رسانه 24
رسانه 24

نه ترین ناگفته های حوا



میگذرد....

درخواست حذف اطلاعات

می گذرد،

حتی اگر امروز هم 

این میز را

گرد گیری نکنی.


بیرون بزن 

رها

دلواپسی هایت را لطفا


درست وقتی که ما 

نگران چینی های گل سرخمان بودیم

چیزهای زیادی

ش ته است 


رویا_شاه_حسین_زاده





چمدان رویا ها

درخواست حذف اطلاعات

ما را می‌گردند

می‌گویند

همراه خود چه دارید؟

ما فقط رویاهایمان را

با خود آورده‌ایم.!!

پنهان نمی‌کنیم

چمدان‌های ما سنگین است،

اما فقط

رویاهایمان را

با خود آورده‌ایم .!


#سید_علی_صالحی





اسفند تون مبارک اهالی دنیای مجازی :)

درخواست حذف اطلاعات

اسفند خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که: 

"ماهی قرمز می خواهم!"


شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی، مغازه ها را می گردند.


حال خوش دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ی ین بساط کند.


قول پدری ست به دخترش که: 

"بازار شب عید خوب است؛ لباس عیدت جور است!"


امید یک بیمار سرطانی ست به بهار؛ به رویش دوباره ی موهایش.


غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد!


شک و تردید پیچاندن کلاس ها: 

"از بیستم یا بیست و پنجم؟"


اسفند حس هم آغوشی گربه های روی بام و عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند...


عطر خوشی است!

بوی عیدی بوی کاغذ رنگی...


کمیل_پورقربان





باید که به صحرا بزنم گاه گداری...این شهر برای من بی حوصله تنگ است

درخواست حذف اطلاعات

خسته‌ام ری‌را! 


می‌آیی همسفرم شوی؟ 


گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است....  


  

سیدعلی_صالحی





این فردا های نیامده ،اما تکراری!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی دائم می‌گوییم گرفتارم، هیچ‌وقت آزاد نمی‌شویم. 


وقتی دائم می‌گوییم وقت ندارم، هیچ‌وقت زمان پیدا نمی‌کنیم.


 وقتی دائم می‌گوییم فردا انجامش می‌دهم، آن فردا هیچ‌وقت نمی‌آید.





اسفند لبخندِ زمستان است از ذوقِ بهار...

درخواست حذف اطلاعات

آدمای دنیای واقعیم چه خانواده چه دوست و حتی آقای مارکتیم میدونن که من به شدت عاشق بستنی ،قهوه ،پاستیل ،کاکائو و شیر کاکائو هستم... 


میشه یه روز نه چندان خوب مثل امروز رو با یه عدد بستنی خانواده ی میهن یه کوچولو شیرین تر کرد :)

اونم وقتی که هوا همچنان سرده :)


اصلاً کی گفته بستنی رو توو زمستون نمیشه خورد ؟

اصلاً کی گفته یه نفر  تنهایی نمیتونه یه ظرف بزرگ بستنی خانواده رو نوش جون کنه ؟^_^


زمستونه و سرما و بستنیش و خیال هوای معرکه ی بهاری این شهر که در پیشه :)





پایانی دارد هر چیزی...تنها عشق بادبادکی است در آغوش خدا ...

درخواست حذف اطلاعات
یه سریال کمدی رمانتیک ِ 28 قسمت رو به لطف پیجای اینستایی تموم ... ساعت پخشش به وقت ای/ران با کارای من جور درنمیومد... 
هر چند رابطه ی خوبی با ای رمانتیک ندارم ولی این یکی رو دوست داشتم... 
از همه مهم تر پایان خوشی داشت :)



مسافر :)

درخواست حذف اطلاعات

جواب تکمیل ظرفیت آزاد اومد... 

فرناز خیلی مشتاق منتظر نتایج بود... 

قبول شده :)

یه شهر دیگه.... 


امروز بعد از خ ظی جاش خالی بود... 

غصه خوردم از جای خالیش... 

از اینکه قرار زود بره و منم به خاطر  امتحانا موعد رفتنم نزدیک عه... 


فرناز بغل دستیم بود....توو این پنج ماه کلی با هم خاطرات خوب ساختیم.. خوب و امتحانی و گاهی حتی خسته! 


یه بار وسط کلاس دیدم اصلاً ت نمیخوره و صداش درنمیاد برگشتم سمتش که دیدم ای دل غافل! خو ده! اونم چه خو :)

ازش ع گرفتم و بعدم اونقدر خندیدم که از صدای خنده هام بیدار شد... چندبار خواست نقشه بکشه گوشیم رو کش بره تا ع ش رو پاک کنه که نتونست... 


امروز هوا ابری بود... 

خ ظی کرد و رفت... 

جاش خالی موند... 

یاد تمام پنج ماهی که با هم بودیم افتادم... ناراحت میشدم که دیگه قرار نیست ببینمش ولی هربار وقتی یادم میومد چقدر خوشحال بود و از ته دل میخندید... چ برق میزد و  کلی ذوق کرده بود،خوشحال میشدم... 

خوشحال بود و همین من رو خوش :)


بهت تبریک میگم دوست خوابالودم :)

همیشه بخند:)از ته ته ته دلت :)


تو با این خواب زمستونیت چند سال بعد چطوری میخوای کشیک و بیخو رو تحمل کنی خدا میدونه! 

ولی مطمئنم که از عهده اش برمیای :)





عمیق نفس بکش و فکر کن به هیچ چیز!

درخواست حذف اطلاعات

حالا هی از این سو غلت بخور به آنسو!

حالا هی فکر و خیال کن!


با غصه خوردن و دلشوره گرفتن هیچ چیز درست نمیشود رفیق!


باور کن فلسفه ی دنیا، قصه ی همان درویشی ست که وقتی از او خواستند زندگی را معنا کند، خورجینش را زیر سر گذاشت و خو د و دیگر بیدار نشد! 


نمان در گذشته

خاطرات را رها کن

جلو جلو هم ندو که از نفس می اُفتی...

حال را دریاب تا ح خوب باشد!


چایت را دم کن... صدای موسیقی را کمی بلند... بایست مقابل پنجره... عمیق نفس بکش و فکر کن به هیچ چیز!

به هیچ چیز فکر کن...


انقدر سخت نگیر رفیق

انقدر سخت نگیر!



 علی سلطانی





بیا کمی زندگی را بدویم

درخواست حذف اطلاعات

بیا کمی زندگی را بدویم

شاید

از این همه غم و دلتنـگی

جلو بزنیم ..!


نیلوفرثانی





موعد زندگی‌ست....

درخواست حذف اطلاعات

اگر زنده م

اگر مقاومت کردی

آواز بخوان

رویا ببین

مست کن!


زمانه‌ی زمهریر است

عاشق شو

شتاب کن!


بادِ ساعات

خیابان‌ها را جارو می‌کند

معبرها را......


درختان منتظرند

تو منتظر نباش

موعد زندگی‌ست

یگانه فرصت‌ات......


خامیه_س نس





دو عدد س گنده!

درخواست حذف اطلاعات

آقای نون امروز لیست تمام برنامه ریزی هایی رو که برای موقع امتحانا توو کشور مقصد کرده ،بهمون میده...


 یه نگاهی به برنامه ی فعلاً یه ماهه میندازم... میگم فعلاً ،چون هنوز تصمیم نگرفتم برای امتحانای ماه بع بمونم یا نه... 



امتحانا پشت سرهم نیست و گاها حتی یه هفته بین دو امتحان فاصله ی زمانی هست... بعضاً هم دوتا یا سه تا امتحان توو یه روز برگزار میشه... 

یکی صب یکی عصر... 


شهلا میگه از الان گفته باشم من با تو هم اتاقی میشم...فرناز میگه منم میخوام باهات توو یه اتاق باشم...



هیچی دیگه سای گنده تصمیم گرفتن کل اون مدت رو بیان اتاق من لنگر بندازن!! 


بهشون میگم شما که قرار با من بمونین مریضین الکی پول اتاقای خودتون میدین ؟سی و دو تا دندونشون رو نشون میدن و همدیگه رو نگا میکنن!





المیرا

درخواست حذف اطلاعات

دو سال قبل که المیرا برگشت ایران،همه بهش گفتن که مطمئنی میتونی عادت کنی و خودت رو با شرایط وفق بدی ؟


سالای زیادی دور از وطن بود... 

اونجا بزرگ شده بود... درس خونده بود... لیسانس گرفته بود... 

خانواده اش ،دوستاش ،اقوامش همگی یا آلمان بودن یا انگلیس... 

دلش برای زندگی توو ایران پر میکشید... 


اومد و حدود ی ال موند و جوابش به همه این بود که آره میتونم... 


نزدیکای ی ال که شد برای همیشه برگشت هامبورگ... 


دختر دوست داشتنی بود... خیلی شیرین و خوش سر زبون :)

گفت میخواد برگرده و به احتمال زیاد توو رشته ی خودش ادامه تحصیل بده... 


دیگه ازش خبری ندارم... شاید یه روزی دوباره برگرده... 


شاید... 





یک آرزو

درخواست حذف اطلاعات

چیزی در من است که روز و شب آرام ندارم ...

چیزی از جنس جستجو ...

چیزی مثل خیال یک آرزو !





تو کجایی حالا !؟ جا مانده ای؟!نمیشود دلت برای خودت تنگ شود؟

درخواست حذف اطلاعات

همیشه یک کار هست 

که باید انجامش دهی 

لیسانس بگیری

فوق لیسانس بگیری

ی بگیری...


همیشه چیزی هست که باید به آن برسی

ازدواج کنی

فرزند بیاوری 

 و فرزندانت بزرگ شوند و بروند...


همیشه چیزی هست که باید ب ی

ماشین خوب  و بهتر

خانه خوب  و زیباتر...


فقط یک بار برای یک لحظه بایست

و از خود بپرس خودت کجا بوده ای

 این سالها

چقدر برای خودت بوده ای ؟


و آیا میدانی که وقتی در آرزوی چیزی هستی

لحظات حال از دستت پریده اند

و تو برای خودت زندگی نکرده ای...


تو برای آرزوهایت زندگی ات را ج کرده ای...


هیچوقت شده برای خودت باشی

بروی به محله قدیمیت سر بزنی

و ببینی همکلاسی هایت کجایند و چه کرده اند...


شده است قلم به دست بگیری و بنویسی؟

و یا نقاشی کنی

بدون آنکه فکر کنی چه عوایدی خواهد داشت این کار...


شده است تو ی کاغذ پار ه های قدیمی خانه 

بگردی و نامه ای عاشقانه بی

بنشینی و آن را بخوانی؟

شاید بفهمی معنی عشق، روزگاری چه بوده...


شده است توی انباری خانه پدری بگردی

و زیر میز را نگاه کنی

ببینی آنوقتها که مدرسه میر فته ای

یادگاری نوشته ای ...


تو نوشته ای و رفته ای...


تو کجایی حالا !؟

جا مانده ای؟!


شده است قرآن پدر را باز کنی 

و یکی یکی پی نوشت های پدر را ببینی

که تاریخ تولد ها را نوشته

و تو را نور چشم خطاب کرده؟


زندگی همین است

تو نور چشم ی بوده ای 

که حالا حوصله اش را نداری

و فرزندت را عاشقانه دوست داری که حوصله ات را ندارد...


تو یک جا توی زندگی خودت را جا گذاشته ای

و رفته ای.....آنهم چه رفتنی...


نمیشود دلت برای خودت تنگ شود؟


میترسم نشود و دیر شود ...


بگرد دنبال ی که تو را با نام کوچکت صدا کند

تو را با نام کوچکت صدا کند

زنگ بزند و بگوید 

هیچ کاری ندارد 

فقط دوست داشته  صدایت را بشنود

بگرد دنبال دوستی که 

 شریکت نیست


بگرد دنبال خودت

خودت را پیدا کن و بازوانت را دور خودت حلقه کن و خود را در آغوش بگیر...





صبح است ؛در می زند کَسی،بیدار شو !زندگی پشتِ دَر است...!

درخواست حذف اطلاعات

بگو ببینم از چند سالگی خاطراتت را یادت هست؟

پنج سالگی؟ شش؟ هفت؟

چند سالگی؟

از آن روزی که خاطرات را به یادداری تا به امروز با چه سرعتی گذشته؟

مثل برق و باد نه؟


ببین . . .

از امروز هم تا آ ین روزهای زندگی ات مثل همین برق و باد خواهد گذشت.. .


یکجوری زندگی کن حرفِ دل را برایت بگویند.. .

که روی مرامت حساب باز کنند.

نمی دانم

یکجوری که بی بهانه دوستت داشته باشند...





i know you have never felt so alone but hold on, head up, be strong

درخواست حذف اطلاعات

درست  ِ سخت به نظر میاد... 


درست  ِ که خیلی وقتا خیلی چیزا مطابق میل مون پیش نمیره... 


اما انکار نمیکنم که ته دلم هنوزم امیدوارم... 


که گرمای این امید دلم  رو گرم نگه میداره توو سرمای این روزای زندگیم... 





به قول بانو آلما توکل" ن علیه ن! "

درخواست حذف اطلاعات

اصلاً یادم نمیاد بحث چطوری به اینجا کشید... ولی چیزی که ازش مطمئنم اینکه هر دو مون از زوایه های کاملاً متفاوتی به این قضیه نگاه میکنیم... 


در مورد برادرش میگه و برادرش.... 

میگه : رضا میگه من تو این چندساله تونستم تمام اخلاقای غلط م رو عوض کنم الا این بیرون بودن موهاش... 


چشمای من که گرد میشه متوجه میشه که این حرف از طرف من قرار نیست تایید شه پس خیلی زود جمله اش رو اصلاح میکنه میگه :نه که اشکالی داشته باشه اما خوب توو جامعه ی ما این بیرون بودن موهاش یه جوری علامت سبز برا آقایون دیگه اس که بتونن به خودشون اجازه ی خیلی چیزای دیگه رو بدن! 


مطمئنم هر کی قیافه ی منو میدید میتونست حدس بزنه از چیزایی که دارم از زبون طرف مقابلم میشنوم تا چه حد متعجبم! 

نه اینکه این حرفا تازگی داشته باشه ولی ی که این حرف رو میزد اصلاً نصف بیشتر موهاش بیرون بود!! 


کاملاً متوجه نگاهام به سر و صورتش شده که ادامه میده : من بهش گفتم، نمیتونی همه ی عادتای یه نفر رو ترکش بدی مثلاً خود من! البته به بنظر من ما بقی چیزایی که تونسته توو دختره تغییرش بده تغییرایی بوده که لازم داشته... 


حالم داره از بحثی که یه زن یه زن دیگه رو تا این حد پایین میکشه که خیلی شیک بهش میگه شعور تصمیم درباره ی خودش و طرز لباس پوشیدن و روابط اجتماعیش رو نداره،بهم میخوره... ولی تم و فقط گوش میدم... 


تند و تند حرف میزنه و توجیه میکنه تا شاید بتونه وسط اون همه جملات از نظر من ناامید کننده اش یه تاییدی هم از من بگیره... فک کنم بعد ده دقیقه قانع میشه که اگه تا فردام ادامه بده طرز فکرش به هیچ وجه شبیه طرز فکر من نیست.... و قرارم نیست همدیگه رو تایید کنیم... 


فک میکنه حرف آ ش میتونه نرم ترم کنه میگه :خوب آخه آقایون دوست دارن خانمی که توو زندگی شونه تمام کمال مال اونا باشه... 


من فقط نگران نسل بعد شدم... 

نگران عقایدی که قرار نسل تربیت کنه... 


نگران عقایدی که خیلی حق به جانب طبیعی ترین حق خودش یعنی اختیارش رو برای خودش و هم جنساش ممنوع میکنه... 


نگران دنیایی شدم که داریم برای خودمون ،برای دخترامون میسازیم... 


داریم به زور به پسرامون یاد میدیم که تعریف مرد بودن اینه... 


غلط عه ...عزیز من باور کن که غلط عه... 


داریم خیلی بی رحمانه به جای ساختن یه دنیای خوب برای دخترامون زندان میسازیم... 



توو این زندان نه زندانی خوشحال زندگی خواهد کرد نه زندان بان! 

************من برای دخترم ارزوی خوشبختی میکنم...مادرم هم برای من ارزوی خوشبختی کرده بود....و مادرش هم برای مادرم...
نا امید نیستیم...
یک روز عاقبت دختری از نسل ما با دعای مادرش خوشبخت میشود...!



یک روز دلمان برای خودمان تنگ می‌شود ...

درخواست حذف اطلاعات

صبح از خواب بیدار می‌شوی و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ...


با لشکرِ غم‌ها ، لشکرِ دلتنگی‌ها ، لشکرِ نگرانی ‌های آینده ، لشکرِ خاطرات ، لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکرِ مادیات  ...


یک‌ روزهایی آدم به خودش می‌آید و می‌بیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده ‌است!


وسطِ این همه جنگ ، یک روز دلمان برای خودمان تنگ می‌شود ...


به آینه نگاه می‌کنیم و بعد خودمان را می‌بینیم که با بُغض ‌می‌گوید که " فلان فلان شده ، مگر برای من نمی‌جنگی؟ پس چرا من را نمی‌بینی؟!

چرا من را فراموش می‌کنی؟!


چرا وسطِ جنگ من را گُم می‌کنی؟!

چرا اصلاً به من شمشیر می‌زنی؟ "


الحق که بدترین نوع دلتنگی این است که آدم دلش برای خودش تنگ شود ...


این دلتنگیِ کذایی از دلتنگی برای مادر و پدر هم بدتر است...


یک‌ روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم دستِ خودمان را بگیریم و ببریم گردش به صرفِ بستنی و چلوکباب ، بی هیچ جنگ و هیاهو...


کیومرث_مرزبان





هیچی توو دنیا بدتر از این نیست که ندونی کجای زندگیتی...

درخواست حذف اطلاعات

زندگیه دیگه...

گاهی خسته ت میکنه...

خیلی خسته ت میکنه...

اونقد که دوس داری خودکارتو بذاری لای صفحات زندگیت وُ

یه مدت بری سراغ خودت؛


هیچ کاری نکنی، هیچکیو نبینی، 

با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی.


اما مشکل اینجاست

بعد که برمیگردی

میبینی یه نفر خودکارو از لای کتابِ زندگیت بیرون کشیده

و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی.


گم میشی ...

و هیچی توو دنیا بدتر از این نیست که ندونی کجای زندگیتی...