رسانه 24
رسانه 24

روزنگار خانم شین



شبیه خانه‌ای که زنی دوستش دارد.

درخواست حذف اطلاعات

خبر کوتاه بود. مثل همه‌ی خبرهای بد. یا خبرهایی که می‌ترسی بد باشند. نمی‌شود طول و بسطشان داد. برای اینکه حواس خودم را پرت کنم شروع به مرتب خانه. لباسها. ظرفها. گلدانها. گلدان نارنجی تازه را در بالکن آویزان . آن یکی را گذاشتم بالا. برگهای پتوس آویزان شد. نگاه به برگها. نه نباید فکر کنم. رختهای شسته را آویزان . ملافه‌ها را عوض . ملافه‌های تمیز را تا و گذاشتم توی کشو. تخت را جمع . ‌ها را زدم کنار. پایم را گذاشتم روی شعاع نور. لاک سرخ لب پر شده بود. کاش استن داشتم که لاک کهنه را پاک کنم و لاک تازه بزنم. کاش می‌شد که فکر نکنم. کاش آنقدر کار داشتم که تا شب حواسم پرت می‌ماند.

دیگر اما کاری برای من نمانده بود. خانه در صلح زیر آفتابش لمیده بود. گیاهها سیرآب بودند. گلدان تازه روی بندش تاب می‌خورد. خانه شده بود شبیه خانه‌ای که زنی دوستش داشت.

در را که بستم فکر دوستش دارم؟ نمی‌دانستم. بعد از این همه سال هنوز نمی‌دانستم. می‌خواستم در را باز کنم و دوباره زل بزنم به نور و برگ و نارنجی و بفهمم دوستش دارم یا نه. باز ن . برگشتم به خانه‌ی خودم. خانه‌ای که مطمئن بودم دوستش دارم. خانه را خاک گرفته بود و تمام گلدانهایم تشنه بودند. دیگر آنقدر کار داشتم که وقت نکنم لاک لب پر را درست کنم. دیگر خبر بد را می‌شد هزار جا قایم کرد. هزار جای تازه زیر هزار برگ تشنه، کنار لباسهای نامرتب، پشت کتابهای نخوانده، رختهای نامرتب، اسباب‌بازیهای روی زمین... 




برای روز مبادا

درخواست حذف اطلاعات

شاید تقصیر از ما باشد که هنوز به سایتهای ایرانی اعتماد می‌کنیم نمی دانم. از اسفند 89 دارم در پرشین بلاگ هم می‌نویسم. می‌شود 6 سال و خورده‌ای. در این 6 سال مرتب نوشته‌ام. اختلالات اخیر سایت چیزی حدود دو سال از آرشیو وبلاگ را نابود کرده است. پرشین بلاگ در این مورد هیچ توضیحی نمی‌دهد. هیچ. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. چندین بار ایمیل زدم و پیگیری و هیچ. آن یکی وبلاگ که بازیهای کودکانه را سالهای پیش از این نوشته بودم بی هیچ توضیحی حذف کرده و هیچ دسترسی به مطالبش ندارم. لابد می‌گویند آش کشک ‌تان است. دارید سرویس مجانی می‌گیرید و حرف هم حق ندارید بزنید. بماند.

خوشبختانه تمام این سالها وبلاگ قدیمی را هم آپدیت کرده‌ام. اگر به شکن دسترسی دارید می‌توانید اینجا همه آرشیو را بخوانید.

www.mrsshin. .com

بعد از این که بدون هیچ توضیحی دسترسیمان قطع شد فرار به تلگرام. این یکی را هم عج ا به موازت همین وبلاگها آپدیت می‌کنم. اگر سختتان است اینجا سر بزنید می‌توانید از آنجا بخوانید. اگر یک روزی به هر دلیل اتفاقی برای این وبلاگ افتاد آنجا سر جایش است. اگر همه‌ی دنیا را با هم باد نبرد. بهرحال این کانال وبلاگم:‌

https://t.me/mrs_shin

اگر علاقمند به خواندن یادداشتهای رو مه هستید، در این کانال قرار می‌گیرد:‌

https://t.me/sheydaetemad

همه‌ی خانه‌هایم را نشانتان دادم. اگر باز هم گمم کردید دیگر تقصیر من نیست ها. 




«بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...»

درخواست حذف اطلاعات

1-      اسم مرد گل‌زاده است. زیادی شاعرانه است برای نگهبانی دادن در یک کارگاه خاک‌آلود. خم و راست شدن. چای آوردن و لیوان شستن. بعد به اسم خودم فکر می‌کنم. زیادی شاعرانه است برای پا گذاشتن روی ماسه و بتن. در آهنی را باز . از کنار ستونهای رد شدن و صبح تا شب پشت یک مانتیور قوز . کاش می‌شد شاعرانگی اسمهایمان را زندگی کنیم.

2-      اگر می‌خواستم شاعرانگی اسمم را زندگی کنم باید چه کار می‌ ؟

3-      به گلدانها آب می‌دهم. گلدان بیمارم را تیمار می‌کنم. آن یکی که شاخه‌هایش را چیده‌بودم جوانه‌های تازه زده است. زندگی ادامه دارد. زندگی همیشه ادامه دارد و راه خودش را می‌رود.

4-      در خانه را بستم و فکر سه، چهار روز شاید برنگردم به خانه. پشت در ایستاده بودم. می‌خواستم در را باز کنم و همه خانه را در آغوشم پنهان کنم، خانه‌ی گرم کهنه ی پرسر و صدایم را.

5-      اتفاقا از وقتی که آمده‌ایم به این کارگاه خاک‌آلود بهترم. دیگر به رفتن حتی فکر نمی‌کنم. در را با کلیدم باز می‌کنم. به گلدانهای این یکی سرزمینم می‌رسم. اسپلیت را روشن می‌کنم و می‌نشستم روبروی کرکره‌های نقره‌ای و جهانم و هر آنچه در آن است در فاصله‌ای نزدیک، خیلی نزدیک از من است.

6-      باور می‌کنی یا نه نمی‌دانم، اما بعد از این همه سال اتفاق آمدنت دلم را می‌لرزاند.

7-      همه چیز ممکن است.

8-      خب تقریبا همه چیز... اسمایلی خنده‌ی شیطنت آمیز...

9-      « آن چنان آلوده‌ست

 عشق غمگینم با بیم زوال

 که همه هستی من می‌لرزد

 چون تو را می‌نگرم...»

10-  اگر می‌خواستم شاعرانگی اسمم، همه شاعرانگی اسمم را زندگی کنم باید می‌زدم به کوه. آ ش یک روز این کار را می‌کنم.

 




پارانویا

درخواست حذف اطلاعات
در ماشین را باز ولى پیاده نشدم، نه که نخواهم. نمی‌شد. مغزم فرمان ایستادن نمى‌داد. خستگى با تمام زورش شانه‌هایم را به صندلى فشار مى‌داد. زنى از کنارم رد شد و نگاهم کرد. دو قدم برداشت و باز نگاه. بعد یک متر رفت جلوتر و ایستاد. چند قدم دیگر و دوباره مکث. در نگاهش عطوفتى نبود، فقط کنجکاوى. کنجکاوى اینکه آیا بیمارم یا دارم مى میرم. کنجکاوىِ این که آیا ممکن است بیفتم و اگر او موبایلم را بردارد و بدود، توان دنبال ش در من هست؟ توانى در من نبود، هیچ چیز جز غریزه‌ى ضعیف بقا که صداى دیگرى یک بند کنارش مى گفت اینقدرها هم مهم نیست. هر چه باشد از این خستگى بهتر است. هر چه که باشد... توان نداشته‌ام را جمع و بلند شدم. در ماشین زیادى سنگین بود. بستمش. تلو تلو خوران راه افتادم طرف در خانه. با قدمهای نامطمئن زنى خسته که روز طولانیش سر تمام شدن ندارد. زن دیگر، دید زنده‌ام و راه مى روم، راهش را کشید و رفت.



... و منتظر آن تکه ابرم که پاییز پارسال درست روبروی همین پنجره به دنیا آمد.

درخواست حذف اطلاعات

در مسابقه ی «بدترین تصمیم گیرنده برای زندگی و آینده» برنده شده ام. نشسته ایم با چشمهای این روزها به جوانهایی نگاه می کنیم که فکر می د می دانند دارند کجا می روند. ما ایستاده ایم. جایی در میانه ی راهی که آن روزها فکر می کردیم به جایی دیگر ختم می شود. به آسمانی آبی تر مثلا. امروز کوهها پیدا نیستند. دلم سفر می خواهد. دلم می خواهد بروم جایی که بشود کمی از تقصیرها را انداخت گردن کوه و درخت و تابستان. می گویم باشد قبول. من احمقتر بوده ام. بعد به خود این روزهایم نگاه می کنم.

بابا می گوید : « آ تا کی می توانی اینطوری زندگی کنی؟» می گویم تا کی؟ تا هر وقت. تا هر وقت که شد.

« آ ش که چی؟»

«آ ش هیچی پدر. آ ش هیچی نیست.»

تصمیمهای عاقلانه را گذاشته اند توی یک پاکت سر بسته و چیده اند روبرویم. «برشان نمی داری؟» برایم یک زندگی امن و امان، پول فراوان و آینده ای تقریبا تضمین شده تدارک دیده اند. به هدیه شان با دودلی نگاه می کنم. با یک چشم باز و یک چشم بسته. می گویم باتری ماشین وسط راه خالی کرد و م م وسط بلوار. بابا نچ نچ می کند: « تنهایی؟» می گویم تنها نبودم. نمی گویم تنها وقت زندگیم است که کرگدنم را پر داده ام و این زنی که وسط خانه آواز می خواند و بادمجان سرخ می کند به من، شباهت تازه ای پیدا کرده است.

« پس من بهشان چه بگویم؟» می گویم جو ندارم. باید بگویم از پنجره یک من یک تاور کرین زرد و  یک  تاور کرین سفید پیداست. دیروز که داشتم می نوشتم دو مرد از جلوی پنجره ام توی جعبه ای پرواز می د و دوربین توی دستهایشان بود. باید بگویم با اینکه امروز کوه خا تری است اما این پنجره مال من است. مال خود خود من است و من می توانم هر چقدر که دلم خواست بنشینم و بنویسم. می گوید : « تا کی؟» و من دیگر نا ندارم که جواب بدهم تا هر وقت. می گویم ماشین درست شد بابا. نترس. خوبم. رنگم اگر پریده از خستگی و کم خو و گرمای شهر است. حالم خوب است. دروغ نمی گویم.

می ترسم پنجره ام را ب ند. می ترسم با ترسهایی که در سرنگهای بزرگ به خون زندگیم تزریق می کنند پنجره ام را جا بگذارم. می ترسم کرگدنم برگردد. می ترسم امنیت کاذبی که روزهای نیامده وعده اش را می دهند شادیهایم را بگیرد و از زندگی بیرون کند. می ترسم. خیلی می ترسم. مثل خیلی از وقتهایی که می ترسم می نشینم به نوشتن. بادمجانها را گذاشته ام توی آفتاب. روح مادرم در من حلول کرده است. روح آن روزهایی که مادر کتاب شیرینی پزی را ورق می زد و چشمش به ساعت بود. بعد یک روز که هیچ کدام حواسمان نبود فردا فرا رسید و اصلا شبیه هیچ کدام از خوابهایی که دیده بودیم نبود.

بابا می پرسد: «نه؟ پس منتظر چه هستی؟»

چطور باید بگویم که منتظر هیچ چیزی نیستم. فقط منتظرم پاییز شود. برویم زیر باران راه برویم. منتظرم برویم سفر. منتظرم پسرم کمی عاقل شود. منتظرم لیلای داستانم توی روی زندگی اش بایستد.

برای ناهار فردا خورش بادمجان درست . منتظر فردا هم هستم. همین.




« جام یا بستر یا تنهایی یا خواب؟»

درخواست حذف اطلاعات

بیدار که شدم اولین چیزی که یادم آمد این بود که بلوز خا تری ات را نشسته ام. صبح هم نشده بود هنوز. هوا تاریک بود. توی دل من داشتند رخت می شستند. کاش می شد بلوز خا تری ات را بگذارم توی دلم بشویند و بعد بگذارند توی آفتاب خشک شود. بعد که تو آمدی بگویم بو کن. بوی آفتاب می دهد. بعد دل خوش کنم که راست راستی کمی آفتاب برایت نگه داشته ام. دلم خوش نبود. بلند شدم. نشستم به نوشتن. حرف زدن. پرسه زدن. به نوشتن فکر . به جای فکر نوشتم. به ع ها نگاه . یک پوشه درست و ع های قدیمی، همه ع های قدیمی را پرت تویش که توی گذرهای تصادفی هم چشمم بهشان نیفتد. باورم نمی شود که یک وقتی طور دیگری زندگی کرده ام. انگار این زندگی، همیشه همین بوده. من همیشه روبروی همین پنجره نوشته ام. تاور کرین زرد. کوه. کوه. کوه. امروز حتی یک تکه ابر خا تری هم آن بالاست. الان البته. آن وقتی که بیدار شدم تاریک بود.

ماشین لباسشویی را روشن . لباسها شروع د به چرخیدن. افکارم هم می چرخیدند. سینا که کوچک بود گاهی می نشست چرخیدن ماشین لباسشویی را تماشا می کرد. خانه بازار شام بود. سگ می زد و گربه می ید. فقط ظرفها را شسته بودم. ماشین لباسشویی که کار می کند کانتر را می لرزاند. ظرفها را جمع . را کنار نزدم. هنوز امیدوار بودم که بخوابم. که وقت باشد که بخوابم. پسرم بلند بلند نفس می کشید. وقت نشد.

مطلبم را نوشتم. نگه داشتم که تو بخوانی. لاک یاسی را پاک . می خواستم دوش بگیرم و تنبلی . نسکافه خوردم. رختهای شسته را آویزان توی بالکن. دیگر هوا روشن بود و باد خنک می آمد. به ز له فکر . به طوفان. فکر اگر طوفان بیاید بلوز تو و تی قرمز سینا و لباس خواب مرا با خودش می برد. فکر که ز له بیاید و من اینجا باشم و سینا پیش من نباشد. فکر آن خانه از این جایی که من هستم امن تر است. فکر کاش خانه تو باشم حداقل که به سینا نزدیکترم. به ز له فکر و به سینا و بعد گریه ام گرفت.

بعد به حرف نیلوفر فکر . ایستاده بود پشت پیشخوان با همان چهره آرام گفت چیزی که نمی شود جلویش را گرفت برای چی باید نگرانش باشم؟ فکر حق با نیلوفر است. من نمی توانم جلوی ز له را بگیرم. من حتی نمی توانم جلوی لرزش دست و دلم را بگیرم که عشق پناهی شود یا نشود. نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم. از زور ناتوانی بغض . از آن روزهایی است که می توانم بنشینم و برای همه چیز یک فصل گریه کنم. امروز روز سوم است. عقربه ها شروع کرده اند به دویدن. لاک قرمز زدم که خودم را سنجاق کنم به روز. لیلای ما لاک نمی زند؟ بزند گاهی. گاهی نمی شود بدون لاک زدن روز و زندگی را تحمل کرد. گاهی اگر این تکه رنگ قرمز نباشد در خا تر محو می شویم. منظورم من و زنهای دیگر است. زنها می توانند با انگشتر و گوشواره و لاک و رنگ مو خودشان را سنجاق کنند به زندگی. مردها را نمی دانم. حدسهایی می زنم که دوست ندارم واقعیت داشته باشد. مهم هم نیست.

ابر خا تری دارد می رود. من باید بروم سر کار. دلم نمی خواهد بیایم سرکار. لاک قرمز فایده ندارد. شال قرمز؟ گوشواره های بلند تابدار نقره ای؟ یک جمله که معنی اش این باشد که دوستم داری؟ دارم دیوانه می شوم. خفه شدم از گریه. بروم. بروم.

 




یک عاشقانه ى ناآرام

درخواست حذف اطلاعات

جنس صدایش، یکى از صداهایش، که مال غریبه هاست، مخمل است. غریبه اى که قرار است احترام در فاصله اى که باید، نگهش دارد و لحن اسیرش کند. صدا آهسته مى شود و کلمات شمرده و لحن، امان از آن لحنى که یک استراحت آرام روى ساحلى گرم را وعده مى دهد. در آستانه ى در، نه به کلمات که به لحن گوش مى کنم. کلمه ها فقط وسیله اند. قاصدهایى بى اهمیت که لحن را، نامه ى پادشاه را مى آورند. مرگ یا بخشش ... سرنوشت در آن نامه است. غریبه، جادو شده از اتاق بیرون مى آید، آهسته راه مى رود، دستش را به آستانه ى در مى گیرد و دخترهایش را صدا مى کند. من مى خواهم بدوم توى اتاق، بازمانده ى جادوى لحنش را با نفسم فرو بدهم و براى خودم نگه دارم.




گزنه ها هنوز هستند...

درخواست حذف اطلاعات

از ماشین که پیاده شدم گزنه های کناره ی دیوار کشیده شدند به ساق پای ام. سوزش آشنایی پیچید توی پایم و من دوباره دوازده ساله شدم. توی دشتهای روستای پندر، اولین بار بود که گزنه می دیدم. دستم را کشیدم به برگهای خوش رنگ تا یکی از گوشه ای داد بزند: « دست نزن. گزنه اس.» و گزیده باشد قبل از آن که حواسم را جمع کنم.

حالا این همه سال بعد،  زن صاحبخانه گفت: « عیبی ندارد. کلی خاصیت دارد.» می دانستم. مرد صاحبخانه گفت: « آب سرد بزن که نسوزد.» این را نمی دانستم. زن گفت که آب نزنم. یادم رفته بود چه زیاد می سوزد. خیلی چیزها یادم رفته بود. آب زدم به ساق پایم.

گزنه ها معصومانه از گوشه دیوار با باد تکان می خوردند. هوا پاییزش گرفته بود. بارانی و خنک. خانه بالای تپه بود. توی ایوان که می نشستی خانه های دور و برت پیدا بودند و کوههای یک دست سبز و آسمان که ابر و آفتاب بود. توی خانه بخاری نفتی روشن بود و بو می کرد. این همه راه آمده بودیم تا پناه ببریم به لحظه ای که دیگر صدای ماشین نمی آید. اما موتورها بودند. موتورها مثل حیوانی وحشی کوچه های روستا را گز می د و اگزوزها صدا می دادند. آن روستای دیگر هم که رفته بودیم همین بود.

جوانهای روستا جمع شده بودند در پارکی جایی که دوسه درخت داشت و یک محوطه ی باز. تخمه می ش تند و کل کل می انداختند که با موتور چه کارهایی می توانند ند. صدای موتور با صدای و صدای آب و خش خش برگها نمی خواند. اضافه بود.

بعد غروب شد. خلوت شد. خنک شد. ها توی کوچه های خاکی سرشان را انداختند که برگردند. سگها زوزه می کشیدند و شب روستا آمد تا پشت پنجره. صبح آفتاب تازه زده بود که بیدار شدیم. پنجره ها رو به شرق بودند و همه ی آفتاب دم صبح هجوم آورد توی اتاق. صبح غبار صبحگاهی روی شیروانی ها بود و شبنم روی برگها و بوته ها. ایستادم. نگاه . روستا تا ابد امتداد داشت انگار. شهر تمام شده بود. شهر و تمام دغدغه ها گم شده بودند. کاش می شد ماند. کاش می شد.

 

 




everybody wants to be a cat

درخواست حذف اطلاعات

...بعد ایستادیم و بچه گربه ها را نگاه کردیم. سه تا بودند. درست عین هم. انگار که دقیقا یکی شان را کپی کرده باشند. روی پله های آفت لم داده بودند. یکی شان یله شد کف زمین و دم آن یکی را کشید. سومی پرید از روی هر دویشان. بازیگوش و زنده و خوشبخت بودند. روز برایشان شروع شده بود. روزی که نه سرد بود و نه گرم. نه قرار بود بروند سر کار. نه داستان رو به پایانی داشتند که لیلایش هنوز سر و سامان نگرفته بود. بچه نداشتند که باز سر صبح تصمیم بگیرند که بیشتر دل به دلش بدهند. عاشق نبودند که آسمانشان آبی تر باشد. معمار نبودند که یک ساختمان از لابلای آفتاب سوختگی بازوهایشان بالا بیاید و اسمش بشود خانه. بچه گربه ها سرحال بودند. بازی می د. دنیای کوچکشان از روی آن پله ها شروع می شد و به لبه ی خاکی کنار باغچه ختم می شد. روبرو تمام شهر مال ما بود. مال ما و بقیه دیوانه هایی که به جای گربه بودن، انسان بودن را انتخاب کرده بودند. لیلاهایمان هر گوشه ی شهر از خواب بیدار می شدند. یکی خواب بدی دیده بود. دومی هنوز چشمهایش خیس بود. لیلای سوم داشت به نوزادش شیر می داد. چهارمی من بودم و داستان توی دستهایم بود. پنجمی ایستاده بود توی قاب پنجره و به مردی فکر می کرد که کنار من قدم برمی داشت. از آن بالا اسم همه ی زنهای شهر لیلا بود و همه شان به من نگاه می د. من داشتم بچه گربه ها را تماشا می و دلم می خواست حال خوب صبح شهریور تا غروب ادامه داشته باشد. دلم می خواست  بمانم و گربه ها را تماشا کنم. نمی شد. لیلا لازمم داشت که بنویسمش. ساختمان هنوز فاصله داشت تا خانه شدن و تو را صدا می کرد. گربه ها، با چشمهای نیمه باز، کاری نداشتند، کاری جز زنده ماندن و روی پله های آفت دنبال هم . 




پشت صحنه‌

درخواست حذف اطلاعات

گفتم: « بابا بلند شو، من باید یادداشت رو مه را بنویسم. » بلند شد اما نرفت. همانجا کنارم ایستاد. موبایل را زده بود به شارژ و مجبور بود در همان نیم متری من بماند. پسرک نشسته بود روی کاناپه‌ی زرد سمت چپم، تبلت به دست. یادداشت را شروع . دو جمله نوشتم. بابا گفت: « این را دیدی؟ بی شرفها چه مز فاتی می‌گن. » را ندیده بودم. با هم کوتاه را نگاه کردیم. سه جمله نوشتم. سینا سرش را بلند کرد: « مامان باید برام یه کلت ب ی. اگه نمره‌ی زبانم خوب بشه باید یه کلت ب ی.» تازگیها به تفنگ علاقمند شده. بعد از تمام تلاشهای من برای نگه داشتن معصومیتش و نشان ندادن های خشن و ن یدن تفنگ!  من هم مثل هر مادر معقول دیگری که توان و حوصله‌‌ی جر و بحث ندارد، تسلیم شده ام. خودم را دلداری می‌دهم که این علاقمندی هم گذراست. جواب دادم : « حالا ببینیم چی می‌شه.» غر زد: « همه‌اش همینو می‌گی.» دو سه جمله نوشتم. کلمه‌ها را شمردم. به نصف هم نرسیده بود. بابا عینک را زد بالا، دماغش را خاراند: « کی میایی برای کارت ملی ثبت نام کنیم؟» بله. چشم. هفته‌ی آینده. سه تا جمله. وسطهاش سر تکان دادن. سینا از جا پرید: « اون مرحله برام باز شد. نگاه کن.» تصویر سبز و یک عالمه قلعه‌های کوچک و سربازهایی به ابعاد مورچه. « مامان می‌شه یه بازی دیگه کنم؟» بله لطفا. بابا نچ نچ کرد: « می‌بینی چه مز فی گفته در مورد موسیقی؟» متن را دیده بودم. بله. سر تکان دادن کوتاه. سینا داد زد: « دده اون رو برای من بفرست.» نمی توانم بفهمم چطور نوشته‌ام. نمی توانم از سر بخوانم. تمرکز ندارم. فقط چیزهایی را که توی ذهنم است می‌نویسم. انگشتهایم روی صفحه می‌چرخند: « مامان این که فارسی نداره از کجا می‌فهمی چطوری باید بنویسی؟» «شیدا کی دوباره میایی این هفته؟» «دده از اینترنت بیا بیرون من نمی تونم کنم.» « سینا بدو مستر بین شروع شد.» « امشب می‌مونین؟» یادداشت را تمام . ایمیل برای خودم که در سکوت کارگاه که فقط با صدای فرز و پتک و عربده‌های سرکارگر قطع می‌شود، دوباره مرورش کنم.  




حواسم هست، حواست نیست یا برع

درخواست حذف اطلاعات

«درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی‌سامان

کجاست خانه‌ی باد؟

کجاست خانه‌ی باد؟»

-        فروغ



یک. روز بعد از بتن‌ریزی در کارگاه ما باران می‌بارد. از کنار چاله‌های کوچک آب عبور می‌کنم. تصویر دامنم آب را آبی‌تر می‌کند. دامن تا روی کفشم می‌رسد. آنقدر بلند است که به زمین می‌کشد. با این همه دامن پوشیدن به نوعی مرا از محیطم جدا می‌کند. انگار می‌شوم من. همین برای من کافی است.

دو. فقط ی که درخت کوچکش به باد بی‌سامان عاشق باشد می‌تواند این جمله را بفهمد. آن افسون بین عشق و بی سامانی و آن افسوس اول شعر.

سه. شادی اشک شد و از چشمهایم چکید. فکر چقدر بیم زوال در من عمیق است که توهمی می‌تواند اینطور اسیرم کند. بعد شادی بشود اشک. چند بار در زندگیم از شادی اشک ریخته‌ام. 2 یا شاید 3 بار.

چهار. ده دقیقه دیر رسیدم و بعد مجبور شدم تند تند حرف بزنم. تکیه داده بود عقب. پا روی پا انداخته بود. آ جلسه گفت همینطور که هستی، داری زندگیت را می‌کنی. زیاد نمی‌شود جنبه‌های مختلف تو را به هم ریخت. برای اینکه همه‌اش به هم متصل است. یک طرفش را که دست بزنم تمام سیستمت می‌ریزد به هم. برو زندگیت را . خیلی دلت خواست بدانی که چرا اینقدر بار زیادی روی همه چیز می‌گذاری باید بروی شخصیت شناسی. حوصله ندارم بروم شخصیت‌‎شناسی. اگر شخصیتم دوست دارد مرا بشناسد بیاید با هم بیشتر معا کنیم.

پنج. ترکیب مضحک ژنها هر کدام از ما را پدید آورده. ترکیبهایی که نه یونیک هستند و نه یک باره. همه تکراری هستیم خدا را شکر.

شش. قرص کوچک است و صورتی. من باید یک چهارمش را بخورم. وقتی از وسط نصفش می‌کنم د می‌شود. چیزی که فکر می‌کنم یک چهارم است می‌خورم و 8 ساعت پشت سر هم می‌خوابم. تلقین است شاید.

هفت. دخترها می‌گویند آبی به من می‌آید. سرعت عبور زمان انگار زیادتر شده است. ع های یک سال پیش با دو سال و سه سال پیش متفاوت شده‌اند. رد عبور زمان می‌نشیند گوشه چشمهایم. کنار گونه‌هایم. پسرم کنارم قد می‌کشد و هر روز کمی بلندتر است. هر روز کمی بزرگتر...

هشت. سپینود می‌گفت تابستان زمان داستان نوشتن نیست. کاش بود. این جمله ایهام ندارد. کاش سپینود اینجا بود. کاش تابستان زمان داستان نوشتن بود.
 

24 داد ماه 96




من می/نمی‌ترسم پس هستم.

درخواست حذف اطلاعات

 

دیگر نمی‌ترسم.

از بالا و پایین رفتن در راه پله‌ای که دیوار ندارد.

از پیاده بچه‌ام سر کوچه‌ای بن بست.

از آینده‌ای موهوم.

از پیغهامهایی که می‌رسد.

از باز لای کتابهای قدیمی.

از دور ریختن پول.

از دل به دل خودم دادن.

از آویختن گوشواره‌های کوچک، خیلی کوچک.

از دوست داشته نشدن.

نمی‌ترسم یا وانمود می‌کنم نمی‌ترسم. یا از اینکه بترسم و ادای نترسیدن را دربیاورم خسته شده‌ام و فکر می‌کنم شاید نمی‌ترسم. شاید از اول هم از پله‌های بی‌دیوار و شبهای بی‌روز و کوچه‌های بن‌بست نمی‌ترسیدم. شاید زمان نیست که به این روزم رسانده است. شاید از روز اول، از همان وقتی که در چوبی خانه‌ی ته کوچه بن‌بست را پشت سر خودم بستم و رفتم و دیگر هیچ وقت برنگشتم، نمی‌ترسیدم. شاید هم ترس بالا ه یک جای این راه طولانی دست از سرم برداشت. وقتی دیدم که چه آسان می‌شود مرد. چه آسان می‌شود اصلا زندگی نکرد. چه آسان می‌شود به اندوه عادت کرد. چه آسان می‌شود خود بودن را از یاد برد و چه آسان می‌شود دردِ دوباره و بعد از سالیان نفس کشیدن را در ریه‌ها احساس کرد.

هنوز اما از چیزهای زیادی می‌ترسم.

از اینکه سایه‌ی عشق در زندگیم نباشد.

از فرو رفتن.

از ننوشتن.

از خوابهایی که می‌بینم.

از حرفهای بچه‌ام.

از مادریهای نصفه و نیمه.

از روزهایی که دیر می‌آیی.

از اینکه بدون داشتن خانه‌ای از خودم بمیرم.

از یک مستی طولانی.

بین ترسها و نترسیدنها شناورم. شجاعتر از خیلی از انی هستم که می‌شناسم. ترسوتر از همانها هم هستم. برای اینکه از چیزهای کوچک می‌ترسم. مثل دوچرخه سواری. سوسک. صاحبخانه. مرز ترس و نترسیهایم در هم تنیده شده است. مثل دریا. موج. جزر و مد. گمان می‌کنم شجاع باشم. اما نه، من خیلی می‌ترسم...  تو تنهایم نگذار...




جنگل عزیزم

درخواست حذف اطلاعات

دفتر بودیم. سر صبح.

تا مرد چشمش به گلدان حسن‌یوسف افتاد گفت این گلدان را از بقیه جدا کنید. آفت زده. آفت به نظر شبیه بافت معصومی از جنس پنبه می‌آمد. قبلتر از گلخانه‌ی روبرویی پرسیده بودم گفته بودم برفک است و خیلی خطرناک نیست. اما چشمهای ریز و متخصص مرد به ساقه‌ی بنفش خیره شد. یک کلام. قبلتر گلدان حسن یوسفی را که خشک شده بود برده بودم خانه شاید که نجاتش بدهم. گذاشته بودمش کنار جنگل خودم. جنگل عزیز شخصی خودم. گفت خاکش را هم بریز دور.

نشسته بودم پشت میز و هر چند دقیقه یک بار برمی گشتم لابلای برگهای گیاهها را نگاه می‌ . مرد گفت احت زیاد است که بقیه گیاههایتان هم آلوده باشند. قرار شد با پنبه و الکل سفید ساقه های آلوده را تمیز کنم. آفت سخت جان به راحتی منتقل می‌شد. آخ من چرا آن گلدان مریض خشک شده را بردم خانه؟ چرا گذاشتمش کنار گلدانهای عزیزم. چرا. چرا. چرا.

روز راه خودش را نمی‌رفت. خوب نخو ده بودم. خوب نبودم، از سر صبح و حالا باید می‌رفتم که به داد گلدانهایم برسم. قبل از اینکه دیر شود. باید آن گل‌سنگ را که از آب زیر گلدانی حسن یوسف مریض برایش ریخته بودم می‌گذاشتم بیرون خانه. باید خاک گلدان بیمار را دور می‌ریختم. باید چهارچشمی گنجم را می‌پاییدم که آفت نزند. دیگر زندگی بدون گلدانها برایم ممکن نیست. دیگر نمی‌توانم روزی را مجسم کنم که بدون برگهای سبزشان آغاز شود. بدون لمسشان ادامه یابد.

پشت میزم نشسته‌ام هنوز. هر چند دقیقه یک بار برمی گردم لابلای برگها را نگاه می‌کنم. فکرم کیلومترها دورتر توی خانه‌ام است. به گل سنگ فکر می‌کنم. به آن حسن یوسف مریض. به جنگل سبز کوچک عزیز خودم.




حواسم هست، حواست نیست یا برع ...

درخواست حذف اطلاعات

یک هفته مانده به تولدم، ذهنم تیره و تار است. خالی از هر چیزی به جز تاریکی انگار. طبیعی است. در جنگ با هورمونها سه هیچ باخته‌ام و نقش زمین شده‌ام. باید با‌ امروزم مدارا کنم تا بگذرد. خستگی تمام هفته‌ام را می‌تواند مسموم کند. نمی‌خوام دل به دلش بدهم. ولی دل به دلش هم که ندهم باز همانجا هست. روی سنگینی پلکهام. وقت گرفته‌ام که به بگویم که بدون دستهایت خوابم نمی‌برد. نسخه‌ای برایم بنویسد که از این موج سر بیرون بیاورم. یا نیاورم؟ با اینکه همه‌اش چراغ خاموش دارم در راههای پر پیچ و خم می‌روم که نمی‌دانم ته‌اش به جایی می‌رسد یا نه‌اما باز آن تکه‌ امیدوار مثبت علاج‌ناپذیر درونم از خوشی شیهه می‌کشد. آیا خوشبینی درمان دارد؟

سرمای بالشم بیهوده است. نبودنت بیهوده است. همه‌ی تلاشی که می‌کنم که حرفهایم را نزنم،  بیهوده است. یک روز منفجر می‌شوم و تکه تکه‌های وجودم آنقدر می‌ ند تا نیست شوند. ذهنم آنقدر آشفته است که حتی نوشتن درمان دردهایم نمی‌شود. دلم می‌خواهد روبروی دنیا بایستم و بگویم من همینم که هستم. اگر در فرمولهای سرد و سخت شما جا نمی‌شوم مشکل از من نیست. شاید باید جای تازه‌ای برای من پیدا کنید. شاید باید بعضی بخشهای زندگی را از نو بنویسید.

هنوز و یک هفته مانده به روز تولدم چیزی تغییر نکرده است. در من چیزی ته‌نشین شده. اسمش را نمی‌دانم. رنگ نارنجی پررنگی دارد. همه چیز رنگ شوخی دارد انگار. از جنس « چه فکر می‌کردیم و چه شد.» که دیگر خیلی وقت است من برایش تره د نمی‌کنم. تنها کاری که دیگر نمی‌کنم، جنگیدن است. دروغ می‌گویم ‌اما. دروغ کوچک ساده ایست که باور ش قشنگ است. گاهی دوست دارم دروغهای خودم را باور کنم. به دروغ بگویم که می‌روم و باور کنم که رفتن به سادگی بستن همین در ف ی خا تری است. بگویم عاشقت نیستم و باور کنم که این همه از سر عشق نیست. بگویم خسته‌ام و باور کنم که دلم می‌خواهد بنشینم و از جایم تکان نخورم. دروغگوی قهاری شده‌ام. به رویم نیاورید...




چیزی شبیه عشق

درخواست حذف اطلاعات

خاطره‌ها برایم رنگ می‌بازند. آنچه می‌ماند رد کمرنگیست که مطمئن نیستم که اتفاق افتاده باشد یا به همین شکلی که من به یاد می‌آورم اتفاق افتاده باشد یا نه. شاید اگر این وبلاگ نبود، نیمی از زندگیم را هم فراموش می‌ . راههای رفته و نرفته را از یاد می‌بردم. نمی‌دانم خوب بود یا نه. برای من که موهبت فراموش را دارم شاید همین بهتر بود که آدمی باشم بی‌خاطره در فضایی که نمی‌دانم کی و کجا پا به آنجا گذاشته‌ام.

حتما تقصیر باران است که من سر صبح دارم به این چیزها فکر می‌کنم. صبح از پنجره‌ی راهروی خانه‌ی پدری زل زده بودم به خیابان. فکر از 13 سالگیم تا به حال از این پنجره به خیابان و میدان نگاه کرده‌ام. 28 سال. به تمام اتفاقهایی فکر که از قاب این پنجره شروع شده. به ایستادنها. دویدنها در پله. به روزی که سینا را برای اولین بار به این خانه آوردم. به پانزده. بیست و بیست و پنج ساله شدن در این خانه. به انتظارهای طولانی شبانه برای برادرم. به وقتی که آنقدر کوچک بودیم که از پنجره به زمین خوردن مردم در روز برفی می‌خندیدیم. به بازی با بچه گربه‌ها، روز قبل از کنکور. به کنکور. به . به آجرهای قرمز. به آن همه عشقی که آنجا هدر رفته بود. به زندگی و شوخیهایش.

فکر هیچوقت نخواهم توانست این خانه را اب کنم. همه چیز از اینجا شروع می‌شود. از دختری 13 ساله که پشت پنجره‌ای با قاب چوبی می‌ایستد و از روزهای پیش رو اضطر ملایم در دلش می‌افتد. آن اضطراب ملایم در گذر سالها مدام رنگ عوض کرده. شده شعف. شده اندوه. شده هیجان. شده چیزی شبیه عشق. شده حسرت. شده امید. شده خواب. شده نفرین. امروز صبح اما چیزی نبود جز یک آشفتگی گنگ که مدتهاست همراه شنبه‌ها می‌آید و نمی‌دانم باید چه کارش کنم.

بعد باران، همان بارانی که از نیمه های شب لالایی خوابم شده بود هنوز داشت می‌بارید. ممتد و خوشایند. صبح بود. صبحی که باید رویایی را با خودش می‌آورد. رویایی همراه صبحم نبود. چیزی نبود جز انتظاری ملایم که دیگر به یاد نمی‌آوردم برای چه...




من قاتل افسردگیتان نیستم!

درخواست حذف اطلاعات

گاهی حجم افسردگی، حجم سنگین افسردگی را دیگر نمی‌شود برد خانه. باید ببریش در شهر بگردانیش. ببریش کوه. برایش بستنی میوه‌ای ب ی. به موهایش گل سر بزنی. ببریش جلوی گوشواره‌های بدلی و بگویی هر کدام را که می‌خواهد بردارد. باید دل به دلش بدهی که ناله می‌کند. باید وسط حلقه‌ی دوستهات بنشانیش و به همه معرفیش کنی. بگذاری باور کند که تسخیرت کرده. که راهی برایت باقی نگذاشته. که دیگر هر روز قرار است با او زندگی کنی. بعد درست لحظه‌ای که قیف بستنی‌اش را با لذت گاز می‌زند و از پنجره‌ی ماشین بیرون را تماشا می‌کند، در را باز کنی و هولش بدهی بیرون. فریادهایش را نشنیده بگیری. آن وقت برگردی خانه. زیر ضخیمترین لحاف پنهان شوی و اشکهای نریخته را با دستهای خالی پاک کنی.  




چمدان و پیرهن تنهایى را هم نمى خواهم.

درخواست حذف اطلاعات

فکر مى‌کنم چه سگ‌جانم و از خودم بدم مى‌آید. از اینکه یک ساعت راه رفته‌ام، اشک ریخته‌ام، بلند بلند و شاکى حرف زده‌ام و بعد که موج گذشته، برداشته‌ام زن آرامى را با لبخند برگردانده‌ام سرکار. ى فهمید که من چقدر گریه و درد کشیدم آن روز؟ روزهاى بعدش چى؟ ى فهمید زنى که آرایش نمى‌کند، دست و دلش به آشپزى نمى‌رود و خانه را دوست ندارد، چقدر مى‌تواند دلش ته باشد؟ گمان نمى‌کنم.

حواسم هست که مثل قورباغه احمقى هستم که شعله‌ى زیر قابلمه‌ى آبش روشن است و دارد نیم‌پز مى‌شود. من از آن قورباغه احمقترم حتى، چون حواسم هست. حواس لعنتیم هست. 

اما هنوز ایمان دارم به جادو. هنوز. جادو، همان حباب نامرئى سبک شیشه‌ایست که اگر حواسمان نباشد، مى‌افتد و هزار تکه مى‌شود و بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نمى‌شود.

به روى خودِ سگ‌جانِ نیم‌پزم نمى‌آورم که چه نزدیکم به رها حباب و همه چیز. به روى خودِ تنهایم نمى‌آورم که چه درد دارد اینکه صبحى که صبح نیست حتى یک استیکر زرد بى‌ریخت هم که چشمهایش شکل قلب است برایم نیامده‌باشد.قلابم گیر کرده در اندوه. در این خیال خام که خوش‌بینى مفرط بى‌دلیلم مسرى است و نیست. مى‌شود دیگر این را بفهمم و بروم رد کارم؟ آن باقیمانده‌ى اندک امیدم را بردارم و بروم. از این شهر و خانه و کشور بروم حتى. بروم براى خودم در شهر دو تکه، تکه‌ زندگى کنم. به من چه که دنیا دارد دیوانه مى‌شود. کاش بروم ...




هر چه فریاد دارید بر سر و ضمیر ناخودآگاه من بکشید.

درخواست حذف اطلاعات

احساس فقدان در زندگی فقط هم برای خوبیها نیست. چیزی که همین یکی دو روزه دارم تجربه اش می‌کنم. اینکه عادت یک عمر را تغییر دادن چقدر دشوار است. وقتی در یک موقعیت خیلی ساده و خیلی پیش پا افتاده می‌بینی که ذهن سریع می‌خواهد برگردد سر کلیشه های امن خودش. می‌خواهد آن حاشیه اطمینان خودش را داشته باشد. همان نقطه ای که می‌شود قبل و بعدش را حدس زد. ذهن مدام جای خالی عادت از دست رفته را به یادت می‌آورد. حتی یادت می‌اندازد که مهارت این همه سالیان را که حالا دیگر بهش نیازی نداری چه ساده داری به باد می‌دهی. ذهن خائنم نمی گذارد من از چیزی که به دست آورده ام لذت ببرم. شادی خوب و کوچک و ساده ام را از من یده و من به پس نمی دهد.

 




«غبار تیره تسکینی بر حضور وهن»

درخواست حذف اطلاعات

و زمان، درمان همه چیز است. همه عشقهای پرشور... همه فراقهای غیرقابل تحمل. همه‌ی «دوستت دارم»‌های گری پذیر، همه‌ی «بی تو می‌میرم»های خوش‌آهنگ. همه‌ی «دلم برای تو تنگ شده‌»های دلفریب. زمان، درمان همه دردهاییست که به نظر درمان‌ناپذیر می‌آیند. زمان گرد آرامیست که روی دست‌نیافتنی‌ترین نقطه‌ها می‌نشیند. همه چیز را در خودش غرق می‌کند. همه چیز را در خودش فرو می‌برد. زمان آن اندوه چاره‌ناپذیر را شفا می‌دهد. آن سرخوردگی عظیم و حتی آن شادی را که در دلت می‌شود و جرقه‌های ریز کوچکش را در آسمانت می‌پاشد.

 زمان این درمانگر خائن تا روح را فرسایش ندهد دست از سرت برنمی دارد و بعد یک روز می‌بینی که تمام شده است. همه‌ی آن دردها که به نظر درمان ناپذیر می‌آمد، همه‌ی آن دوستی عظیم، همه‌ی خوابهای آشفته، همه‌ی خشم و اندوه و عشقی که لباس نفرت پوشیده حتی ... تو پا وسط چیزی بوده‌ای مثل تونل. تو جایی میانه‌ی میدان وارد شده‌ای. تو چیزی را از بین نبرده‌ای. تو چیزی را نش ته‌ای به جز دو سه نعلبکی و یک مجسمه و هنوز همه چیز روبروی تو ایستاده‌است. زیر رد ضخیمی از غبار، عشق و نفرتش کهنه شده‌است و دیگر هیچ‌ را نمی‌ترساند. زمان بی‌رحمانه همه‌ی احساسات را به مترسکی بدل کرده که حتی پرنده لنگی را نمی‌پراند. تو گنا ار و بی‌گناهی و بیش از هرچیزی در این میانه غریبه‌ای ...

 




اى پدر ما که در آسمانى، نام تو مقدس باد!

درخواست حذف اطلاعات

باید یک وقت و یک جا به همه گناههایى که مرتکب شده‌ام و همه آنهایى که هنوز مرتکب نشده‌ام، اعتراف کنم. باشد که بعدتر راه نفسم باز شود و این همه "چه مى شود اگر" دست از سرم بردارد.