من از تاریخ اون از جغرافیا!! خلاصه اینکه ما ایرانی ها غالباً نژادپرست و قوم گراییم.

پ.ن2: هوا داره کم کم دل پذیر میشه!! :))

پ.ن3: هه!!




دیکتاتوری

درخواست حذف اطلاعات

دیکتاتوری چرا بد است ؟ زیرا جز شخص دیکتاتور وشخصیت دیکتاتور ، دیگر شخصیت ها از میان می روند، درشخصیت او حل می گردند و جامعه ای با میلیون ها انسان مصلحتی، تنها دارایِ یک "من " ، یک "انسان حقیقی" ، و "یک شخصیت"است و چنین است که جامعه فقیر می شود و منحط. " علی شریعتی" ____________________________________________ پ.ن1: بعد از مدت ها سلام به دوستان... چیزی برای عرضه نداشتم(!) پ.ن2: به قول سرهنگ: کجا میری برادر؟ بایست!!



وزش چشم تو پاییزم کرد...

درخواست حذف اطلاعات

سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه

مطمئن باش ی قادر نیس من و از عشق تو برگردونه

گوش کنید این عاشقانه ی ناب رو که گره خورد با یک حرکت انسانی زیبا

با صدای چاوشی بزرگ

شعر: حسین صفا


کنید...




مواظب جن های خانه مان باشیم

درخواست حذف اطلاعات


شبی در منزل شیخ الشیوخ مهمان بودند و ولیمه قبولی پسر شیخ تناول می د.

اط و اشربه فراوان بود که ناگاه برق رفت و مجلس در تاریکی مطلق فرو رفت.

یکی از شیوخ پیشنهاد داد که تا آمدن برق همه مشغول دست زدن شوند تا مبادا ی محتویات سفره را در تاریکی هاپولی کند.

القصه صدای ممتد کف زدن بلند بود تا اینکه برق آمد و اتاق روشن شد. چشم همه به سفره افتاد که حس غارت شده بود و دریغ از یک هل پوچ!

شیخ گفت: ما که همه دست میزدیم؛ نکند جنیان سفره را غارت کرده اند!

در این لحظه رئیس اجنه بر آنان ظاهر گشت و گفت: شما هریک با یک دستتان به روی رانتان میزدید و با دست دیگر غذاها را بسرعت در گلو و شکمتان میریختید تا مبادا از دیگران عقب بیفتید، آنوقت تقصیرش را می اندازید گردن اجنه ؟!

.یکی از قلندران فرزانه که شاهد ماجرا بود گفت: دل بد مدار که اینان در این کار ید طولایی دارند و سالهاست که با یکدست بر سر و میزنند و با دست دیگر جیب خلایق را خالی میکنند و میگویند اجنبی برد !!


پ.ن: نگذارید برق ها را خاموش کنند . . .!

...




فریدون فروغی

درخواست حذف اطلاعات

غم تنهایی اسیرت میکنه 

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

____________________

پ.ن: عازم م و تو فکر سفر و بقیه ی زندگی ... 

فعلاً کوتاه مینویسم دردهامو... عذر

;)




ترس از مـــرگ ...

درخواست حذف اطلاعات

دو گروه از مرگ نمی ترسند و از آن ابایی ندارند

یکی آنانکه همه چیزشان را باخته اند

و دیگر آنانکه همه چیز را بُرده اند...

ج.ح

________________________

پ.ن1: چقد حال همه بده... چه روزهای غمگینی... گذشته کجایی دقیقاً کجایی؟؟ 

پ.ن2:مث یه قایق متروک توی دریای جنوبم / دارم از توو میشم به همه میگم که خوبم... :( مهدی




حرف تازه ای برام نداشت...

درخواست حذف اطلاعات

غم ِِ جُمعه عصــر و

غریبىِ حصر و

یه دنیا محالو

تو َ م گذاشتی

پ.ن: ها خون جای بارون میچکه... :(




کدوم زاده دخیل ببندم؟!

درخواست حذف اطلاعات

یادمان باشد ما برای خودمان زندگی نمی کنیم. آن مرگ است که فقط برای خودمان است. تولستوی

تا می توانیم توانایی های خودمان را به اشتراک بگذاریم. برای آگاهی هم تلاش کنیم.در مورد مسائل اجتماعی واکنش نشون بدیم...

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند

من اگر بنشینم تواگر بنشینی،چه ی برخیزد؟ حمید مصدق

___________________________________________

همینطوری نوشت: ننه طلا میگه خدا بزرگه...خدای برّه ها خدای گرگه

اینا همش حکمت روزگاره... بخت سفید رخت سیا میاره

ننه طلا قصه بخون... شکارم... خزون زده به باغ روزگارم

منی که به قضا قدر می خندم... کدوم زاده دخیل ببندم؟احسان افشاری




غم پشت غم , داغ پشت داغ

درخواست حذف اطلاعات
گفتنی ها کم نیست اما...کاش چشمامو ببندم , بیدار شم ببینم خوابم... خو م... خواب بودیم!! کاشکی باز بخو م ولی تا به ابد... #پلاسکو #شرم #عوضش_امنیت... #عوضش_میرم_بهشت ___________________________________ پ.ن: حرف هایی تو دلم بود که ... باشه برای بعد!!



خودمانیم... چه زیبا رفتی!

درخواست حذف اطلاعات

از کــوچ، عقب ماندم و تنهـا رفتی

زخمی شده بودم که به یغما رفتی


راضی نشدم بـه رفتنت یک لحظـہ

امّــا خودمانیم، چه زیبــا رفتی...

جعفر حبیبی




دنیا که دنیا نیست... زندونه!

درخواست حذف اطلاعات

باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می برم:

خیلی دلم می خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یکبار، از میانِ مُرده ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانه های جمعی دارم، چند رو مه ب م.

این آ ین آرزوی من است؛ رو مه ها را زیرِ بغل می زنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمیگردم و از فجایعِ این جهان باخبر می شوم.

و سپس، با خاطری آسوده، در بسترِ امنِ گورِ خود دوباره به خواب می روم.

با آ ین نفسهایم . . .

"لوئیس بونوئل"





سوختن دو کودک در آتش

درخواست حذف اطلاعات

جهنم همین جاست... منتهای مراتب اینجا بی گناهان می سوزند و بانیان آنها با پاسکاری های متعدد شانه خالی می کنند و چشم بسته حکومت میکنند[این رکورد ثبت نشده]

 احد و صمد در آتش بی وجدانی و بی مسئولیتی یک عده سوختند! زنده زنده سوختند!! هه! زنده؟؟ ما مرده ایم و تیغ نمی فهمد...

____________________________________________

پ.ن:به قول حاجی مایلی: باید بهمون بر بخوره...(با بغض)




جعل فرهنگی(؟)

درخواست حذف اطلاعات

و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج ِِ سفر از قفسی تا قفسی نیست


در عشق خوشا مرگ که این بودنِ ناب است

وقتی همه ی بودنِ ما جز هوسی نیست

"اردلان سرافراز"

__________________________________________

پ.ن: این شعر آقای سرافراز به اشتباه با نام هوشنگ ابتهاج در فضای خا تری منتشر شده است. چیزی که این روزها زیاد شده جعل فرهنگی است. مثلاً مولاناهای جدیدی که در شبکه های اجتماعی دست به دست می چرخند تا پندهای مدرن به خورد ملت دهند(چند روز پیش یک مثنوی خواندم با تبلیغ بی دینی که به مولانا نسبت دادند هرچه گشتم حتی خود شعر را در سایتی پیدا ن . مشخص است که برای بهتر خوراندن این افکار به مردم مولانا را دستاویز قرار داده اند). یا حسین های پناهی که اگر آثار منتشرشده به اسم مرحوم را جمع کنیم کلی کتاب میشود. البته شاه ِِ همه ی این صاحبان جعلی کوروش کبیر است که همچنان فرمانرواست و پند و اندرز میدهد!!

شریعتی هم از این قاعده مستثنی نیست...

:)




. . .

درخواست حذف اطلاعات

و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج ِِ سفر از قفسی تا قفسی نیست


در عشق خوشا مرگ که این بودنِ ناب است

وقتی همه ی بودنِ ما جز هوسی نیست

"اردلان سرافراز"

__________________________________________

پ.ن: این شعر آقای سرافراز به اشتباه با نام هوشنگ ابتهاج در فضای خا تری منتشر شده است. چیزی که این روزها زیاد شده جعل فرهنگی است. مثلاً مولاناهای جدیدی که در شبکه های اجتماعی دست به دست می چرخند تا پندهای مدرن به خورد ملت دهند. یا حسین های پناهی که اگر آثار منتشرشده به اسم مرحوم را جمع کنیم کلی کتاب میشود. البته شاه همه ی این صاحبان جعلی کوروش کبیر است که همچنان فرمانرواست و پند و اندرز میدهد!!

شریعتی هم از این قاعده مستثنی نیست...

:)




شبای تنهایی بدون لالایی چجوری خوابم برد؟

درخواست حذف اطلاعات

چاوشی

دلم گرفته، محضِ دلخوشی

پنــاه می بـرم به چــاوشی

پ.ن: فعلاً با همین مسکّن ادامه حیات میدم!





هجـــــرت علـاجِ عـــاشقِ تنهـــــــاست . . .

درخواست حذف اطلاعات

دریا برایِ مردنِ ماهی

بی اختیار فاتحه می خواند

ماهی به خنده گفت که: گاهی

هجرت، علاجِ عاشقِ تنهاست...

اما درون تابه نمی پُخت

از بس که بی قرارِ وطن بود

"حسین صفا"




آغاز یک ناتمام

درخواست حذف اطلاعات

فرصتی دارم برای نوشتن...

با دستهایم , چشم هایم, حنجره ام...

با نفس هایم می نویسم!!


با نفس های بی مخاطبِ خود

از تو در باد شعر می گویم

من که زیرِ شکنجه ها هستم

جای فریاد, شعر می گویم


همیشه راه برگشت کوتاه تر و سخت تراست...

ما نمی رویم

ما بوده ایم و بودنی

ماندنم جای خودم را تنگ می کند

پس...

برمی گردم!!

به آنچه مرا بود ...

اما با شعر!

با آنچه که از کالبد عشق تراشیده ام!

آری!

من...

عشق...

شعر...

تمام نمی شویم...


جعفر حبیبی




از اعتراف زلیخا خوشم نمی آید ...

درخواست حذف اطلاعات

غزل روزنه ایست برای فرار از ی که بی خو امانم را می بُرد!


من از شلوغی دنیا خوشم نمی آید

از این همه دلِ تنها خوشم نمی آید


اگرچه خواهش بسیاری از تو داشته ام

از اعتراف زلیخا خوشم نمی آید


تو رفتی و شب و روزم پر از نبودن توست

از این همه شب یلدا خوشم نمی آید


از آن مسیر که رفتی_دلم که می گیرد

عبور می کنم اما خوشم نمی آید


خوشا به حال تو و عاشقانِ بعدی تو

از این قبیل پسرها خوشم نمی آید


به خاطر دل من به ی نگاه نکن

ببند پنجره هارا , خوشم نمی آید


در انتظار کدامین بهار از پاییز

خوشم می آمد و حالا خوشم نمی آید؟


شروع شد غزلم با نگاه عاشقِ تو

تمام شد غزلم با خوشم نمی آید!

جعفر حبیبی

94/12/13

__________________________________________________________

پانوشت اول: برای دیگران شادی را میخواهم اما برای خودم غم.. را. غمی که با یک غزل تمام می شود!

پانوشت دوم: می دیدمِت , دست و پامُ گم می !!

دست و پام پپیشکش! خودت کجایی که پیدات نیست؟!




عشق تاریخ انقضا دارد

درخواست حذف اطلاعات

عشق مث سیگار میمونه. پک اولُ که زدی لذت بخشه. بقیه اش (اگه باشه) عادت و عادت و عادته... به قول خودم:

بعد یک پُک تمام خواهد شد

مثل سیگار انتها دارد...

در جهانی که من در آن هستم

عشق تاریخ انقضا دارد

________________________________

پ.ن: میتونین قبول نداشته باشین :)




بیشتر به چے فکر می کنم؟

درخواست حذف اطلاعات

گاهی به اسپرمی که تبدیل به من شد فکر می کنم! از وقتی که دندان عقل اولم درآمد برایم سؤال بود که اگر به دنیا نمی آمدم کجا به سر می بردم.  عدم برایم قابل درک نیست. نیستی در ذهنم فرو نمی رود! حدس می زنم مثل تخم یک میوه بودم که پس از باران سر از تخمِ عدم بیرون آوردم و بارور شدم تا سبز بمانم...

یکی دیگر از دل مشغولی هایم عدم درک بی نهایت است. مثلاً ساعت ها در ذهن خودم از سیاره ها و ک شان ها عبور میکنم اما دیواری روبرویم نمی بینم و نیست[قطعاً]. چطور ممکن است که جهان هستی، این وجود مادی ، بی مرز باشد و هی بروی و به جایی نرسی[در عین حال که زندان است]. قطعاً اسراری هست در این سرای رمزآلود و پیچیده. نمی دانم کفر است یا نیست. حقیقت است یا نیست. اما گاهی اسم این بی نهایت را "خدا" می گذارم. با فکر به آن به وجود خدا پی بردم.


سوای فکر به سؤالاتی مثل: [ اول تخم مرغ بوده یا مرغ؟ من آدمیزادم یا اورانگوتان تکامل یافته!! یا هر روز که میگذرد یک روز به عمرمان اضافه می شود یا از عمرمان کم می شود؟؟ ] من به آینده ی پنهان هستی فکر می کنم. 

ما ذهن کنجکاوی داریم که از حقایق اطرافش سر در نمی آورد. هم نشانه هایی برای ایمان هست و هم نشانه هایی برای تردید و چه امتحان سختی!!!؟