رسانه 24
رسانه 24

نه ترین ناگفته های حوا



مکالمه ی خانوادگی

درخواست حذف اطلاعات

خانواده ی ریل ی دارم :)

فک کنین توو این 31 روز مجموعا ده بار بهم زنگ نزدن! 

هر بارم فقط گفتن سالمی ؟خوش میگذره ؟پول بفرستیم ؟خوب خ ظ!!! 


ب زنگ زده میگم مامان افشین افسردگی گرفته که پذیرش یه خوب رو با اختلاف سه تا سوال ،از دست داده! 

توقع دارم بگه آخی! ایشاا... یه دیگه قبول میشه... 

برگشته میگه بیخیال بابا برو بخواب منم برم بخوابم! 


بعله!! 


به بابام میگم خوبی ؟خوب حداقل زنگ بزنین صداتون رو بشنوم... 

برگشته میگه حس گشتی دیگه ؟

میگم نه بابا اونقدر کتاب به دست توو هتل چرخیدم که ملت فک میکنن کتاب دست سو ! 

میخنده میگه دختر تو عقل نداری ؟

رفتی سفر حالا به هر دلیلی بعد نشستی درس میخونی ؟پاشو برو یه کم صفا سیتی!! 


میگم خانواده ی مردم زنگ میزنن بشین درس بخون شب ساعت 11شبه رفتی امتحان بدی نه اینکه بگردی! خانواده ی منم زنگ زدن میگن پاشو جوونی کن یعنی ی اینقدر شی .. و اغفال نمیکنه! 


هیچی دیگه تهشم گفتن میخوایم بخو م قطع کن! :/

کلا خانوادم زیاد دوستم دارن :)





اینجانب نمونه ی بارز ز گهواره تا گور دانش بجو هستم

درخواست حذف اطلاعات

برگشتم... 


اگه کارا درست پیش بره مرداد میرم برای ثبت نام و به احتمال زیاد از شهریور کلاسا شروع میشه... 


بابا و مامان رسماً اعلام که ما فقط دندان خوندنت رو حمایت میکنیم و اگرم بخوای پزشکی بخونی باید بدونی ما راضی نیستیم... 


بعله! 

اختلاف نظر بیداد میکنه... 

البته بنده و بابا حرفی نمیزنیم و اعتراضیم نمیکنیم ایشون مامی بنده هستن که هر یه ساعت یه بار برا خودشون کنفرانس تشکیل میدن... 


اینم بگم که من توو امتحانای دوتا کشور که از لحاظ زبان کاملاً با هم فرق دارن شرکت ... 


در نهایتم با وجود قبول شدن توو امتحان زبان کشوری که 32روز مهمونش بودم ،موندم برا تکمیل ظرفیت که بابا گفت به استرسش نمی ارزه بیا برو همینجا فقط 6ماه بنده باید مجدداً زبان آموزی داشته باشم... این کشورم 3تا زبان توش رایجه که با این حساب وای به حالم :)





باید از خواب‌ها پیاده شوم زندگی‌، ایستگاه مشکوکی‌ست...

درخواست حذف اطلاعات

تختا رو بهم چسبوندیم که آیلین شبایی که اینجا میمونه راحت بخوابه... 


عصرم من وقتی برگشتم اتاق مون دیدم اینا خوابن لحاف خودم رو انداختم روشون که سردشون نشه... 


شب بعد از جنجالی که اتفاق افتاد خسته خودم رو پرت این سمت تخت و خو دم ...


نصفه شب بیدار شدم دیدم هم اتاقی اصلاً یادش رفته روی منو بکشه که هیچ ،فک کرده لحاف منم لحاف خودشه و الانم خوابه... 


بیدارش ن ... 

گذاشتم بخوابه... 

مثل ی که بخواد از خودش انتقام بگیره ،گذاشتم توو سرمای هوا یادم بیفته که هیچ کدوم از مسائل شب قبل ارزشش رو نداشت! 





شب اورژانسی

درخواست حذف اطلاعات

ب هم اتاقی رو بردیم بیمارستان اونقدر که حالش بد بود... 

فقط با یه آمپول حالش خوب شد... 

حالام با دخترا دست جمعی توو اتاقمون خو دن :)


+آقای ع میگفت این دفعه ی دومه که من دارم با تو یکی رو میبرم بیمارستان... منم گفتم دیگه پا قدمم در این حد خوبه :)


+اگه بدونید به چه سختی آقای ع رو پیدا !ساعت یک  رفتم از پذیرش شماره ی اتاقش رو خواستم... با مهدی رفتیم دیدیم  اشتباهه!

دوباره رفتم گفتم آقای محترم اشتباه گفتی شماره ی اتاقش رو اونم بهش زنگ زده و بنده خدا رو از خواب بیدار کردیم اومده اتاقمون بعدم راهی بیمارستان شدیم... 





سرماخوردگی

درخواست حذف اطلاعات

هم اتاقی سرماخورده... 

فقط میخوابه و به زور من یه چیزی میخوره... 

امیدوارم ویروسی نشم :)





عروسک

درخواست حذف اطلاعات

داریم با بچه ها حرف میزنیم... 

سلام میده و میاد میشینه... 

نگام میکنه و چیزیم نمیگه... 

میدونم میخواد یه چیزی بگه... 

چیزی نمیپرسم فقط رو به روم رو نگاه میکنم... 

میپرسه تو به غیر من برا کیا کیک بردی ؟

اسم میبرم و اونم گوش میده... 

میپرسم چطور ؟

میگه پس لازم شد برات یه عروسک ب م... 

نگاش میکنم... میگم عروسک ؟

چرا ؟


میگه تو برام کیک آوردی منم باید برات یه چیزی ب م دیگه... 

نگاش نمیکنم... میگم عروسک باز نیستم... 

میگه پس چی ب م ؟هر چی دوست داری بگو همون رو ب م.... 

میگم هیچی... بین دوستا سر یه تیکه کیک که همچین حرفایی پیش نمیاد... 

میگه ولی من بازم باید یه چیزی ب م... 

میگم لازم نیست و دیگه چیزیم نمیگم... 





مهمون ن ه

درخواست حذف اطلاعات

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




کاش کمی حواسِ زندگیِ مان از این دلگـرفتگی ها پـرت می شد....

درخواست حذف اطلاعات

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




تسلیمممممممممم

درخواست حذف اطلاعات

تسلیم... 

توو تمام مدت سفرمون که همچنانم ادامه داره من میگم موهام مشکیه همه متحد میگن نههههههههههههههه مائی عه! 

حتی حواسم که نبوده یهویی ازم ع گرفتن... هی میگن ببین ببین این کجاش مشکی عه! 

خلاصه من تسلیم شدم... 






گوله ی نمک :)

درخواست حذف اطلاعات

نتیجه ی همسفر شدن با یه گروه شیطون این میشه که گاهی اونقدر میخندی که همه فک میکنن یا چیزی خوردی و ح طبیعی نداری یا اینکه داری گریه میکنی... 

مخصوصا اگه محمد توو گروه تون باشه... 

همین میشه که هم اتاقی هی راه به راه بهش میگه گوله ی نمک :)





شعور!

درخواست حذف اطلاعات

میگم من بم کم خو دم میرم اتاقمون یه فنجون نسکافه بخورم شمام میخواین ؟

میگن آره برای مام بیار... 


فنجون خودم رو میشورم میذارم سرجاش و براشون دوتا ماگ بزرگ نسکافه میبرم پایین... 

حتی وسط راه یه کوچولو از نسکافه ی داغ میریزه رو پام اما اصلاً اخم نمیکنم... 

میرم پایین و میبینم نیستن... 

از ثنا و معصومه میپرسم هم اتاقی و آیلین کجان ؟

میگن رفتن بیرون! 


خواستم برگردم اتاقمون هر دو تا ماگ  رو خالی کنم توو دستشویی اما مامان معصومه نذاشت ببرم... 


شعور بعضی وقتا چیز خوبیه... 





ز له ی دوست داشتنی :)

درخواست حذف اطلاعات

هم اتاقی شبیه زمین لرزه میمونه! 

استعداد عجیبی توو بهم ریختن اتاق مون داره! 

از کمد لباساش بگیر تاااااااااااااااا تخت من!! 


من و خانمی که هر روز میاد برای نظافت روزی دست کم دوبار اسااااااااسی همه جا رو تمیز و مرتب میکنیم ولی کافیه فقط پنج دقیقه توو اتاق باشه تا همه ی اون زحمتا دود شه بره هوا! 

خودشم در جریان استعدادش هست و فقط میخنده! 


امروز بعد صبحانه اتاقمون رو مرتب ...

هنوز برنگشته ولی براش نت گذاشتم جاااااااااااان مادرت بذار تا عصر همه جا همینقدر تمیز  بمونه... 


البته مطمئن نیستم همچین اتفاقی بیفته:)

احتمالاً وقتی برگردم ز له از وسط اتاق مون رد شده باشه! 

شایدم نه... 





پویا است!

درخواست حذف اطلاعات

هم اتاقی سرش توو گوشیشه و پویام داره کفشای جدیدش رو نشونم میده... 

یهو بحث شبا نبودن هم اتاقی پیش میاد و منم خیلی جدی میگم:پویا،بپرس ببین این بی معرفت چرا شبا منو تنها میذاره ؟


انتظار دارم ازش بپرسه و بهم جواب بده ولی زل میزنه بهم و میگه تو که خودت یه تنه از عهده ی همه بر میای... به اندازه ی یه مرد مستقلی! 

میگم بی شعور من جدی گفتم... 

میخنده میگه به جان خودم منم جدی گفتم... 





گارسون معروف ما!

درخواست حذف اطلاعات

رفتم برای صبحانه... 

میاد سرمیزم و میگه صبح بخیر ،خوبی ؟

تشکر میکنم و میگم خوبم... متقابلاً حالش رو میپرسم... 

میگه خسته اس ولی به خاطر کارش باید لبخند بزنه... 

یه اصطلاح میگه که معنیش اینکه خستم ولی باید س ا بمونم... 

میپرسه معنیش رو میدونی ؟

میگم آره... 

خوشحال میشه که لازم نیس بیشتر از این توضیح بده ...

به غذای توی بشقابم زل میزنم و با چنگالم با غذای توی بشقابم بازی میکنم... 

میگه اما دیدن تو هر صبح چیز قشنگیه... حتی با این حجم خستگی... 

یه لبخند کمرنگ میشه اوج جواب من به آقای گارسون که توو هر فرصتی خودش رو پرت میکنه سر میزم... 

ازش تشکر میکنم...


چشمم میفته به پلاک روی لباسش بر خلاف تصورم اسم خیلی قشنگی داره... 

ناخودآگاه به پلاکش اشاره میکنم و میگم اسم خیلی قشنگی داری... 

با اشاره ی من نگاش سر میخوره سمت پلاکش... 

میخنده ، تشکر میکنه و میره... 






پناهگاه امن این روز های من

درخواست حذف اطلاعات

جدیدا پله های اضطراری هتل رو تبدیل به پناهگاهم وقتایی که نمیخوام ی رو ببینم... 

یا راهروی طبقه پنج رو برای وقتایی که دلم میگیره انتخاب ... 


میذارم سنسورم بیخیال بودنم شه و توو تاریکی آهنگ گوش میدم... 


هم اتاقی شبا میره خونه ی دوستش... 

شبا میره ،نزدیکای ظهر برمیگرده... 

تا عصر پیش آیلین میمونه بعدم با مامان و باباش تلفنی حرف میزنه ...

تنهایی میرم برای شام و بعدم وقتی برمیگردم برگشته و دوش گرفته و داره آماده ی رفتن میشه... 





بینوایان :)

درخواست حذف اطلاعات

بعد سه روز بالا ه برگشتیم شهر قبلی... 

شب خسته و گشنه رسیدیم هتل... 

هم اتاقی از بودن اینجا خیییییییییییییییلی خوشحاله:)


ب آقای ع و آقای ن میگفتن نه بابا فک نکنین این شهریه های شما و هزینه ی سفرتون خیلی به نفع من بود اگه خود شما بودین اصلاً پشیمون میشدین! 


گفتم آخی! آقایون اصلاً میخواین من نسخه ی جدید بینوایان رو از روی سرگذشت شما بنویسم! ؟

ماشین رفت رو هوا! حتی خودشونم میخندیدن :)


والا به خدا... بابا خودتی! اصلاً مشخصه داری چرت و پرت میگی! 

ما تا میایم ت بخوریم میگی اینقدر بریز به حساب بعد بیا حرف بزنیم ،حالام نشستی مینالی! 

در کل عمرم آدمی پول دوست تر از آقای ن ندیدم! 


ب اونقدر توو ماشین چرت و پرت گفتم و خندوندم بچه ها رو که حتی آقای ن و ع هم کبود شده بودن از خنده... 

آقای ع که دستش رو گذاشته بود رو صورتش و غش غش میخندید آقای ن هم روشو برگردونده بود سمت پنجره و شونه هاش میلرزید :)





بافه های موهایت را باز کن بگذار غمهایت بریزند!این دنیا با غمهای خوش عطر هم مست می شود

درخواست حذف اطلاعات

داریم ناهار میخوریم نشسته صندلی کناریم و سیگار میکشه... 

بچه ها میگن بخور میگه میل ندارم... 

اصولاً وقتی یکی سر میز چیزی نمیخوره ناهار به بقیه کوفت میشه... 

ظرف رو برمیدارم و میگم بردار... 

میگه میل ندارم... 

میگم بردار تا بقیه هم بتونن راحت بخورن... 

باشه ای میگه و برمیداره... 


دارم به ساندویچ توی دستم نگاه میکنم که میگه... 

یه لحظه نگام کن! 

نگاش میکنم ...زل میزنه توو چشام و منم نگام رو می م و مشغول خوردن میشم... 

دوباره میگه یه لحظه نگام کن! 

زود نگاش میکنم و بعدم به ساندویچ توی دستم نگا میکنم... 

برمیگرده سمتم و میگه چشمات عسلی عه ؟

نگاش نمیکنم فقط جواب میدم نه قهوه ای کمرنگ عه... 


چیزی نمیگه دوباره سیگارش رو روشن میکنه و یه پک عمیق میزنه... 

هادی میاد و میشینه رو صندلی که خالی مونده... 

فندکش رو در میاره و سیگارش رو روشن میکنه... 

از جام بلند میشم و میگم موهام بوی سیگار گرفت و میرم سمت در... 

پاکت غذاش رو برمیداره و دنبالم میاد... 


توو آسانسور دارن حرف میزنن و منم گوش میدم که یه لحظ حس میکنم موهام ت خورد... سرم و برمیگردونم و یه دسته از موهامو که با انگشت گرفته میبینم با اخم میپرسم چیکار میکنی ؟

دستش رو عقب میکشه و بیخیال میگه هیچی فقط خواستم ببینم موهات از جنس چیه ...

بحث رو ادامه نمیدم... 

فقط روبه روم رو نگاه میکنم و همین که در آسانسور باز شد میرم بیرون و با صدای بلند از همه شون خ ظی میکنم.... 


*عنوان از فریبا دادگر 





رفتن تنها دور شدن نیست ، می‌شود باشی وُ ، از دست رفته باشــــی

درخواست حذف اطلاعات

برای دوتا از پستای اینستاگرامم پیشنهاد کار گرفتم... 

یعنی زیر دوتا از پستام از دوجای مختلف توو دو کشور مختلف دعوت به کار شدم... 


هر دوشون ازم خواستن اگه تمایل به کار دارم با نمونه کارهام راهی اونجا شم... 

از وب سایت هر دو چک ،هر دوشون معتبرن... 


هم اتاقی میگه دیووووووووووووووووانه چرا جواب نمیدی بهشون ؟

میگم قصد ندارم جواب بدم عکاسی برای من فقط یه سرگرمی عه نه شغل... 

چندتا خاک بر سرت نثارم میشه و بعدم دیگه چیزی نمیگه... 


میترا دیروز بهم میگه پستات رو چک کردی ؟

میگم چطور ؟

میگه فلان جا دعوت به همکاری داری میخوای بری ؟

میگم دیدم ،نه جواب نمیدم... 


*عنوان از مرجان پور شریفی 






آیلین...

درخواست حذف اطلاعات

با کلی میانجی گری هم اتاقی ،مهدی و آیلین آشتی ... 

امروزم توو آسانسور به مهدی گفتم آیلین دختر فوق العاده ای عه قدرش رو بدون... 

گفت میدونم فوق العاده اس... 

بعدم رفت... 

امشبم قرار عه برم پیش آیلین بمونم.. 

هم اتاقی رفته اونجا و گفته تو هم باید بیای... 





یک خارجی مسلط به زبان فارسی!

درخواست حذف اطلاعات

برای سه روز اومدیم یه شهر دیگه و هتلشم اصلاً دوس ندارم! 

با هم اتاقی توو هر فرصتی میگیم که دلمون برای اتاقمون توو هتل قبلی تنگ شده... 

نوید و امین میگن نه همینجام خوبه اینجا شهر آرومی عه... 

عوضش هم اتاقی دلش حس برای شهر قبلی تنگ شده... 

فردا شب قرار عه برگردیم... خوشحاله... 


رفتم اتاق خودمون دوش گرفتم و با موهای خیس رفتم سمت آسانسور و مواظبم ی نگه این دیوانه این وقت شب با موهای خیس تو راهرو چیکار میکنه! 

آسانسور میره بالا ...


هنوزم بچه های ما بیدارن و صدای خنده هاشون شنیده میشه و تو راهرو هم میرن و میان ،پس اصلاً بیدار بودنشون عجیب نیس علی الخصوص شهاب و رضا ،حالام رو به روم گارسون و دوستشه... 

به فارسی میگه ببخشید... و میاد کنارم وایمیسته... 

میگم خواهش میکنم بعد یه لحظه یادم میفته این فارسی با من حرف زد! 

به فارسی میپرسم شما فارسی بلدی ؟

میگه آره بلدم! 

و طبق معمول شهاب نطق میفرماید که الهی بمیرین ما کلی زحمت میکشیم زبون شما رو یاد بگیریم بعد شماها میاین فارسی یاد میگیرین ؟

کلی به حرفاش میخندم... 


اومدم پیش دخترا امشب رو پیششون میمونم...