رسانه 24
رسانه 24

پردیس



فرق سحر و جنون

درخواست حذف اطلاعات

در آیات قرآنی میان سحر و جنون فرق گذاشته شده است؛ زیرا سحر برخورداری از فن دقیق علمی است که ممکن است از دانش ارتباط با جنیان به دست آید. این آموزش و آموختن سحر حرام است مگر آن که برای دفاع از و مبارزه با متنبی و مدعیان ی باشد.



به هر حال، سحر دانشی از دانش ها و از نوع علوم غریب و ناآشنا برای همگان است؛ اما جنون به معنای دیوانگی و جن زدگی است که در اثر ارتباط و تصرف جنیان در شخص انسانی ایجاد می شود و شخص مجنون قدرت تفکر صحیح را از دست می دهد.



با آن که ساحر و مجنون با هم ارتباطی ندارد، ولی باید توجه داشت که میان مسحور و مجنون ممکن است ارتباط باشد؛ زیرا ممکن است جن در تسخیر ساحر در آید و مسحور شود.



به سخن دیگر، جمع بین ساحر و مجنون، درست نیست؛ زیرا ساحر موجودی متفکر است که یک فنّ دقیق علمی را به کار می گیرد تا شخصی را مسحور خود گرداند؛ اما مجنون ی است که تحت تصرفات جنیان قرار گرفته و قدرت تفکر صحیح را ندارد.



البته چنان که گفته شد ممکن است ارتباطی میان مسحور و مجنون باشد؛ زیرا شخصی ممکن است از راه نفوذ بعضی از موجودات؛ مثل جنیان هم مسحور بشود و هم مجنون ؛ اما بین ساحر و مجنون هیچ ارتباطی نیست، چون ساحر یک موجود متفکری است که ممکن است حتی جن را تسخیر د. اگر جن در تسخیر ساحر قرار گرفت، معنای آن این نیست که بین ساحر و مجنون ارتباط هست، بلکه بین مسحور و مجنون ارتباط هست؛ ولی بین ساحر و مجنون هیچ ارتباطی نیست.




پوست کنی با گناه

درخواست حذف اطلاعات

هر گناهی حقیقتی دارد که انسان در دنیا متوجه آن نیست؛ ی که چشم بصیرت ملکوتی و برزخی داشته باشد، این حقایق را می بیند. مثلا ی که مال حرام می خورد، آتش می خورد. خداوند در آیه 147 سوره بقره می فرماید انی که برای ب درآمدی، حقایق کتب آسمانی را کتمان می کنند،چیزی جز آتش نمی خورند.



از نظر قرآن، جاسوسان و انی که اخبار دروغ را می شنوند، «سحت» می خورند.(مائده، آیه 42) هم چنین نسبت به اهل کتاب می گوید که آنان در گناه و عدوان شتاب می ورزند و خورندگان سحت هستند.(همان، آیات 62 و 63)



واژه «سحت» در زبان عربی به زمینی گفته می شود که بر خلاف گذشته علفی در آن نرویده باشد. هم چنین به جدا دنبه از گوشت «سحت» و نیز جدا پوست درخت از تنه آن نیز «سحت» می گویند. در زبان عربی پاک روی زمین و نیز کاری که با ننگ و عار حرام باشد، سحت گفته می شود. هم چنین به مال حرام که همراه با عار و ننگ است، سحت می گویند.



از نظر قرآن ی که گناهانی چون رشوه گیری یا با کتمان حقایق درآمدی را ب می کند، گرفتار «سحت » است. از آن جایی که چهره قیامتی این عمل مانند پوست کنی است، باید گفت که این دسته از گنا اران با این گناهان خود در حقیقت پوست خود را می کنند و از آن تغذیه می کنند. خداوند می فرماید: قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَیْلَکُمْ لَا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِبًا فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَقَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى ؛ موسى به [ساحران] گفت: واى بر شما به خدا دروغ مبندید که خدا به عذابى پوست شما را می کند؛ چنان که پوست درخت کنده می شود؛ و هر که دروغ بندد، نومید مى‏ گردد.(طه، آیه 61)



پس چهره ملکوتی برخی از گناهان همانند خوردن از پوست بدن کنده شده خودشان است. از این روست که خداوند آنان را «أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ» معرفی می کند و از این عمل برحذر می دارد.(مائده، آیه 42) این افراد راه حیاتی خود را با دست های خودشان می کنند و به زیبایی خود آسیب می رساند و ننگ و عار را برای خود رقم می زنند و از همان خود می خورند.




فرق تکلیف و مسئولیت و وظیفه

درخواست حذف اطلاعات

یکی از اصطلاحات قرآنی، تکلیف است. تکلیف به معنای دیگری را به رنج و مشقت انداختن و به کاری گیری ی در کاری که مشقت و رنج به همراه دارد. خداوند می فرماید: لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا؛ خداوند هیچ را جز به قدر توانایى‏ اش تکلیف نمى ‏کند.(بقره، آیه 286) در ادامه آیه بیان شده که در صورت خطا و نسیان نیز بازخواستی نسبت به تکلیف انجام نشده نخواهد شد؛ در حقیقت توان و وسعت شخص از سوی و نیز علم و عمد در انجام تکلیف شرط عقلی و نقلی است؛ بر همین اساس علم و قدرت دو شرط اساسی در تکلیف شرعی است؛ و عدم بازخواست نیز نسبت به تکلیف شرعی زمانی است که شخص نادان و ناتوان باشد و یا به خطا کاری دیگر انجام دهد یا فراموش کند و تکلیف را به جا نیاورد. هم چنین اگر شخص طاقت عملی را نداشته نسبت به آن بازخواست نخواهد شد؛ زیرا طاقت یعنی توان تحمل نیز شرط انجام عمل تکلیفی است. بر همین اساس تکلیف ما لایطاق نمی شود.



بر اساس آیات و روایات، هر انسانی مکلف است تا افعال خود را در چارچوب شرعی انجام دهد و احکام پنج گانه ای به عنوان تکالیف شرعی مطرح شده است. پس اصل تکلیف یکی از مهم ترین قواعد ارتباطی میان انسان و خدا به عنوان عبد و معبود است. خداوند به عنوان مالک و معبود، تکالیفی را وضع کرده که باید انجام دهد؛ البته محتوای این تکالیف می تواند درباره خود و خدا و یا دیگران باشد و این گونه نیست که متعلقات تکلیف تنها درباره خدا باشد.



گفتنی است واژه تکلیف از «کلف» گرفته شده که به معنای علو وجه و تغیر لون و رنگ آن است. به نظر می رسد وقتی فشار کار سنگین باشد، چهره برافروخته و قرمز می شود و به سیاهی می گراید. شاید از همین رو است که تکلیف را تکلیف گفته اند؛ زیرا به سبب فشار سنگین و طاقت فرسا، رنگ چهره مکلف دگرگون شده و به قرمزی متمایل به سیاهی گرایش می یابد. بر همین اساس «کلفه» به معنای نوعی رنگ قرمز متمایل به سیاه آمده است.(نگاه کنید: لسان العرب، ذیل واژه کلف) البته باید دانست در از تکلف و خود را به رنج افکندن نهی شده است.



از دیگر اصطلاحات قرآنی مسئولیت است. در زبان عربی سائل و مسئول و مسئول عنه است. سائل همان پرسشگر، مسئول همان ی است از او سوال می شود؛ مسئول عنه چیزی است که درباره آن سوال می شود. خدا می فرماید: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ؛ و بازداشتشان نمایید که آنها مسؤول هستند.(صافات، آیه 24)



البته خداوند می فرماید: وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْئُولًا؛ به عهد وفا کنید؛ زیرا عهد مسئول است.(اسراء، آیه 34؛ نیز احزاب، آیه 15)



آیا از عهد به عنوان مسول سوال می شود، یا درباره عهد از انسان سوال می شود؟ به نظر می رسد که درباره عهد از انسان سوال می شود و «عنه» نیامده و به قرینه حذف شده است؛ اما خداوند درجایی دیگر می فرماید: وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا؛ و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن؛ زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد.(اسراء، آیه 36) به نظر می رسد این آیه می گوید: از تو درباره چیزی که علم نداری پرسش می شود؛ زیرا ابزار و قوه مدرک و ب علم را داری و می توانستی از طریق آن علم به دست بیاوری و تو نسبت به هر یک از این اعضا مسئول بوده و از تو درباره نوع استفاده از آن ها سوال خواهد شد. البته می تواند به این معنا باشد که یکایک این اعضا نیز مسئول هستند و درباره عملکردشان از آنها بازخواست می شود؛ ولی اول ظاهر و روشن تر است.



به هر حال، انسان نسبت به چیزی که دارد سوال می شود و نسبت به داشته هایش مسئول است. پس مسئولیت انسان نسبت به داشته ها و تعهداتش است؛ چنان که خداوند نیز خود را نسبت به وعده هایی که داده مسئول دانسته و می فرماید: لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ خَالِدِینَ کَانَ عَلَى رَبِّکَ وَعْدًا مَسْئُولًا؛ جاودانه هر چه بخواهند در آنجا دارند پروردگار تو مسؤول این وعده است.(فرقان، آیه 16)



اما وظیفه، در اصل لغت به معنای پای بند شتر و ساق بند است که هماره ملازم او است تا بتواند کارهای شاق و سخت را انجام دهد. البته به تبعیت شتران از یک دیگر نیز وظیفه گفته می شود در زمانی که قطار به هم بسته شده باشند. از این کاربردها می توان نوعی ملازمت همراه با سختی و تبعیت را به دست آورد. پس وظیفه به کاری گفته می شود که ملازمت و سختی را با هم داشته باشد. البته در قرآن واژه وظیفه به کار نرفته است.




سلام از آداب قرآنی منبر

درخواست حذف اطلاعات

در آیات و روایات برای هر چیزی آد بیان شده است. از جمله آد که برای سخنران و اهل منبر در قرآن مطرح است، سلام به آنان پیش از سخنرانی از سوی اهل منبر و سخنران است.



خداوند به ش فرمان می دهد و می گوید: وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ؛ و چون انى که به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند بگو : سلام و درود بر شما. پروردگارتان رحمت را بر خود مقرر کرده که هر از شما به نادانى کار بدى کند و آنگاه به توبه و صلاح آید پس وى آمرزنده مهربان است. (انعام، آیه 54)



از آن جایی که (ص) اسوه حسنه برای مومنان است(احزاب، آیه 21) و مردم باید از ایشان اتباع و پیروی کنند تا محبوب خداوند شوند(آل عمران، آیه 31) بر انی که بر جایگاه ایشان تکیه می زنند و بر منبر ایشان بالا می روند، مستحب است تا همانند آن حضرت(ص) کنند و پیش از خطبه و سخنرانی به مردم «سلام علیکم» بگویند. پس از آن نیز یادآور رحمت الهی شده و از مردم بخواهند تا اگر از روی فقدان تعقل یا جهل خطایی کرده و بدی انجام داده توبه کرده و به اصلاح امور بپردازند تا خداوند از ایشان بگذرد و رحم کند.(انعام، آیه 54)




پیوند توسل مادی و معنوی

درخواست حذف اطلاعات

خداوند در قرآن می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ اى انى که ایمان آورده‏ اید! از خدا پروا کنید و به سوی او وسیله و توسل تقرب بجویید و در راهش جهاد کنید باشد که رستگار شوید.(مائده ، آیه 35)



از نظر قرآن، توسل و فراهم آوری وسایل می تواند مادی و غیر مادی باشد. این که انسان اسباب مادی چیزی را فراهم آورد و آن را وسیله ای برای رسیدن به هدف قرار دهد، راه عقلی و نقلی است. خداوند در آیاتی از جمله در آیات 84 و 85 و 89 و 92 سوره کهف از پیروی اسباب رسیدن به مقصد و مقصود سخن گفته است؛ زیرا بدون پیروی از اسباب نمی توان به هدف رسید؛ چرا که هر چیزی در جهان بر اساس اسباب جریان می یابد که شناخت و استفاده از آن لازم است. در روایت آمده است: الله ان تجری الاشیاء الا باسبابها؛ خدا ابا دارد که امور و چیزها جز به اسباب آن جریان یابد.



بنابراین، شناخت اسباب و نیز فراهم آوری وسایل هر کاری لازمه زندگی است. اما این وسایل تنها مادی نیست؛ چنان که اسباب نیز تنها مادی نیست؛ بلکه اسباب و وسایل می تواند مادی و غیر مادی باشد.



خدا می فرماید: أُولَئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ وَیَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَیَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ کَانَ مَحْذُورًا ؛ آن انى را که ایشان مى‏ خوانند [خود] به سوى پروردگارشان وسیله تقرب مى ‏جویند [تا بدانند] کدام یک از آنها [به او] نزدیکترند و به رحمت وى امیدوارند و از عذابش مى‏ ترسند چرا که عذاب پروردگارت همواره در خور پرهیز است. (اسراء، آیه 57)



در آیه 56 سوره اسراء، بیان شده که به جای غیر خدا، خدا را بخوانید که مالک امور است نه انی که مالک چیزی نیست و نمی تواند دفع ضرری کند. پس خداوند یکی از وسایل غیر مادی است که می توان به او مشکلات را حل و فصل کرد و کشف و دفع ضرر نمود.



مومن باید این گونه باشد؛ چرا که هم اسباب مادی و معنوی را می شناسد و هم از وسایل مادی و غیر مادی بهره می برد. عقل خویش را به کار می گیرد و با این حال اهل توسل به دعا و برای تحقق آن است. در حقیقت اراده عزمی خود را با مشیت الهی و اراده خ پیوند می زند؛ چنان که خداوند می فرماید: فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ؛ پس هر گاه عزم بر انجام کاری گرفتی پس توکل بر خدا کن ؛ چرا که خداوند متوکلین را دوست می دارد.(آل عمران، آیه 159)



پس توسل مادی و غیر مادی در راستای توکل بر خدا است؛ البته مومن می داند که این وسایل مادی و معنوی تا جایی کارآیی دارد که مخالف حکمت الهی نباشد؛ زیرا سجاد(ع) می فرماید: یا من لاتبدل حکمته الوسایل؛ ای خ که وسایل حکمت او را تبدیل نمی کند.




حقیقت رویا

درخواست حذف اطلاعات

از نظر قرآن رویا و خواب نما، دیدن است. از همین رو واژه رویا از ریشه رویت گرفته شده تا بر امر رویت و دیدن تاکید شود. هم چنین از نظر قرآن، رویت دیدن حقیقت در شکل تمیثلی آن است، و از همین رو، قرآن از نماد و تمثیل در رویا و تاویل احادیث و تعبیر روی ن سخن می گوید.



البته برخی از موارد در قرآن نیز از باب تمثیل و نمادها است، مانند شجره طیبه که اشاره به اهل بیت (ع) است، یا شجره خبیثه و معلونه که اشاره به امویان است.



هم چنین از نظر قرآن، در هنگام خواب نفس انسان از سوی خدا توفی می شود. پس در این توفی است که رویت و دیدن در عالم مثال و برزخ منفصل انجام شده و رویا دیده می شود. از آن جایی که نفس در هنگام توفی و بازگشت و ارسال دوباره دو مسیر رفت و برگشت دارد؛ این گونه است که دو دسته حقایق از سوی نفس انسانی در هنگام خواب و رویا دیده می شود. از آن جایی که انسان در هر مرتبه ای بالا رود، هنگام رفت و بازگشت از عالم برزخ و مثال بالا رفته و پایین می آید، به طور طبیعی، چیزهایی که دیده را در قالب تمثیل و نمادهای مثالی می بیند. این تمثیلات در هنگام رفت نسبت به اعمال گذشته اوست و هنگام بازگشت نسبت به اعمال آینده است. از همین روست که رویا شامل رویت تمثیلی گذشته و رویت تمثیلی آینده است.



 کاری که تاویل گر رویا انجام می دهد، تبیین دنیایی آن رویت در عالم مثالی و تبدیل شکل تمثیلی به تجسمی دنیوی است.



 البته باید توجه داشت که ان در نشئات و عوالم گوناگون حضور دارند و همه حضرات و عوالم را درک می کنند. بنابراین، رویای ان فقط تمیثلی محض نیست، بلکه آنان از دو نوع رویا خواهند داشت که می تواند تمثیلی و تحقیقی باشد؛ چرا که رویا ان شاخه ای نبوت است. از همین روست که حضرت ابراهیم(ع) چون رویای تحقیقی داشت آن را تصدیق می کند نه تاویل یا تعبیر؛ چرا که آن حضرت(ع) آن چه را دیده بود ذبح فرزند بود که حق می دانست و خواست آن را تکذیب نکرده بلکه به عنوان وحی الهی تصدیق کند. از همین روست که بر اساس مفاد خواب و رویا عمل کرد. البته خداوند با فرستادن فدای جایگزین برای آن قرار داد نه این که آن چه در رویا دیده بود باید تعبیر و تاویل می شد، بلکه حق همان بود که دیده بود و باید انجام می شد؛ زیرا آن حضرت(ع) ذبح را دیده بود نه این که ذبح اتفاق افتاده و فرزند مذبوح شده بود. پس جایگزین برای آن حقیقت به سبب تسلیم حضرت ابراهیم (ع) و اسماعیل(ع) آورده می شود.



به هر حال، رویای ان می تواند تمثیلی یا غیر تمثیلی باشد.




نسبت عقل و قلب

درخواست حذف اطلاعات

از نظر قرآن، عقلانیت ارتباط تنگاتنگی با قلب دارد؛ زیرا قوه ادارکی انسان همان قلب است و انسان وقتی تعقل می کند، یعنی با قلب تفقه و فهم می کند و ادراکاتی دارد: لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا؛ برای آنان قلوبی است که بدان فقه و فهم ژرف نمی کنند.(اعراف، آیه 179)



قلب مرتبه ای از نفس انسانی است؛ چنان که غضب و نیز مرتبه ای از مراتب نفس است. البته از آن جایی که خداوند گاه مطلبی را به قلب و همان را گاه به عقل نسبت می دهد، می توان دریافت که این ارتباط تنگاتنگ میان عقل و قلب وجود دارد. خداوند گاه می فرماید: إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَى لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ؛ قطعا در این عقوبتها براى هر صاحبدل یا ی که گوش می سپارد، عبرتى است.(ق، آیه 37)



در جایی دیگر نیز می فرماید: وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ؛ و می گویند اگر می شنیدیم یا تعقل می کردیم در دوزخ و از یاران آن نبودیم.(ملک، آیه 10)



در این آیات بیان شده که انسان یا باید دارای قلب و عقل باشد که خود تعقل و تفکر کند؛ یا آن که از چشمه تعقل و تفکر دیگران بهره باشد و با شنیدن به آن برسد؛ یعنی یا محقق باشد یا از محقق پیرو کند.



در آیه نخست قلب و سمع آمده و در آیه دوم عقل و سمع آمده است. این بدان معناست که قلب و عقل یکی است. پس انسان یا محقق است یا مقلد.




فرق بین تعبیر خواب و تاویل رویا

درخواست حذف اطلاعات

در آیاتی قرآنی از دو نوع رویا سخن به میان آمده است: 1. رویایی که شخص در هنگام خواب و منام می بیند و رویت می کند و شخص به خود نسبت می دهد، مانند رویای حضرت ابراهیم(ع) که می فرماید: إِنِّی أَرَى فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ؛ من در خواب چنین مى ‏بینم که تو را سر مى برم.(صافات، آیه 102) هم چنین شاه مصر می گوید: وَقَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ یَابِسَاتٍ؛ من [در خواب] دیدم هفت فربه است که هفت [ ] لاغر آنها را مى ‏خورند و هفت‏ خوشه سبز و [هفت‏ خوشه] خشگیده دیگر.(یوسف، آیه 43)؛
2. رویایی که در خواب به  شخص نشان می دهند و با آن که شخص می بیند، ولی رویت نیست؛ بلکه ارایه است. همبندان یوسف(ع) می گویند: قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرَانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزًا تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ؛ یکى از آن دو گفت : به راستی که به من [به خواب] نشان دادند که [انگور براى] مى‏ فشارم؛ و دیگرى گفت: به من [به خواب] نشان دادند که بر روى سرم نان مى برم و پرندگان از آن مى ‏خورند.(یوسف، آیه 36) خداوند درباره رویای (ص) نیز می فرماید: وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنَاکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ؛ آن رؤیایى را که به تو نمای م جز فتنه و آزمونی برای مردم قرار ندادیم.(اسراء، آیه 60) در این آیه نیز سخن از رویت نیست بلکه سخن از ارایه و نمایاندن است.
در آیات قرآنی از سه نوع تعبیر و تاویل و تصدیق رویا سخن به میان آمده است. پس هر رویت و رویایی و دیدنی که در خواب اتفاق می افتد ممکن است با سه نوع واکنش مواجه شود:
1. تعبیر رویا با افتاء: شاه مصر می گوید: یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُؤْیَایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّؤْیَا تَعْبُرُونَ؛ ای درباریان سخن جدیدی درباره رویا و خواب دیدن من بگویید اگر توانایی عبور از رویا را دارید.(یوسف، آیه 43) عبور از رویا به این معنا است که از نمادهایی که در رویا دیده می شود، به آن سمت رفته و حقیقت و چهره دیگری از آن را بازگوید. در حقیقت رویایی که بیان می شود، مانند پلی است برای عبور به سمت دیگری که بدان حقیقتی تازه و جوان کشف می شود. از این روست که از افتاء یعنی بیان نکته تازه و جدید و کشف حقیقتی تازه از طریق عبور و تعبیر سخن به میان می آورد. شاه می داند که آن چه در رویا دیده نمادهایی از حقیقت است و نباید به آن نمادها بسنده کرد بلکه باید آن را پلی برای شناخت حقیقت دانست؛ البته حضرت یوسف(ع) نیز پس از تاویل رویای همبندان به این نکته توجه می دهد که آن انبایی که داشته پاسخی به استفتای همبندان  است: قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیَانِ؛ امری که شما دو تن از من درباره آن طلب فتوا و سخن و دانش تازه و جوان داشتید، تحقق یافت.(یوسف، آیه 41) پس از نظر حضرت یوسف(ع) تاویلی انبایی که انجام می دهد، نوعی سخن جدید و جوان و مطلبی تازه است که از تاویل رویا به دست آمده است. همبند آزاد شده نیز بعدها تاویل رویا را به عنوان افتاء مطرح می کند و می گوید: یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنَا؛ یوسف ای دوست راستین فتوا ده!(یوسف، آیه 46)
2. تاویل رویا با انباء: همبندان یوسف می گویند: نَبِّئْنَا بِتَأْوِیلِهِ؛ از تاویل رویا به ما نباء ده!(یوسف، آیه 36) حضرت یوسف(ع) نیز سخن همبندان را تصدیق و تایید کرده و می فرماید: نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ ... مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی ؛ به شما تاویل رویا بر اساس آن چه پروردگارم تعلیم داده انباء می کنم.(یوسف، آیه 37) از این بیان دانسته می شود که رویا همانند امری است که باید نمادهایش را به حقیقتی بازگرداند و تاویل برد. پس باید آن را هم چون ضمیری دانست که مرجعی دارد و باید آن را به حقیقت ارجاع داد و بازگرداند؛ زیرا تاویل از «اول» به معنای بازگرداندن است. از نظر حضرت یوسف(ع) رویای دیده شده در خواب حقیقتی دارد که باید آن دیده شده را به آن حقیقت بازگرداند. پس نمادها بازگرداندن و سپس نیازمند انباء و اخبار از سوی تاویل گر است. البته آن حضرت(ع) و همبندان بر این باورند که رویا قابل تاویل و انباء پس از آن است و می تواند حقایقی را در خود داشته باشد که اخباری مهم از گذشته و آینده است. از این روست که از آن به انباء و نباء تعبیر می کنند. البته حضرت یوسف(ع) افزون بر انباء به این نکته نیز توجه می دهد که رویا پس از تاویل تنها قابل انباء است نه تعلیم. پس همان طوری که حضرت آدم(ع) از خداوند حقایقی را دریافت کرد و جزو ذات او شد؛ زیرا تعلیم خداوند دادن حقایق است نه بیان حقایق و شخص تعلیم بیننده دارای چیزی می شود نه دانایی چیزی، حضرت یوسف(ع) نیز از طریق تعلیمات الهی دارایی دارد نه دانایی؛ از این روست که او نیز تنها انباء می کند؛ چنان که حضرت آدم(ع) به فرشتگان انباء کرد نه تعلیم.(بقره، آیات 31 تا 33) پس فرشتگان دارا به علومی نشدند که حضرت آدم(ع) به تعلیم الهی آن را دارا شده بود؛ بلکه تنها از اخبار مهم آن آگاه شدند؛ زیرا نباء به خبر مهم گفته می شود که پیش از آن اطلاعاتی درباره آن وجود نداشته باشد. پس مانند آبی است که می جوشد و دارای نبع است. هم بند آزاد شده حضرت یوسف(ع) در ادامه نیز درباره رویا شاه می گوید: أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ؛ من شما را از تاویل رویای شاه انباء می کنم به شرطی که مرا به رس بفرستید تا از تاویل کننده آن به دست آورم.(یوسف، آیه 45) حضرت یوسف(ع) نیز در جایی دیگر از تاویل رویا سخن آورده و می فرماید: وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ یَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا؛ پدر و مادرش را به تخت برنشانید و [همه آنان] پیش او به سجده درافتادند و [یوسف] گفت اى پدر این است تعبیر خواب پیشین من به یقین پروردگارم آن را راست گردانید.(یوسف، آیه 100) پس آن حضرت(ع) این حرکت خارجی سجده والدین و برادران را تاویل همان رویای می داند که در رویا در قالب سجده خورشید و ماه و یازده ستاره دیده بود.(یوسف، آیه 4) پس تحقق خارجی رویا نیز تاویل رویا است؛ بر این اساس می توان گفت که انبای تاویل از رویا به معنای تحقق خارجی آن است و اگر تاویل گر رویایی را تاویل برد همان تحقق قطعی و قضای آن خواهد بود(یوسف، آیه 41) چنان که تحقق خارجی نیز تاویل آن رویا است. پس قضای رویا به تاویل خارجی یا تاویل تاویل گر و انبای آن خواهد بود. بر این اساس خواب خودتان را برای هر ی تعریف نکنید که تاویل شخص به معنای قضا و تحقق آن خواهد بود و همان برای شخص رقم خواهد خورد؛ از همین روست که حضرت یعقوب(ع) فرزند را از قصه و بیان داستانی رویا برحذر می دارد.(یوسف، آیه 5)
3. تاویل احادیث به تعلیم الهی: البته نوعی دومی از همین تاویل در آیات قرآنی بیان شده است. خداوند می فرماید:  وَعَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛ پروردگارا تو به من ت دادى و از تاویل احادیث به من آموختى پروردگاری که فاطر  و پدیدآورنده آسمانها و زمین هستی.(یوسف، آیه 101) در این آیه سخن از تاویل احادیث است؛ زیرا رویا را بیننده آن در قالب حوادث و حادثه کلامی بر زبان می آورد. گویی او تصویری را که دیده با کلمات نقش می زند. پس تاویل گر رویای دیده شده را بر اساس تصویری که در قالب زبانی ارایه می شود، تاویل می برد. به سخن دیگر، بیننده رویا با کلمات خودش حادثه را می سازد و تاویل گر آن نمادهای ساخته شده را تاویل می برد. اگر تاویل گر خود روی ن باشد نیازی به احادیث ندارد و همان تصاویر رویا را تاویل می برد؛ اما در این جا چون تاویل گر و رویا بین دو نفر هستند؛ رویا بین ، تصویر دیده شده در رویا را با کلمات نقش می زند و تاویل گر این کلمات و احادیث را تاویل می برد. پس هر روی نی با کلمات و انتخاب واژگان تعبیر می کند و تاویل گر آن تعبیر را به تاویل برده و این گونه حکم قطعی و قضای آن خواب را انباء می کند. البته تاویل الاحادیث از علوم تعلیمی الهی است؛ زیرا ی که بتواند سخن روی ن را به نماد و از نماد به شهود حقیقت برساند باید خود اهل شهود باشد و در دام کلمات نباشد. تعلیم تاویل رویا، یک دانش حضوری و شهودی است و شخص تاویلگر رویا اهل شهود به علمی است که به جعل خداوندی جزو دارایی او شده است نه دانایی او. خدا در قرآن خود از تعلیم تاویل الاحادیث به حضرت یوسف(ع) این گونه سخن و آن را تایید کرده است: وَکَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ؛ و این چنین پروردگارت تو را برگزیده و اجتباء کرده و بخشی از تاویل الاحادیث را به تو تعلیم داده است.(یوسف، آیه 6) پس حضرت یوسف(ع) دارنده کامل تاویل الاحادیث نیست، بلکه تنها از بخشی از این علم لدنی و شهودی بهره مند است.
4. تصدیق رویا: صدق به معنای راستی و تصدیق در قبال تکذیب به معنای استناد صدق و راستی به چیزی یا ی است. پس اگر امری در خارج تحقق یابد و مطابقتی میان سخن و واقع رخ دهد؛ چنین چیزی نیز تصدیق آن سخن خواهد بود. در داستان حضرت ابراهیم(ع) سخن از تصدیق رویا است. آن حضرت(ع) پس از آن که رویای ذبح را در خارج می خواهد انجام دهد و هر چه دیده را در خارج بازسازی کند و در حقیقت تاویل را در خارج نه در کلام و نمادها داشته باشد، خداوند از این عمل حضرت (ع) به عنوان تصدیق رویا یاد کرده و فرموده است: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا؛ به تحقیق رویا را تصدیق کردی.(صافات، آیه 105) زیرا آن حضرت (ع) می دانست که وحی الهی در اشکال گوناگون اتفاق می افتد که رویای ان از جمله طرق وحی الهی است. از این روست که رویای خود را عین حکم الهی دانسته و رویای خود را صادق دانسته و برای مقام تصدیق بر آمده و آن را تکذیب نکرده و دروغ ندانسته بلکه آن را راست دانسته و به مفاد آن عمل کرد. از این روست که خداوند این عمل حضرت(ع) را تصدیق رویایی دانسته که خود وحی الهی است. پس اگر ایشان بر اساس مفاد رویا عمل نمی کرد، گویی مانند ی باشد که وحی را بشنود و آن را دروغ دانسته و تکذیب کند. پس در این صورت فرقی میان کافری که وحی را تکذیب کرده و آن را دروغ می شمارد با حضرت ابراهیم(ع) که وحی در خواب را دروغ شمرده و تکذیب کرده نمی بود. آن حضرت(ع) با عمل به مفاد رویا افزون بر این که وحی را صادق دانسته بلکه آن را در عمل تصدیق کرده و آن را تکذیب نکرده است.
با توجه به آن چه گفته شد معلوم شد که میان تعبیر و تاویل و تصدیق رویا تفاوت و فرق هایی است که باید به آن توجه داشت.




تجلیات کلامی و غیر کلامی معصوم

درخواست حذف اطلاعات

معصوم همانند خداوند با توجه به ظرفیت مخاطب تنزل تجلیاتی دارد. در قرآن بیان شده که خداوند برای (ص) تجلیات بی واسطه داشته که در معراج رخ داده است. این تجلیات بی واسطه که از مقام فعل الهی نه ذات الهی و نه صفات عین ذات الهی بروز و ظهور کرده است؛ چنان سنگین بوده است که جز آن حضرت(ص) ی نمی توانست تحمل کند و به ایشان در عالم مادی مدهوشی و صعق و غشی دست می داده که غیر از بیهوشی است؛ زیرا مدهوشی و صعق و غشیه نوعی فنا و بقا در فنا است و وضو باطل نمی شود؛ در حالی که در بیهوشی وضو باطل می شود.



در روایت است که زراره از صادق(ع) می پرسد: جُعِلْتُ فِدَاکَ الْغَشْیَةُ الَّتِی کَانَتْ تُصِیبُ رَسُولَ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم)؛ فدایت شوم آن غشی که به (ص) دست می داد چه بود؟» حضرت صادق(ع) فرمود: «ذَاکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَحَدٌ ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ لَهُ‌؛ آن هنگامی بود که بین (ص) و خدا ی واسطه نبوده و خداوند برای او تجلی کرده بود.(توحید، شیخ صدوق، ص 115)



خدا در مقام «لدن علی حکیم» با تجلیات مستقیم بر قلب (ص) داشته است و ایشان به دیده قلب و فواد خویش آن تجلیات را دیده و رویت کرده است؛ اما همین تجلیات در مقام تنزل در قالب «عربی مبین» به گونه ای دیگر بوده است. با آن که هر دو تجلیات است ولی تفاوتی دارد که نباید آن را نادیده گرفت.



مومنان علی(ع) می فرماید: المؤمنین (علیه‌السّلام) در نهج البلاغه می‌فرماید: «فتجلی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان ی وا راوه؛ خداوند متعال در کتابش برای مردم «تجلی» کرده، بدون آنکه بتوانند او را ببینند.» (نهج البلاغه، خطبه 147)



صادق(ع) نیز می فرماید: تَجلّى اللَّهُ لِخَلقِه فى کلامِه و لکنّهم لا یُبصِرون؛ خداوند برای خلق خود در کلامش تجلی کرده ولی آنان نمی بینند.(بحارالانوار، ج 92، ص 107)



ان معصوم(ع) نیز بر هر ی به هر شکلی کلامی و غیر کلامی وقتی تجلی می کنند، با توجه به ظرفیت و سنخیت او با تجلی می کنند؛ زیرا بر اساس مبانی کلی که در روایات مورد تاکید قرار گرفته آمده است که تجلیات کلامی آنان به اندازه عقول مخاطبان بوده است.



در اصول‌ کافی‌ از جماعتی‌ از اصحاب‌، و در روض? کافی‌ از محمّد بن‌ یحیی‌، و در هر دو سند از أحمد بن‌ محمّد بن‌ عیسی‌ از حسن‌ بن‌ علیّ بن‌ فضّال‌ از بعضی‌ از اصحاب‌ از حضرت‌ صادق‌ علیه‌ السّلام‌ روایت‌ می کند که‌: قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ. وَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: إنَّا مَعَاشِرَ الانْبِیَآءِ أُمِرْنَا أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ عَلَی‌ قَدْرِ عُقُولِهِمْ؛ حضرت‌ صادق‌ علیه‌ السّلام‌ فرمودند‌: رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ هیچگاه‌ با مردم‌ با کُنه‌ عقل‌ خود و با حقیقت‌ و واقعیّت‌ ادراکات‌ خود تکلّم‌ ننموده‌اند. آن حضرت(ع) فرمود: رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرموده‌ است‌: به درستی که‌ ما جماعت‌ پیغمبران‌ مأموریم‌ که‌ با مردم‌ به‌ میزان‌ عقل‌ها و ادراکات‌ خودشان‌ سخن‌ گوییم‌.(اصول‌ کافی، ج‌ 1، ص‌ 23؛ و نیز کافی، ج 8 - روض? کافی-‌  ص‌ 268؛ تحف‌ العقول‌، ص‌ 37)



در جایی دیگر آورده‌ است‌ که‌: قالَ رَسولُ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إنّا مَعاشِرَ الانْبیآءِ اُمِرْنا أنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلَی‌ قَدْرِ عُقولِهِمْ. (بحارالانوار، ج‌ 77، ص‌ 140 ) و نیز آمده است: قالَ رَسولُ اللَهِ ] صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ [: إنّا مَعاشِرَ الانْبیآءِ نُکَلِّمُ النّاسَ عَلَی‌ قَدْرِ عُقولِهِمْ. (محاسن‌، برقی‌، ج‌ 1، ص‌195)



تجلیات غیر کلامی آنان نیز همین گونه است و آنان به قدر عقول و درک مخاطبان و مناسختی که میان آنان است به همان میزان تنزل می یابند؛ چنان که حضرت سلیمان نبی(ص) برای مور و هدهد و دیگران به میزان مناسخت و ظرفیت آنان تنزل تجلیاتی داشته است. پس هرگز تجلیات کلامی و غیر کلامی معصوم (ع) به میزان حقیقی آنان نبوده بلکه به میزان مخاطبان و زیارت کنندگان بوده است.




سنخیت با محیط عامل لذت

درخواست حذف اطلاعات

بسیاری از افراد از زندگی لذتی نمی برند؛ زیرا با زندگی و احوالات مختلف و متنوع آن ارتباط و پیوندی برقرار نمی کنند و سازواری میان شخص با اوضاع ایجاد نمی شود. انسان زمانی از چیزی لذت می برد که با آن ارتباط از نوع سنخیت ایجاد کرده باشد. این سنخیت و سازواری است که محیط را آرامش بخش و زندگی را لذت بخش می کند و از اضطراب می رهاند و خستگی را برطرف می کند و از همه لحظات آن لذت می برد.


البته باید توجه داشت که سنخیت و سازواری در همه احوالات نسبت به همه چیز نمی تواند پدید آید؛ زیرا گاه چنین ظرفیتی در فرد و شخص نیست یا اگر باشد در همه احوال نیست. به عنوان نمونه کودک هیچ گونه سخنیتی با لهو یا تکاثر یا تفا ندارد؛ زیرا در مرحله لعب و بازی است. او از بازی و لعب لذت می برد. بنابراین، اگر در محیطی قرار گیرد که خالی از بازی و بستر آن است، از آن محیط لذتی نمی برد و خسته می شود. از این روست که کودکان در جایی مثل مسجد و دعا خسته می شوند و نباید آنان را به مدت طولانی در جایی قرار داد که امکان بازی و بازیگوشی برای او فراهم نیست. هم چنین نوجوان گرایش به محیطی دارد که بتواند از این شاخ به آن شاخ بپرد و منتقل شود هر چند که هدفی مشخص برای آن تعریف نشده باشد؛ زیرا لهو فراتر از لعب فرصتی را به نوجوان می دهد تا تجربیات گوناگونی داشته باشد. جوان نیز به تفا مشغول می شود و گرایش به چنین محیط هایی دارد که بتواند ف فروشی کند و خودنمایی داشته باشد. در حالی که میانسالان و پیران دلمشغولی تکاثر اموال دارند.(حدید، آیه 20) پس هر یک از این گروه های سنی از چیزی و نسبت به محیطی گرایش داشته و احساس مناسخت داشته و از بودن در آن محیط لذت می برند و خسته نمی شوند.


البته باید توجه داشت که گاه اصولا نمی توان ظرفیتی برای مناسخت با برخی از چیزها یا محیط ها برای برخی قایل شد؛ مثلا کودک هیچ مناسختی با عشق و ندارد و از آن لذتی نمی برد.


از نظر قرآن، انسان در هر محیطی قرار گرفت اگر بتواند جنبه وجه الله را مد نظر قرار دهد، می تواند از آن چیز بهترین استفاده را برده و نوعی اتصال خستگی ناپذیر را برای خود رقم بزند. انسان های عارف تلاش می کنند تا چنین ارتباطی را با محیط های پیرامونی ایجاد کنند. آنان در هر محیطی قرار می گیرند به جنبه «یلی الخلقی» آن توجهی ندارند؛ بلکه به جنبه «یلی الربی» آن توجه پیدا می کنند و از این اتصال و ارتباط و مناسخت با محیط لذت می برند؛ زیرا بر این باورند: وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ؛ مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر سو رو کنید آنجا روى به خدا وجه الله ا ست. آرى خدا واسع و  علیم است.(بقره، آیه 115)


اصولا عارف وقتی به چیزی متصل می شود و با آن هم سنخ می گردد، به همه هستی متصل شده است؛ زیرا همه هستی بازت از نور الله است.(نور، آیه 35) پس در هر اتصالی به هر چیزی از باب مناسخت با وجه الله متصل می شوند. بنابراین، نه تنها خسته نمی شوند بلکه لذت نهایی را از هر چیزی می برند.


انسان عادی نیز باید این گونه باشد و بتواند نوعی مناسخت را با محیط پیرامون و هرچیزی ایجاد کند و این گونه با آن چیز پیوندی اتصالی یافته و از این اتصال بهره مند شود. یکی شدن با محیط و چیزها باید در دستور کار قرار گیرد. این گونه است که در کنار دریا، دریایی می شود و در کوهستان با کوه یکی می شود و با هوا و باد یکی و با نور پیوند می خورد و این گونه است که هر جا می رود نه تنها وجه الله را می بیند، بلکه مدرک وجه الله می شود و با وجه الله پیوند خورده و متصل می شود. پس به دریا می رود دریا می شود و به صحرا می رود صحرایی می شود و به کوه و در و دشت ، کوهی و دری و دشتی می شود و احساس یگانگی بلکه یکتایی به او دست می دهد؛ زیرا در این ح است که وحدت وجود و وحدت موجود را در می یابد و با تمام وجودش درک و احساس می کند. این گونه است که فانی در مظهر فعلی خدا می شود و باقی به چنین بقایی. این سخنیت و همانندی و یگانگی و یکتایی با هر چیز او را به کنه آنان می رساند و احساس لذت می کند؛ چرا که جنبه «یلی الخلقی» و نواقص و شرور را از آن چیز و خودش حذف کرده است و جز خیر مطلق چیزی نمی یابد و احساس نمی کند.




فرق قدم و خطوه

درخواست حذف اطلاعات

خداوند در قرآن می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ اى انى که ایمان آورده‏ اید! پاى از پى گامهاى منهید؛ و هر پاى بر جاى گامهاى نهد [بداند که] او به زشتکارى و ناپسند وا مى دارد؛ و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هیچ از شما پاک نمى ‏شد؛ ولى [این] خداست که هر را بخواهد پاک مى‏ گرداند و خدا[ست که] شنواى داناست. (نور، آیه 21)



هم چنین در جایی دیگر می فرماید: وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ؛ از گام های پیروی مکنید ؛ زیرا که او برای شما دشمنی آشکار و روشن است.(بقره، آیه 168 ؛ انعام، آیه 142)



در این آیات سخن از گام ها و خطوات است. خطوه مقدار مساحت و مسافتی است که انسان با بلند هر قدم بر می دارد که می تواند نیم متر بیش تر یا کم تر باشد. در روایت است که گام هایی که براق رسول الله (ص) در معراج بر می داشت به اندازه طول نگاه چشم و دید بشر بوده است: خُطْوَتُهُ مَدَّ الْبَصَر.(بحارالانوار، ج 16، ص 414)



هم چنین مومنان علی(ع) به انسان هشدار می دهد و می فرماید: نَفَسُ‌ الْمَرْءِ خُطَاهُ‌ إِلَی‌ أَجَلِهِ؛ هر نفس کشیدن انسان گامی است به سوی مرگ.(شرح نهج البلاغه ابن الحدید، ج 18، ص 221)



اما قدم که جمع آن اقدام است، در زبان عربی به معنای از پاشنه پا تا سر انگشتان آن است. البته در زبان فارسی گاه مراد از پا تمام آن و گاه تنها همان کف پا از پاشنه تا سرانگشت است. خداوند در قرآن می فرماید: وَلَا تَتَّخِذُوا أَیْمَانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهَا وَتَذُوقُوا السُّوءَ بِمَا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَلَکُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ ؛ و زنهار سوگندهاى خود را دستاویز تقلب میان خود قرار مدهید تا قدم بعد از استواریش بلغزد و شما به [سزاى] آنکه [مردم را] از راه خدا باز داشته‏ اید، دچار شکنجه شوید و براى شما عذابى بزرگ باشد.(نحل، آیه 94)



و نیز می فرماید: وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ ؛ و به انى که ایمان آورده‏ اند مژده ده که براى آنان نزد پروردگارشان قدم راست و سابقه نیک است.(یونس، آیه 2)



پس میان قدم و خطوه فرق است؛ زیرا قدم همان پا و خطوه به معنای گام است.




نطق الهی (ص)

درخواست حذف اطلاعات

خداوند در قرآن می فرماید: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی‌ . إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی‌  عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی‌؛ و هر گز از روی هوی و سقوط نطق نکرد. جز این نیست که وحی است ایحاء شده که خداوند شدید قوی آن را تعلیم داده است.(نجم، آیات 3 تا 5)


خدا در آیات سوره نجم از اسراء و معراج (ص) سخن به میان آمده که بالا رفته و در مقام دنو و به مقام «تدلی» رسید و در مقام «قاب قوسین او ادنی» نشست و مستقیم و بی واسطه وحی را دید و شنید.(نجم، آیات 5 تا 18)


در این مرتبه و مقام دیگر جایی برای جبرییل نیست تا واسطه وحی باشد؛ چرا که (ص) به حکم آیات قرآنی از جمله 31 سوره آل عمران، حبیب الله است: إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‌ یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ؛ اگر دوست دارید تا محبوب خدا شوید از من پیروی کنید. البته بر اساس آیه 32 همین سوره این پیروی با اطاعت تحقق می یابد.


به هر حال، هر ی که می خواهد محبوب خدا شود باید به دامن حبیب خدا بیاویزد. اما این آیات به صراحت بیان کرده که آن حضرت (ص) حبیب الله است و این یعنی محبوب چون حبیب به معنای مفعول است. بر این اساس، باید ایشان در مقام قرب نوافل باشد که در حدیث قدسی آمده است: ما یزال عبدی یتقرب إلى بالنّوافل حتى أحبّه‌...کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا؛ پیاپی بنده من به سوی ام با نوافل تقرب می جوید تا جایی که من شنوایی او می شوم که بدان می شنود و بینایی که بدان می بیند و زبانی که بدان سخن می گوید و دستی که بدان می گیرد.(مراه العقول، مجلسی، ج 10، ص 384؛ کافی، ج 2، ص 352)


بنابراین، (ص) و اهل بیت(ع) به عنوان مصداق اتم و اکمل مقربان الهی با نوافل، محبوب خداوند هستند و خداوند خودش زبان و گوش و چشم و دست (ص) است. پس وقتی (ص) نطق می کند این خدا است که ناطق است؛ چنان که خداوند در آیه 17 سوره انفال می فرماید: وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمَی؛ و تو تیر نیانداختی وقتی تیرانداختی بلکه خدا تیر انداخت. پس باید گفت: «و ما نطقت اذ نطقت و لکن الله نطق»، چون لسان، لسان الهی است. پس باید گفت: الرَّحْمنُ  عَلَّمَ الْقُرْآنَ؛ خدای رحمان خود تعلیم قرآن کرد.(رحمن، آیات 1 و 2) بر این اساس آن که شدید القوی است و به (ص) وحی می کند خود خدا است نه جبرئیل(ع). پس عبارت « ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی»؛ یعنی خود پیغمبر دارای قدرت و استوا و استقلال از طرف خدای سبحان است. این صفات (ص) است نه جبرئیل.



به هر حال ی که نطق در مقام معراج و اسراء می کند، در مقام قرب نوافل این ناطق جز خدا نیست. پس اگر (ص) سخن به ظاهر می گوید، در باطن این خدا است که نطق می کند؛ زیرا «وَ ما نطقتَ اذْ نطقت و لکن الله نَطقَ». پس بر این اساس عبارت «ما یَنْطِقُ» در آیه یعنی «ما ینطق الله».



 



 


 




درجات ایمان و تقوا و ولایت

درخواست حذف اطلاعات

امور معنوی درجات و درکات دارد. به این معنا که قابل افزایش و کاهش از نظر شدت و ضعف است. البته این شدت و ضعف به گونه ای است که گاه انسان گمان می کند که تنها اشتراک میان آن ها یک اشتراک لفظی همانند اشتراک شیر آب با شیر خوراکی با شیر جنگلی است؛ از این روست که این امور را از امور تشکیکی دانسته و می گویند: فلان امر دارای مراتب تشکیکی است؛ یعنی چنان تفاوت و فرقی میان مراتب عالی و دانی و مراتب فرادست و فرودست آن است که انسان را به شک می اندازد که این ها اصلا یکی نیستند.



به عنوان نمونه فرق میان نور کرمک شتاب با نور خورشید چنان زیاد است که انسان به شک می افتد که نور کرمک و خورشید از یک جنس باشد؛ در حالی که چنین است؛ ولی به سبب تفاوت درجات و مراتب است که چنین تشکیکی پدید می آید.



از نظر قرآن، ایمان و تقوا و ولایت و دیگر امور معنوی از امور تشکیکی است که دارای مراتب بسیار متعدد و متنوع است. خداوند درباره تقوا دست کم سه مرتبه را بیان کرده که شامل تقوای عام و تقوای خاص و تقوای اخص است.(مائده، آیه 93)



علم نیز دارای مراتب تشکیکی سه گانه علم الیقین و عین الیقین(تکاثر، آیات 5 و 7) و حق الیقین (واقعه، آیه 95) است. هم چنین خداوند از مراتب تشکیکی ایمان در آیه 93 سوره مائده سخن به میان آورده است و در آیه 2 سوره انفال می فرماید: إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إیماناً؛ هنگامی که آیات قرآن بر ایشان تلاوت می شود ایمان ایشان افزایش یافته و زیاد می شود.



در باره مراتب تشکیکی ولایت نیز می فرماید: لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ؛ هر آینه برخی از ان را بر برخی دیگر فضلیت و برتری دادیم.(اسراء، آیه 55? و یا می فرماید: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ؛ آن رسولان برخی را بر برخی دیگر برتری و فضلیت دادیم.(بقره، آیه 253?




فرق دلو و دلی در قرآن

درخواست حذف اطلاعات

در کتاب لغت بین «دَلَوَ» و «دَلَیَ» فرق گذاشتند؛ بر اساس فرهنگ لغت «دَلَوَ» آن است که از بالا به پایین «ادلاء» می‌شود: «أدلِ دلوکَ فی الدّلاء». در حالی که «دَلَیَ» آن است که از پایین به بالا وصل می‌شود.



در سوره نجم از «تدلِّی» (ص) به خدا سخن به میان آمده است: دَنا فَتَدَلَّی؛ نزدیک شد پس تدلی یافت. این تدلی همانند «تَدلّی الثمرُ بالشّجر»؛ یعنی همانند اتصال میوه و ثمر به شجر است. پس اتصال (ص) در سفر معراج و اسراء یک اتصال پایین به بالا همانند میوه به درخت است. البته شکی نیست که میوه را می‌چینند، و تا ابد بر شاخه به اتصال باقی نمی‌ماند. از این رو، معراج نیز چنین ح ی دارد و ی که به معراج رفت، برای ابد در آن‌جا نماند.



پس واژه «تَدَلِّی» ناقص یایی است، نه ناقص واوی. پس «تدلّی» از سنخ دلو نیست تا ما بگوییم «إدلاء» و از بالا به پایین انداختن است. بله اگر ناقص واوی بود «تَدَلّی?»؛ یعنی از بالا به پایین آمده است؛ اما این «تَدلِّی» ناقص یایی است؛ یعنی از پایین به بالا وصل شده است. پس (ص) دستش به سقف رسید و همان جا را محکم گرفت. بر اساس این تفسیر دیگر در آن مقام  ما جبرئیل را نمی‌بینیم؛ و وقتی جبرئیل را ندیدیم این عبارت قرآنی «عَلَّمَهُ» به خود ذات اقدس الهی برمی‌گردد ؛ یعنی خود خداوند به او تعلیم داده است. البته ایشان در آن مرتبه بالا که حضرت برتر است ، حضرات و مراتب پایین تر را نیز دارا است و از نوعی اشراف برخوردار است. از این روست که از مقام «لدن علی حکیم» نسبت به مراتب نازل قرآن که همان مقام «عربی مبین» است، از یک اشرافی برخوردار است. پس با آن که در همان مقام تدلی و از «لدن علیم حکیم» بر قلب مبارک تعلیم به دیدار و رویت تحقق می یابد، در همان حال «ما یَنْطِقُ» به وحی عربی مبین را نیز در مرتبه پایین تر به شنیدار و گفتار دارد؛ چرا که تفصیل، قاطع شرکت است؛ همان طوری که تفصیل در آغاز سوره مبارکه «ز ف» نیز آمده است. آن جا آمده قرآن در مرتبه پایین آن «عربی مبین» است، ولی در مرتبه بالای آن «لدی الله علی حکیم» است. از این رو، با آن که در پایین تر از «لدی الله» قرآنی عربی است: إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون؛ به راستی ما آن حقیقت را قرآن عربی قرار دادیم تا شما آن را تعقل کنید؛ اما باید توجه داشت که ضمیر در «وَ إِنَّهُ»  در این آیه : وَ إِنَّهُ فی‌ أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ؛ به خود آن حقیقت قرآنی باز می گردد. پس در این آیات نیز تفصیل داده شده که قاطع شرکت است؛ بنابراین باید گفت  «علی حکیم» در مقابل «عربی مبین» است. در این مراتب و مقامات جایی برای حضور جبرئیل نیست؛ زیرا مستقیم وحی دریافت می شود.



البته این برای معصوم (ع) نیز است. پس اگر معصوم(ع) از باطن قرآن خبری داد، این باطن را نباید در فرهنگ لغت و  لسان العرب، جست و جو کنید؛ زیرا در آن مقام دیگر لفظ نیست ؛ یعنی نه عربی و عبری و نه فارسی و تازی؛ بلکه حقیقت است همانند حقیقتی که در ذهن است و می توان آن را به عربی یا عبری یا فارسی بیان کرد. در این مقام آن معصوم(ع) از مقام «علی حکیم» خبر از چیزی می دهد که می بیند. پس ممکن است با قواعد عربی نیز سازگار نباشد.



اصولا وحی در مقام «لدن علی حکیم» هم دیدنی و هم شنیدنی است. از همین روست که خدا می فرماید: فَأَوْحی‌ إِلی‌ عَبْدِهِ ما أَوْحی؛ پس وحی کرد به بنده اش آن چه وحی کرد؛ و نیز می فرماید: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری‌؛ و آن حقیقت وحی را در منزل دیگری دید(نگاه کنید: تفسیر قمی، ج 2، ص 2335)



پس آن وحی در آن مقام و مرتبه هم شنیدنی است و هم دیدنی است، چون با قلب می‌شنود و با قلب می‌بیند؛ البته از قلب به چشم می‌آید؛ چرا که اولیای الهی بر خلاف مردم عادی، اوّل می‌بینند بعد می‌شنوند؛ هم چنین آنان اوّل می‌فهمند بعد می‌شنوند، و نیز اوّل می‌فهمند بعد می‌بینند.



در آیات قرآنی میان مقام «من» با مقام «لدی» و مقام «لدن» و مقام «عند» فرق ناده شده است. با آن که همه چیز «من الله» است: ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ؛ هر نعمتی که دارید از خدا است؛ اما در مقام پایین‌تر از آن، همه «من عند الله» یا  «من لدی الله» است. هم چنین میان «من لدیه» با مقام «من لدنه» فرق است.



به عنوان نمونه ما وقتی از خدا درخواستی داریم و در مراتب پایین‌تر پایین‌تر «مدبّرات امر» کارها را به دست دارند و انجام می‌دهند و کارها نیز به ملائکه اسناد داده می شود تا جایی پایین می آید و  می‌رسد به «مَا عِندَکُمْ»? که همان «عربی مبین» و الفاظ جاری بر زبان ما است؛ اما باید توجه داشته باشیم که وقتی ما می‌گوییم: ای خدا «من لدن» به ما فرزند بده! و حتی از مقام بالاتر از آن هم می‌خواهیم، و می‌گوییم: «منک» ؛ یعنی از خودت فرزند می‌خواهیم، معنایش این نیست که ما رفتیم بالا آن‌جا فرزند را تحویل گرفتیم، بلکه معنایش این است که از آن‌جا فرمان صادر می‌شود، این اجابت پایین می آید تا به ما برسد؛ چرا که فرزندی می‌خواهیم یک امر مادی است، از همین رو این دیگر ما عندالله نیست که باقی است؛ بلکه در این وقت«مَا عِندَکُمْ»  می‌شود که بر اساس قرآن این نیز نفاد دارد و باقی نمی ماند؛ زیرا قرآن فرموده است: ما عندالله باق و مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ.




مفاهیم حقیقی قرآن

درخواست حذف اطلاعات

ما در کاربردهای روزانه واژگانی را به کار می بریم که گاه مفهوم آن با چیزی که دیگری به عنوان مخاطب و شنونده می فهمند بسیار متفاوت و گاه متضاد است. در حقیقت تفاهم واقعی میان گوینده و شنونده پدید نمی آید و گوینده گمان می کند شنونده کلام، پیامش را درک کرده است؛ در حالی که چنین نیست.


شاید در بسیاری از موارد موضوع له استعمالی و متبادرات و غلبه استعمال و مصداق اتم و یا مصداق ابت غالب و مانند آن ها موجب شود تا دو طرف به یک تفاهم واقعی دست نیابند و پیامی انتقال داده نشود و یا پیام دریافتی غیر از پیام انتقالی باشد. در حقیقت 1. گاه مشکل در فرستنده و گوینده؛ 2. و گاه در گیرنده و شنونده؛ 3. و گاه در پیامرسان و ابزارهای پیام است.


بسیاری از پیام های قرآنی با چنین مشکلی در قسم دوم مواجه می شود؛ زیرا گوینده و فرستنده و نیز ابزارها به بهترین وجه انتخاب و به کار گرفته شده است؛ اما گیرنده و شنونده نمی تواند با اصل پیام ارتباط برقرار کند؛ به ویژه آن که بسیاری را توان تناظر سازی مثانی قرآن و به تعبیر دیگر، توان تفسیر قرآن به قرآن نیست؛ چرا که این توان را ندارند تا متشابهات را به محکمات و ام الکتاب ارجاع دهند.(آل عمران، آیه 7؛ زمر، آیه 23)


گاه شنونده حتی بی توجه به موضوع له حقیقی واژگان قرآنی مفاهیم را دریافت می کند که مراد حقیقی مخاطب نیست و این مراد حقیقی با آن که همان مراد استعمالی نیز است بی توجه به آن به تفسیر و فهم قرآن می پردازد. به عنوان نمونه واژگان انسان، ناس و بشر در قرآن به ظاهر به یک معنا است؛ در حالی که انسان به ماهیت وجودی انسان توجه می دهد و ناس به توده مردم و جنبه اجتماعی آنان و واژه بشر به جنبه مادی و محسوس او توجه می بخشد. بنابراین، وقتی از حقوق انسان سخن به میان می آید به هویت و ماهیتی اشاره دارد که «حی متاله » و خلیفه الله است؛ در حالی که به جنبه های بشری و محسوس و مادی اش توجه می دهد و حقوق الناس به جنبه های اجتماعی توجه دارد. در ناس هیچ بعدی از ابعاد تی و قومیتی و فرهنگی و دینی و مذهبی و مانند آن ها ملاحظه نمی شود و تنها انسان از جنبه اجتماعی مد نظر قرار می گیرد؛ چنان که در کاربرد بشر به جنبه های فردی و مادی و حسی بشر توجه می شود.


هم چنین واژه ربوبیت به معنای تربیت نیست بلکه به معنای پرورش و پروردگاری است و رب العالمین همان پروردگار جهانیان است نه تربیت کننده جهانیان.


توجه و فات به این نکات می تواند در فهم مفاهیم و پیام های قرآنی به ما کمک کند و نباید از این امور در فهم و درک پیام های قرآنی غافل شد.




مفهوم واحدیت وجود و موجود

درخواست حذف اطلاعات

این که گفته می شود خداوند یکتا و یگانه و به عربی گفته می شود احد و واحد، مراد از آن وحدت عددی نیست که از اعراض است. اصولا وقتی خداوند می فرماید: قل هو الله احد؛ بگو همو الله یکتا و احد است. این احدیت به معنای واحدیت نیست؛ چنان که واحدیت نیز به معنای یکی عددی نیست. وحدت عددی چنان که گفته شد از کم متصل یا کم منفصل جزو اعراض است که خود آن عارض بر جوهر است. جوهر و عرض جزو خواص ماده است و چون خداوند مادی نیست، نمی توان از کمیت عددی خداوند سخن گفت.


بنابراین، وقتی ما از وحدت خدا و یکتایی و یگانگی او در دو مرتبه احدیت و واحدیت سخن به میان می آوریم، مراد از آن وحدت عددی نیست، بلکه مراد وحدت شخصی و وحدت سعی است که همه هستی را از ازل و ابد پر کرده است و جایی برای دومی نیست. این واحدیت به معنا و مفهوم آن است که دومی ندارد؛ در حالی که وحدت عددی در برابرش دوم و سوم است.


به سخن دیگر، وحدت عددی نظیر کثرت عددی زیر مقوله کمّ است؛ حال کمّیت چه متّصل، چه منفصل، جزء اعراض است؛ و شکی نیست که عرض بعد از جوهر است. پس جریان جوهریّت و عرضیّت در این مراحل نازل عالم خلقت است؛ و قدری که بالاتر برویم وحدت عددی نیست، بلکه وحدت شخصی و وحدت سعی است. این ازل و ابد که فیض خداست و رحمت رحمانیه الهی است که «وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ»، این دومی ندارد، بلکه این یکی است که از آن یکی صادر شد.


پس وقتی ما از وحدت وجود و وحدت موجود سخن به میان می آوریم، مراد وحدت شخصی وجود است که در ساختار صمدیت همه هستی را پر کرده و جایی خالی و اجوف به جا نگذاشته است.




پذیرایی با کباب از فرشتگان

درخواست حذف اطلاعات

فرشتگان از موجودات مجردی هستند که قابلیت آن را دارند که در عوالم مختلف به اشکال گوناگون در آیند. از این روست که گاه فرشتگان تمثل می یابند و تنها شخصی که برایش تمثل یافته اند می تواند ایشان را ببیند؛ زیرا تمثل در عالم مثال شخص است: فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا؛ در برابر آنان ‏ اى بر خود گرفت پس روح خود را به سوى او فرستادیم تا به [شکل] بشرى خوش‏اندام بر او تمثل شد.(اسراء، آیه 17) انی که مکاشفاتی دارند ممکن است این ح به آنان در ح منامیه یعنی چیزی شبی خواب رخ دهد. این تمثل چیزی همانند دیدن در عالم رویا و خواب نمایی است، با این تفاوت که در بیداری رخ می دهد نه در خواب.


گاه دیگر فرشتگان تجسم می یابند و دیگران نیز آنان را می بینند ؛ چنان که همسر حضرت ابراهیم (ع) دید: وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ؛ و زن او ایستاده بود خندید پس وى را به اسحاق و از پى اسحاق به یعقوب مژده دادیم.(هود، آیه 71) و همین فرشتگان مجسم و دارای جسم را حتی کافران هم جنس باز قوم لوط دیدند: وَجَاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَمِنْ قَبْلُ کَانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ قَالَ یَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَلَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ؛ و قوم او شتابان به سویش آمدند و پیش از آن کارهاى زشت می د، لوط گفت: اى قوم من! اینان دختران منند، آنان براى شما پاکیزه‏ ترند. پس از خدا بترسید و مرا در کار مهمانانم رسوا مکنید. آیا در میان شما آدمى دمندی رشید پیدا نمى ‏شود؟(هود، آیه 78)


تجسم ی فرشتگان به شکل ناشناس که حتی حضرت ابراهیم(ع) نتوانست آنان را از انسان تشخیص دهد، موجب شد تا ایشان به سرعت مخفیانه اسباب پذیرایی را با کباب بریان گوساله ای چاق فراهم آورد؛ ولی آنان اصلا غذا خور نبودند؛ زیرا تمثل یا تجسم موجب نمی شود تا آنان نیاز به غذا پیدا کنند؛ در حالی که جنیان این گونه نیستند؛ زیرا دارای جسم مادی هستند که لطیف تر است و وقتی اشکال گوناگون می گیرند باز آن جسم نیازمند غذا است، ولی نه از نوع غذای آدمیان، بلکه غذای آنان بوی غذاها است.  


به هر حال، حضرت ابراهیم (ع) غذایی آورد که در آیات قرآنی گاه به عنوان «جاء بعجل حنیذ» و گاه دیگر به «بعجل سمین» تعبیر شده است. کلمه عجل به معنای گوساله جوانی است که زود چاق شده و سراز پا نمی شناسد و این سو و آن سو می جهد. البته برخی گفته اند که به بره جوان چاق نیز عجل گفته می شود. خداوند در آیه 26 سوره ذاریات به این چاق بودن با واژه «سمین» اشاره می کند و می فرماید:جاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ؛ اما کلمه حنیذ بر وزن فعیل - در اینجا معنای مفعول به معنای محنوذ است. گوساله محنوذ گوساله‏ای است که گوشتش به وسیله سنگ سرخ شده کباب شده باشد نه با آتش مستقیم ؛ در کتب لغت آمده است: حنیذ گوشت‌ بریان‌ شده‌ با سنگ‌ داغ‌، بی‌آنکه‌ آتش‌ به‌ آن‌ برسد.  هم چنان که نان سنگگ این گونه پخته می شود؛ هم چنین «قدید» به معنای گوشت کباب شده با سنگ داغ شده به وسیله خورشید است.


البته بعضی دیگر گفته‏اند : حنیذ نام کب است که آب و چربی از آن بچکد ؛ چنان که برخی نیز گفته‏اند : حنیذ نام همه رقم کباب است.(نگاه کنید: ترجمة المیزان ج : 10ص :477)




جهاد علیه پیشوایان کفر

درخواست حذف اطلاعات

برخی از مسلمانان از کافران و ان کفر بیش تر از خدا می ترسند و از خشیتی رنج می برند که از عظمت ساختگی پیشوایان کفر برای خودشان ساخته اند. خدا در قرآن به مسلمانان هشدار می دهد که به جای آن که از پیشوایان کفر و ان ایشان بترسند از خداوند خشیت عالمانه داشته باشند و از عظمت الهی که عظمتی حقیقی و واقعی است بترسند.


خدا می فرماید: أتخشونهم فاللّه أحقّ أن تخشوه إن کنتم مّؤمنین؛ آیا شما از عظمت پیشوایان کفر خشیت و ترسان هستند. پس حق آن است که از خدا بترسید اگر واقعا مومن هستید.(توبه، آیات 12 و 13)


انسان مومن که خدا را برتر و بزرگ تر از هر چیزی می داند و کبر و تکبر را تنها شایسته او می داند، هرگز از فریب عظمت ظاهری مستکبران یی و اروپایی و شرقی و غربی را نمی خورد و همانند (ره) در برابر آنان می ایستد و به حکم قرآنی به جنگ آنان می رود و بر این باور است که اگر بکشم یا کشته شوم باز پیروزم؛ زیرا یا به پیروزی بر دشمنان دست یافته یا به شهادت رسیده است که هر دو نتیجه نیک و سعادت مندی است: قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَنْ یُصِیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِینَا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ؛ بگو آیا براى ما جز یکى از این دو نیکى را انتظار مى ‏برید در حالى که ما انتظار مى ‏کشیم که خدا از جانب خود یا به دست ما عذابى به شما برساند پس انتظار بکشید که ما هم با شما در انتظاریم. (توبه، آیه 52)


این همان قانون و اصل تکلیف گرایی نه نتیجه گرایی است که در بر آن تاکید و نیز بارها بر آن به عنوان مهم ترین اصل و قاعده در زندگی فردی و اجتماعی و جامعه تاکید کرده است.


از نظر قرآن جنگ با پیشوایان و ان کفر و در جهان امروز و اسراییل یک وظیفه و تکلیف شرعی است و در همین آیات 12 تا 15 سوره توبه مسلمانان مورد ترغیب و تشویق قرار گرفته و برای این جنگ و جهاد مقدس آثاری هم چون شفای قلوب مومنان و فرونشاندن خشم ایشان و عذاب و ذلت پیشوایان کفر و کافران در دنیا و آ ت به دست مومنان بیان شده است. این جهاد تا زمانی ادامه یابد که آنان یا آورند یا دست از ظلم و بردارند و به اذیت و آزار مسلمانان نپردازند. البته اینان مردمان پیمان شکن هستند ولی اگر پیمان را پذیرفتند باید مواظب باشید تا فریب اینان را نخورید؛ زیرا هرگز دست از طعن در دین و اذیت آزار ان و مسلمانان بر نمی دارند و هماره در شه توطئه علیه و مسلمین هستند.(توبه، آیات 12 تا 17) 


 




پذیرایی با کباب از فرشتگان

درخواست حذف اطلاعات

فرشتگان از موجودات مجردی هستند که قابلیت آن را دارند که در عوالم مختلف به اشکال گوناگون در آیند. از این روست که گاه فرشتگان تمثل می یابند و تنها شخصی که برایش تمثل یافته اند می تواند ایشان را ببیند؛ زیرا تمثل در عالم مثال شخص است: فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا؛ در برابر آنان ‏ اى بر خود گرفت پس روح خود را به سوى او فرستادیم تا به [شکل] بشرى خوش‏اندام بر او تمثل شد.(اسراء، آیه 17) انی که مکاشفاتی دارند ممکن است این ح به آنان در ح منامیه یعنی چیزی شبی خواب رخ دهد. این تمثل چیزی همانند دیدن در عالم رویا و خواب نمایی است، با این تفاوت که در بیداری رخ می دهد نه در خواب.



گاه دیگر فرشتگان تجسم می یابند و دیگران نیز آنان را می بینند ؛ چنان که همسر حضرت ابراهیم (ع) دید: وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ؛ و زن او ایستاده بود خندید پس وى را به اسحاق و از پى اسحاق به یعقوب مژده دادیم.(هود، آیه 71) و همین فرشتگان مجسم و دارای جسم را حتی کافران هم جنس باز قوم لوط دیدند: وَجَاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَمِنْ قَبْلُ کَانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ قَالَ یَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَلَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ؛ و قوم او شتابان به سویش آمدند و پیش از آن کارهاى زشت می د، لوط گفت: اى قوم من! اینان دختران منند، آنان براى شما پاکیزه‏ ترند. پس از خدا بترسید و مرا در کار مهمانانم رسوا مکنید. آیا در میان شما آدمى دمندی رشید پیدا نمى ‏شود؟(هود، آیه 78)



تجسم ی فرشتگان به شکل ناشناس که حتی حضرت ابراهیم(ع) نتوانست آنان را از انسان تشخیص دهد، موجب شد تا ایشان به سرعت مخفیانه اسباب پذیرایی را با کباب بریان گوساله ای چاق فراهم آورد؛ ولی آنان اصلا غذا خور نبودند؛ زیرا تمثل یا تجسم موجب نمی شود تا آنان نیاز به غذا پیدا کنند؛ در حالی که جنیان این گونه نیستند؛ زیرا دارای جسم مادی هستند که لطیف تر است و وقتی اشکال گوناگون می گیرند باز آن جسم نیازمند غذا است، ولی نه از نوع غذای آدمیان، بلکه غذای آنان بوی غذاها است.  



به هر حال، حضرت ابراهیم (ع) غذایی آورد که در آیات قرآنی گاه به عنوان «جاء بعجل حنیذ» و گاه دیگر به «بعجل سمین» تعبیر شده است. کلمه عجل به معنای گوساله جوانی است که زود چاق شده و سراز پا نمی شناسد و این سو و آن سو می جهد. البته برخی گفته اند که به بره جوان چاق نیز عجل گفته می شود. خداوند در آیه 26 سوره ذاریات به این چاق بودن با واژه «سمین» اشاره می کند و می فرماید:جاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ؛ اما کلمه حنیذ بر وزن فعیل - در اینجا معنای مفعول به معنای محنوذ است. گوساله محنوذ گوساله‏ای است که گوشتش به وسیله سنگ سرخ شده با آتش مستقیم  کباب نشده باشد، هم چنان که نان سنگگ این گونه پخته می شود؛ هم چنین «قدید» به معنای گوشت کباب شده با سنگ داغ شده به وسیله خورشید است.



البته بعضی دیگر گفته‏اند : حنیذ نام کب است که آب و چربی از آن بچکد ؛ چنان که برخی نیز گفته‏اند : حنیذ نام همه رقم کباب است.(نگاه کنید: ترجمة المیزان ج : 10ص :477)




امید از ناامید

درخواست حذف اطلاعات

انسان برخی از ابزارها و اسباب را برای برخی مقاصد مفیدتر و سازنده تر می داند. ا زاین روست که برای هر کاری از ابزاری خاص استفاده کرده و وسیله مخصوص آن را تهیه می کند. وقتی می خواهد به درون چاه برود یا از ص ه ای بالا رود طناب و ریسمانی تهیه می کند یا نردبانی فراهم می آورد؛ مثلا بهره گیری از اسباب و وسایل مخصوص دریا و استفاده از کشتی در سفر دریایی و از شتر و اتومبیل بیابانی در سفر بیابان و مانند آن ها از آموزه های عقلانی است.


از نظر قرآن و روایات دنیا دارالاسباب و جهانی علت و معلولی و سبب و مسببی است و برای هر کاری باید اسباب درست و مناسب را شناخت و به کار گرفت. صادق(ع) می فرماید: أبَى اللّهُ أن یُجرِیَ الأشیاءَ إلاّ بِأسبابٍ ، فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیءٍ سَبَبا و جَعَلَ لِکُلِّ سَبَبٍ شَرْحا ، و جَعَلَ لِکُلِّ شَرْحٍ عِلما ، و جَعَلَ لِکُلِّ عِلمٍ بابا ناطِقا ، عَرَفَهُ مَن عَرَفَهُ ، و جَهِلَهُ مَن جَهِلَهُ ، ذاکَ رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله و نَحنُ ؛  خداوند ابا دارد از این که چیزها (امور) را جز از طریق اسباب فراهم آورد . از این رو ، براى هر چیزى ، سببى قرار داده، و براى هر سبب ، بیانى، و براى هر بیان ، دانشى، و براى هر دانشى ، درى . گویا هر که آن در را شناخت ، علم را فهمید و هر آن را نشناخت ، جاهل ماند . آن در، همان رسول خدا صلى الله علیه و آله و ما هستیم .(الکافی ، ج 1، ص183، حدیث 7.)


 در روایت دیگر است: أبیَ اللّه أن یُجریَ الأشیاء الاّ باسبابها؛ خداوند ابا دارد که امور جز به اسباب آن جاری شود. (بحارالأنوار، ج2، ص 90، باب 14، حدیث 14 و 15 و همان، ص 168، باب 22، حدیث 1).


خداوند در آیاتی از جمله آیات 84 تا 95 سوره کهف به این نکته توجه می دهد که برای هر مقصود و مقصدی باید اسباب مناسب آن را شناخت، فراهم آورد و به کار گرفت.


اما از آن جایی که انسان شناخت دقیق و درستی از اسباب مناسب ندارد، در بیش تر اوقات به اسباب و وسایلی چنگ می زند که وسیله آن کار نیست یا کم تاثیرگذار است.  بنابراین در بیش تر اوقات انسان از جایی بهره مند می شود که امید بهره مندی از آن جا را ندارد. خداوند می فرماید:وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ؛ و روزی می کند او را از جایی که گمانش را نمی برد.(طلاق، آیه 3)


پس انسان باید امیدوارتر به چیزی باشد که بدان امید نداری. صادق(ع) می فرماید: کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو؛ به آنچه امیدش را ندارى امیدوارتر باش تا به آنچه بدان امید داری.(کافی، ج 5، ص 83)


مصداقی از این امر کلی را خداوند در قرآن بیان کرده است: 1. حضرت موسی(ع) دنبال نار و آتش رفت و نور رس یافت.(نمل، آیه 7)؛ 2. ملکه سبا برای سلم و صلح رفت، آورد.(نمل، آیه 44)؛ 3. ساحران برای جایزه و تقرب به فرعون رفتند، تقرب به خدا نصیب آنان شد.(اعراف، آیات 114و 121 تا 123؛ شعراء، آیات 42 و 46 تا 48)