رسانه 24
رسانه 24

ما که درختیم، قلم می شویم



باز هم تو باز هم تو

درخواست حذف اطلاعات
_چرا نگران فر ؟ چرا نمیچسبی به امروزت؟
+ نمیتونم با زمان کنار بیام...

_ ممکنه ما رو از هم جدا کنه، پس باهاش کنار بیا...
+ اما اون هرروز داره زیباترت میکنه!! و منو دیوونه تر!!



زمان لعنتی

درخواست حذف اطلاعات

اینکه می گویی آ داستان چه خواهد شد سوال تازه ای نیست. سوالی ست که هرشب در ذهن لهجه دار من می د. وقتی به زندگی میخندم و مرگ را در آغوش می گیرم. (که چه؟) سوالی که نه تنها در در ذهن تمام ذره ها گیج می خورد.  در ذهن آن که بیشتر از من دوستش داری... در ذهن آن گرسنه..آن کودک کار... آن سرمایه دار.. آن سیاست مدار... آن پفیوز... آن.. آن.. آن.. آن زمان که تو در خی مرا در آغوش خود تصور میکنی میتواند سفر زمان باشد اگر تو بخواهی.. می تواند دلیل سرفه هایت دود سیگارهای دیر م باشد. میتواند دلیل خنده هایت شیطنت هایم باشد آنجا که تو را ناغافل می بوسم. میتوانم دلیل بغض های بی دلیلت! باشم؛ آنجا که ناشیانه بغض میکنم و تمام تو را فرو میخورم. می توانم می توانی می تواند... می توانیم می توانید نمی توانند. نمی توانند تو را از من بگیرند این واژه های ! این جمله واره های ناقص! این دوری های ناچار! این زمان لعنتی... زمان زمان زمان... ترسناک تر از خودش نمی شناسد. واژه ها زیر میگیرد... احساس را له میکند و همه چیز را از بین میبرد... این زمان وحشی! زمان بی وجدان! زمانِ زمان نشناس گــُه می خورد تو را از من بگیرد. گــُه می خورد پاپیچ من شود...بگذار تمام فعل هامان مضارع باشد. بیا زمان را به گور بسپاریم... ما می توانیم... می توانیم... می توانیم...  می... می... می...


پ.ن: خفه شو عشق من؛ بگیر و نخواب!!




دوست دارم با تو باشم تا ابد

درخواست حذف اطلاعات

قسمتی از شعر جدیدم:


لطفی ندارد این جهانِ بی د بانو

من دوست دارم با تو باشم تا ابد بانو

تو همدمم باشی در این دنیای بد بانو

این نامه ها روزی به دستت می رسد بانو


روزی که دیگر شعرهایم را نمیخوانی!!

(ج.ح)


پ.ن۱: اگر شعر نبود.... خب میمردم... چه کاریه!!!

پ.ن۲: باز هم میخوانی...

پ.ن۳: تقدیم به آن که خودش می داند.




خودنفهمی

درخواست حذف اطلاعات

یک مدتی خیلی درگیر بودم و حرص میخوردم که چرا ی رو ندارم منو بفهمه واین مسئله شده بود دلیل افسردگی ها و غرزدن های من بر سر خودم... اما امروز متوجه شدم خودم هم خودم رو نفهمیدم و نمیفهمم... من فقط یه انتظار بی جا از محیط بودم...




به اشک های تو که جاری از سکوت من است

درخواست حذف اطلاعات

اولین شعری که برایت گفتم و تو را به گریه انداخت:

(با آ ی چه میکنی؟)

قسم به غربت این میهمان ناخوانده

قسم به آن همه حرفی که در گلو مانده 

قسم به اول قصه: نگاه ِ مرد به زن

به در ادامه ی یک هیچ، اتفاق شدن!

به روشنایی چشم تو در دل شب هام

به کورسوی امیدم به آ ین رؤیام

به گوش دادنِ فریادهای خاموشت

دویدن از همه ی دردها به آغوشت

به اشک های تو که جاری از سکوتِ من است

به چشم هام که درحالِ از تو سوختن است

به بغض واشده ی من در آ ین کلمه

به عشق... عشق، که ارزان شده برای همه

به آ ین اتوبوسی که در خیابان است

به چشمهات که در اختیارِ باران است

به دستهات که مثل ِ همه جوابم کرد

به زندگی که پس از مرگ انتخابم کرد

به شوق و دلهره های من از "تو را دیدن"

میان گریه و گریه یواش خندیدن...

به قهر و آشتی ما از آن ور گوشی

که از تمام خطاهام چشم می پوشی

به خستگی من از این سکوت اجباری

"به دوست داشتنم، بینِ دوستش داری"

"به دست های تو در آ ین تشنج هام"

به من که مثل تو تنهام، مثل تو تنهام

که عاشقت شده ام آه عاشقت شده ام

که عاشقت شده ام آه...عاشقت شده ام

جعفر حبیبی


پ.ن: باش تا صبحِ تم بدمد!! باش... باش...باش





بغ بغوووو!!

درخواست حذف اطلاعات

هنربند عزیز!

اگر دیوانه ای نمی شود توبیخت کرد..

اما اگر سالمی به پست ترین شکل ممکن سالمی!

از انی حمایت میکنی که سال هاست تیغ روی گردن موسیقی و هنر گذاشته اند و آن را جز برای منافع خود حلال ندانسته اند و استعدادهای فراوانی را به گور یأس و خاموشی س اند؟...

ننگ....

 اما بدان در همان حال که میخندی، فرو میکنند!




امنیت در سایه ی فاشیسم!!

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان. با توجه به دستگیری ها و بگیر و ببند های اخیر(اعم از رو مه نگاران و فعالان مدنی و و ادمین هاو...) به نظر شما انتخابات در کشور ما امن است؟؟ شما چه نظری در مورد انتخابات دارید؟ پ.ن:لطفا هرگونه نظری دارید بنویسید... سپاس



تردید

درخواست حذف اطلاعات

+فک کنم عاشقت شدم!

_من نمیتونم عاشقت باشم

+پس باید برم. چون تو نمی خوای منو...

_نه. دق میکنم :|


گرفتار دنیای ممنوعه ها :((




خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

درخواست حذف اطلاعات

یک نفر از وسط کوچه صدا کرد مرا

بازی مس ه ای بود رها کرد مرا

با خودم با همه با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم که به بازی بدی شوت شدم...

مهدی

پ.ن: سخت است خودت را خط بزنی، به خاطر چیزهایی که نمیدانی روزی به وقوع می پیوندند یا نه... اصلا آینده چیست؟ که اینهمه ترسناک است... همان گذشته ای خواهد شد که جز حسرت چیزی ندارد. حسرتِ اینکه خودت کجای قصه ات بودی؟ حال، حال، حال، ح را به هم می زند! هی مست می کنی که نفهمی چه به روزت آمد... دود سیگار میشوی تا که نبینی واقعیت را... با هزار درد کنار می آیی با خودت اما نه...!




نژاد پرستی و قوم گرایی

درخواست حذف اطلاعات

قرار نبود تمدّن چندهزار ساله از ما یک مشت نژاد پرست بسازه...


پ.ن1: چند وقت پیش تو اینستا به یکی گفته بودم شعر موزون و اوزان اولیه ی شعری و... توسط عرب زبان ها به جریان افتاد. با اینکه میدونم هیچ اطلاعی نداشت پرید بهم و شروع کرد به سخنوری! و شاهنامه خوانی... جالب اینه من از ادبیات میگفتم اون از زبان، من از تاریخ اون از جغرافیا!! خلاصه اینکه ما ایرانی ها غالباً نژادپرست و قوم گراییم.

پ.ن2: هوا داره کم کم دل پذیر میشه!! :))

پ.ن3: هه!!




دیکتاتوری

درخواست حذف اطلاعات

دیکتاتوری چرا بد است ؟ زیرا جز شخص دیکتاتور وشخصیت دیکتاتور ، دیگر شخصیت ها از میان می روند، درشخصیت او حل می گردند و جامعه ای با میلیون ها انسان مصلحتی، تنها دارایِ یک "من " ، یک "انسان حقیقی" ، و "یک شخصیت"است و چنین است که جامعه فقیر می شود و منحط. " علی شریعتی" ____________________________________________ پ.ن1: بعد از مدت ها سلام به دوستان... چیزی برای عرضه نداشتم(!) پ.ن2: به قول سرهنگ: کجا میری برادر؟ بایست!!



وزش چشم تو پاییزم کرد...

درخواست حذف اطلاعات

سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه

مطمئن باش ی قادر نیس من و از عشق تو برگردونه

گوش کنید این عاشقانه ی ناب رو که گره خورد با یک حرکت انسانی زیبا

با صدای چاوشی بزرگ

شعر: حسین صفا


کنید...




مواظب جن های خانه مان باشیم

درخواست حذف اطلاعات


شبی در منزل شیخ الشیوخ مهمان بودند و ولیمه قبولی پسر شیخ تناول می د.

اط و اشربه فراوان بود که ناگاه برق رفت و مجلس در تاریکی مطلق فرو رفت.

یکی از شیوخ پیشنهاد داد که تا آمدن برق همه مشغول دست زدن شوند تا مبادا ی محتویات سفره را در تاریکی هاپولی کند.

القصه صدای ممتد کف زدن بلند بود تا اینکه برق آمد و اتاق روشن شد. چشم همه به سفره افتاد که حس غارت شده بود و دریغ از یک هل پوچ!

شیخ گفت: ما که همه دست میزدیم؛ نکند جنیان سفره را غارت کرده اند!

در این لحظه رئیس اجنه بر آنان ظاهر گشت و گفت: شما هریک با یک دستتان به روی رانتان میزدید و با دست دیگر غذاها را بسرعت در گلو و شکمتان میریختید تا مبادا از دیگران عقب بیفتید، آنوقت تقصیرش را می اندازید گردن اجنه ؟!

.یکی از قلندران فرزانه که شاهد ماجرا بود گفت: دل بد مدار که اینان در این کار ید طولایی دارند و سالهاست که با یکدست بر سر و میزنند و با دست دیگر جیب خلایق را خالی میکنند و میگویند اجنبی برد !!


پ.ن: نگذارید برق ها را خاموش کنند . . .!

...




فریدون فروغی

درخواست حذف اطلاعات

غم تنهایی اسیرت میکنه 

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

____________________

پ.ن: عازم م و تو فکر سفر و بقیه ی زندگی ... 

فعلاً کوتاه مینویسم دردهامو... عذر

;)




ترس از مـــرگ ...

درخواست حذف اطلاعات

دو گروه از مرگ نمی ترسند و از آن ابایی ندارند

یکی آنانکه همه چیزشان را باخته اند

و دیگر آنانکه همه چیز را بُرده اند...

ج.ح

________________________

پ.ن1: چقد حال همه بده... چه روزهای غمگینی... گذشته کجایی دقیقاً کجایی؟؟ 

پ.ن2:مث یه قایق متروک توی دریای جنوبم / دارم از توو میشم به همه میگم که خوبم... :( مهدی




حرف تازه ای برام نداشت...

درخواست حذف اطلاعات

غم ِِ جُمعه عصــر و

غریبىِ حصر و

یه دنیا محالو

تو َ م گذاشتی

پ.ن: ها خون جای بارون میچکه... :(




کدوم زاده دخیل ببندم؟!

درخواست حذف اطلاعات

یادمان باشد ما برای خودمان زندگی نمی کنیم. آن مرگ است که فقط برای خودمان است. تولستوی

تا می توانیم توانایی های خودمان را به اشتراک بگذاریم. برای آگاهی هم تلاش کنیم.در مورد مسائل اجتماعی واکنش نشون بدیم...

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند

من اگر بنشینم تواگر بنشینی،چه ی برخیزد؟ حمید مصدق

___________________________________________

همینطوری نوشت: ننه طلا میگه خدا بزرگه...خدای برّه ها خدای گرگه

اینا همش حکمت روزگاره... بخت سفید رخت سیا میاره

ننه طلا قصه بخون... شکارم... خزون زده به باغ روزگارم

منی که به قضا قدر می خندم... کدوم زاده دخیل ببندم؟احسان افشاری




غم پشت غم , داغ پشت داغ

درخواست حذف اطلاعات
گفتنی ها کم نیست اما...کاش چشمامو ببندم , بیدار شم ببینم خوابم... خو م... خواب بودیم!! کاشکی باز بخو م ولی تا به ابد... #پلاسکو #شرم #عوضش_امنیت... #عوضش_میرم_بهشت ___________________________________ پ.ن: حرف هایی تو دلم بود که ... باشه برای بعد!!



خودمانیم... چه زیبا رفتی!

درخواست حذف اطلاعات

از کــوچ، عقب ماندم و تنهـا رفتی

زخمی شده بودم که به یغما رفتی


راضی نشدم بـه رفتنت یک لحظـہ

امّــا خودمانیم، چه زیبــا رفتی...

جعفر حبیبی




دنیا که دنیا نیست... زندونه!

درخواست حذف اطلاعات

باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می برم:

خیلی دلم می خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یکبار، از میانِ مُرده ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانه های جمعی دارم، چند رو مه ب م.

این آ ین آرزوی من است؛ رو مه ها را زیرِ بغل می زنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمیگردم و از فجایعِ این جهان باخبر می شوم.

و سپس، با خاطری آسوده، در بسترِ امنِ گورِ خود دوباره به خواب می روم.

با آ ین نفسهایم . . .

"لوئیس بونوئل"