رسانه 24
رسانه 24

کافه شعر



بغل کن گریه هایم را

درخواست حذف اطلاعات


آغوش من دروازه های تخت جمشید است...

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی!


آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را...

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی!


این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود!


مردی که با آن جذبه ی چشم رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود!


در بازوانت قتلگاه کوچکی داری...

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت!


بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت!


در ای مرزی پیراهنم جنگ است!

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست!


دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست!


من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم!

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست!


من دوستت دارم...بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست...!


| رویا ابراهیمی |




عصرهای

درخواست حذف اطلاعات


چه خوشبخت هستید شما

اما خود نمیدانید

شما که از اندوهناکترین روزها

تنها عصرهای را به خاطر دارید.


| حسن آذری |




دوستت دارم عزیزم

درخواست حذف اطلاعات


دوستت دارم عزیزم.

_ و این جمله ای ست خبری _

به دخترم گفتم:

همه چیز عوض خواهد شد!

وقتی که سال ها بعد

ضربان قلبت

تند تر از همیشه

خون را

به گونه های تُردَت می پاشد.

شک خواهی کرد میان ماندن و رفتن،

بیشتر اما خواهی گریست!

تردید

خنجری ست فرو رفته در پهلویت

و عشق

ملامت سنگینی که از مادرانت

نسل به نسل 

توی گوش هایت سرزنش می شود.


دوستم داری عزیزم ؟

_ و این جمله ای پرسشی ست _

همسرم همیشه می پرسد! 

گاهی از من

گاهی از ع هایمان

از آینه اما بیشتر 

جواب  توی آستین من است

باید اشک هایم را پاک کنم!


خاطرم هست که گرده ی اقاقیا بودیم 

باد ما را آورده بود روی کاناپه،

روی تخت،

روی برچسب های ف ی یخچال

یادش رفت ببرد!

پس در گوشه ای گریستیم

تا گل های شاداب تر

سهم بیشتری از  آشپزخانه و راهرو داشته باشند.


دوستم داشته باش عزیزم.

_ و این جمله ای ست دستوری_

از من

به تویی که ندارمت 

از من

به دخترم که ندارمش

از من به گرده های اقاقیا 

نیستید که بشنوید

و امر، امر من است عزیزم.

تنهایی،  بازیچه  نیست!

تردید،  تُف سر بالاست!

و رفتن چیزی از جسارت نمی فهمد.


به دخترم بگو

که گونه های سرخ

همیشه دوست داشتنی ترند

و "دوستت دارم عزیزم"

یقینا جمله ای عاطفی ست.


| حمید جدیدی |




علف هرز

درخواست حذف اطلاعات


وسط گلدان بگونیای توی بالکن، یک ساقه سبز نسبتا زمخت سبز شد. بهش محل نگذاشتم. اول به این دلیل که قیچی دم دستم نبود و آ ین باری که سعی کرده بودم چیزی را با دست و دندان از گلدان در آورم، سخت ش ت خورده و عقب نشینی کرده بودم. دوم هم به این علت که خب آنجا یک گلدان بود و اویی که بدون دعوت وسط گل‌ها سبز شده بود هم یک جور گیاه محسوب می‌شد. مردم بی‌خودی برایش حرف درآورده‌اند و هرز صدایش می‌کنند. 

دو روز بعد دیدم دوستمان اندازه یک نیمچه درخت شده و موجوداتی ناشناخته ازش آویزان‌اند. میوه‌هایی عجیب که اسمشان در دایره لغات میوه‌ایم نبود. راستش این بار کمی دلخور شدم. بگونیاهای نازنینم داشتند زیر آفتاب داغ ماه تیر می‌سوختند و مثل زباله‌ای بی‌ارزش کف بالکن می‌ریختند و آن وقت دوست هرزمان (مردم خوب اسمی روش گذاشته‌اند!) نه تنها سرحال بود که زادو ولد هم کرده بود. این بار آمدم از ریشه ساقطش کنم. نشد. می‌دانید چرا؟ چون قیچی دم دستم نبود و من از آنهایی هستم که می‌توانم نقشه‌های جنایت را به دلیل در دسترس نبودن قتل به روزی دیگر موکول کنم. خودش و میوه‌های عجیب مس ه‌اش را خصمانه نگاه و گفتم «این بازی تموم نشده. یه روز که حوصله داشته باشم میام و نابودتون می‌کنم» درختچه چیزی نگفت. خودش و میوه‌هایش زیر باد گرم تابستان ی آرام د و لابد دم گوش هم گفتند « ولش کن، بهش محل نذار» 

فکر می‌کنید روز بعد با چه منظره‌ای روبرو شدم؟ درختچه‌ی ناخواسته دست بچه‌هایش را گرفته و به ولایتشان رفته بود؟ نه دیگه. همان جا بود. میوه‌ها از سبزی و کالی در آمده بودند و کم کم داشتند رنگ می‌گرفتند. لعنتی‌ها دیگر سن مدرسه رفتنشان بود. یک نگاه به لشکر بگونیای خشکیده انداختم و یک نگاه به رفیقِ کلفت سبزمان. پرسیدم «آخه چه جوری؟» منظورم این بود که آخه چه طور همه چیزتان اینجوری روی دور تند است؟ باز هم جو نداد. کم کم داشتم باور می‌ علف مَلَف‌ها فارسی نمی‌فهمند. علف مَلَف‌های مس ه. 

راستش یک جورهای از روحیه‌ی علف هرزی خوشم آمده. خودش می‌آید و خودش از خودش مراقبت می‌کند و خودش رشد می‌کند و خودش گلدان را به تسخیر در می‌آورد و خودش امپراتوری تشکیل می‌دهد و خودش جوری حکمرانی می‌کند که انگار اینجا از ازل به نام‌اش بوده. نه آب می‌خواهد، نه توجه و ناز و نوازش و ماسِ «گل قشنگم لطفا نمیر، منو تنها نذار»

علف‌های هرز به هیچ چیز وابسته نیستند. چه چیزی بیش از آنها می‌تواند سمبل روی پای خود ایستادگی باشد؟ علف‌های هرز می‌دانند که ی دوستشان ندارد، می‌دانند که همه دنبال از ریشه در آوردنشان هستند، اما چه می‌کنند؟ یک گوشه توی تاریکی می‌نشینند زانوهایشان را بغل می‌کنند و استتوسِ «هیشکی منو دوست نداره» می‌نویسند؟ نه. رشد می‌کنند، برگ می‌دهند، بالا می‌روند و بچه‌های عجیب می‌زایند. 

گلدان را نگاه می‌کنم. تقریبا چیزی از بگونیا‌های زیبایم باقی نمانده. در عوض درختچه‌ای با میوه‌های آویزانِ مس ه آنجاست. این بار دنبال قیچی نمی‌گردم. نمی‌دانم، شاید ی که اینقدر عاشق زندگی ست، باید بیشتر از این‌ها زنده بماند.


| آنالی اکبری |




اولین و آ ین بار

درخواست حذف اطلاعات


اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

تب مى کنم، عرق مى کنم، مى لرزم

جان مى دهم هزار بار

مى میرم و زنده مى شوم

پیش چشم هاى تو

تا بگویم: دوستت دارم

اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

آ ین بار آن

از همیشه سخت تر است...


| شل سیلور استاین |




قسمتت بود

درخواست حذف اطلاعات


قسمتت بود پیرتر بشوی

رنگ افسوس، طرح غم باشی

به تو هربار سوءظن ببرند

و تو هربار متهم باشی


حرف از آغوش و عشق کم بزنی

در دل ات قدم بزنی

زخم یک سایه ی لگد خورده

پشت یک مرد محترم باشی!


حرمت ذاتی ات سقوط کند

روح سقراطی ات سقوط کند

پشت تنهایی ات سکوت کنی

حسرت چند قطره سم باشی...


قسمتت بود ناپدید شوی

بروی ماضی بعید شوی

یا که یک حسّ شرمگین وسطِ 

جمله ی "عاشقت شدم "باشی


فکر یک شانه آتشت بزند

حسرت خانه آتشت بزند

وسط گریه ی شبانه پُر از

هوس چای تازه دم باشی


شانه ات را دوباره خم ند

دست و پای تو را قلم ند

عاقلانه به مرگ فکر کنی

باز دیوانه ی قلم باشی...


قسمتت بود...


| حامد ابراهیم پور |




دستت دور گردنش

درخواست حذف اطلاعات


تمام دلخوشیم

زنیست که از من 

توی ع های قدیمی مان مانده 

از من زنی هنوز

توی آلبوم های کنج کمد با تو خوشبخت است

دست هیچ به او نمی رسد

زنی

دستت هنوز دور گردنش

زنی 

دستت تا همیشه دور گردنش

زنی

دستش دور زندگی

به مرگ بگو 

می تواند اگر تو را از او هم بگیرد!

 

| رویا شاه حسین زاده |




لبخندت را می بوسم

درخواست حذف اطلاعات


باید به دهان تو رجوع کرد،

لبخندت را بوسید

پنجره ی روحت را

آنجا که خواب از سر خیالم پراند،

آنجا که بوسه غرق بود،

در ابدیت...!


بگو چندبار می توان عاشق یک لبخند شد؟

چندبار می توان غنچه ای را چید،

باز در حسرت چیدنش جان داد؟


لبخندت را می بوسم

آنجا که هنوز عشق در اتفاق می افتد!

حالا آغشته ام کن به روحت

یا با من،دهانم را شریک شو...


| مهسا رهنما |




هجوم ندیدن ها

درخواست حذف اطلاعات


در وجود من

هزاران زن زندگی میکند

یکی شعر میگوید

یکی رو مه میخواند 

یکی غذا میپزد

یکی موهایش را میبافد

یکی دموکرات است

آن دیگری  دیکتاتور

اما

زنی هست که دیگر به آینه نگاه نمی کند

او بازمانده ی هجوم ندیدن هاست...


| بهارک آق گلویی |




آرزویم کن

درخواست حذف اطلاعات


چتر چرا

وقتی نامه ام عاشقانه می بارد

قدم زدن چرا

وقتی هوایت یک نفره است

چرا

وقتی دوستت دارم هایم قطره قطره

صورتت را میبوسند،

می افتند،

و پیاده رو مست میشود!

تو...

بی چتر؟

در یک هوای تک نفره؟

اسیر پیاده روی مست؟

چه میکنی با عشق؟

چه میکنی با من؟

آرزویم کن

به حضرت تو سوگند....

برآورده شدن را مثل عاشقی میدانم!


| حامد نیازی |




نایاب ترین فصل تماشا

درخواست حذف اطلاعات


من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایاب ترین فصل تماشای من اینست


| حسین منزوی |




عادت کرده‌ایم

درخواست حذف اطلاعات


عادت کرده‌ایم

من،به چای تلخ اول صبح

تو، به بوسه ی تلخ آ شب

من به اینکه تو هرشب حرف‌هایت را مثل یک مرد، بزنی

تو به اینکه من هربار مثل یک زن، گریه کنم


عادت کرده‌ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی مو‌هایمان

نا‌گهان می‌پرد

و یک‌ روز آنقدر صبح می‌شود

که برای بیدار شدن دیر است.


| یکشب پرنده ای / لیلا کردبچه |




عشق چیست؟

درخواست حذف اطلاعات


عشق چیست؟

جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد

و مرد تکیه گاهی برای زن؟

یعنی فهم و اجرای این نیم خط،

آن قدر سخت است

که همه تنهایند؟


| گلی ترقی |




این منم! زنی که گریه نمیکند

درخواست حذف اطلاعات


بزرگ تر شده ام...

چیزی که مرا نکشت،

قوی ترم کرد...

به نیمه ی پر لیوان نگاه کن:

"این منم! زنی که گریه نمیکند"


خاطراتم را زنده به گور کرده ام...

و خودم را که دوستت داشت،

از پنجره ای که گریه میکرد

به خیابان انداختم!


حالا به منی که دوستت ندارد بگو:

"چگونه غم ها مرا نمیکشند؟!"

وقتی در انعکاس تمام آینه ها

دستی که مرا بغل کرده است،

نبودن توست...

چیزی نگو...

به نیمه ی خالی لیوان نگاه کن

"این منم! زنی که گریه نمیکند"


| اهورا فروزان |




زن زیبا

درخواست حذف اطلاعات


چه طور می تواند

این همه زیبایی را

با خود حمل کند

آن زن؟

چه طور می توانم...؟

یک آغوش بیشتر ندارم

برای در آغوش کشیدنِ این همه زیبایی

چند نفر باید بشوم؟


| افراد / مهدی اشرفی |




حواست کجاست خانوم!؟

درخواست حذف اطلاعات


کاش همسرم بودی

و در آشپزخانه ی کوچکمان 

غذا کمی می سوخت شیر سر می رفت

یک بشقاب چینی می ش ت

یک لیوان کریستال هم

از همان فرانسوی های اصل!

ومن مثل مردهای قدیمی داد می زدم 

حواست کجاست خانوم!؟

و تو آرام و با لبخند می گفتی 

به تو آقا..


| حمید جدیدی |




خندیدی و زمین و زمان افتاد

درخواست حذف اطلاعات


فنجان قهوه سمت لبت رفت و

خورشید لای موی شبت رفت و

چشمم به سمت پیرهنت رفت و ...


خندیدی و زمین و زمان افتاد

دلشوره ام به جان جهان افتاد

حس آ ین شب دیدار است


| اهورا فروزان |




عشق زنی ست...

درخواست حذف اطلاعات


عشق

زنی‌ ‌ست که حواسش به هیچ نیست

گوشواره‌ هایش را یکی‌ یکی‌ در می‌‌آورد

سرش را به یک طرف خم می‌کند

تا شانه‌هایش پر شود از سیاهی موهایش

دستش را می‌‌برد تا دکمه‌های لباسش را باز کند.


عشق مردیست

که آ ین پُک محکمش را به سیگارش میزند

و آرام...خیلی‌ آرام

زن را در آغوش می‌کشد

درست زمانی‌ که

زن حواسش به هیچ نیست.


| نیکی فیروزکوهی |




ما با هم قرارهای زیادی داشتیم

درخواست حذف اطلاعات


ما با هم قرارهای زیاد داشتیم،

قرار گذاشته بودیم وقتی تیم محبوبمان قهرمان دنیا شد برویم شریعتی دو دست پیراهن تیم محبوبمان را بگیریم و برویم پیش آن رفیقمان که همیشه میگفت شما دو نفر خوراک ع دو نفره هستید ، و ع بگیریم ! همیشه بهمان میگفت حتی اگر یکی تان اخم کند و آن یکی لبخند بزند هم ع معرکه ای از آب در می آید . نمیدانم چرا اما مردک دیوانه انگار راست میگفت ..

قرار گذاشته بودیم که بعدترها ، یک بار که مسافرت میرویم ، موقعی که من در جاده داشتم رانندگی می و با موبایل حرف میزدم ، موبایلم را از دستم بکشد و از پنجره پرت کند بیرون ، میگفت این کار همیشه آرزویش بود و من موظفم که او را به آرزویش برسانم ! میگفتم خدا خدا کند که آن موقع آیفون نداشته باشم وگرنه .. و تا میگفتم وگرنه ، می پرید توی حرفم و میگفت وگرنه چی ؟ ها ؟ جراتش رو داری بگو .. و من میخندیدم ، که حالا نخند کی بخند ..

قرار گذاشته بودیم سالی یک هفته باهم قهر کنیم ، میگفت " همیشه که خوب و آشتی باشیم مزه نمیده ، آدم خسته میشه " و بعد خنده دار تر آنجاییش میشد که برای قهر مان تاریخ هم تعیین میکرد ، میگفت تا ماه بعد فرصت داری که بهانه برای قهر پیدا کنی ! یکبار یادم است با دوستانم داشتیم م میکردیم برای پیدا دلیل قهر ، چقدر میخندیدیم !

قرار گذاشته بودیم بعد تر ها چند نفر را باهم بزنیم ، روزی که این قرار را گذاشتیم یادم است که کاملا جدی بودیم سر حرفمان ، توی لیست مان دو تا بود ، یک مدیر آموزش ، یک متصدی رستوران ، و یک رفتگر ، بله درست است یک رفتگر ! بنده ی خدا یکبار سر صبح زنگ خانه را زده بود و عیدی میخواست ، خب با خواب ی نباید شوخی میکرد ، حق داشت ! قرار گذاشته بودیم که هر جا که لازم دانستیم همدیگر را ببوسیم ، میگفت از الان حواست را جمع کن ، ممکنه تو تا ی باشه ، ممکنه تو معاونت دانشجویی باشه ، ممکنه حیاط کلانتری باشه ، بعد از این جمله چشمانش یک مرتبه درشت شد ، هر موقع که چیزی هیجان زده اش میکرد اینگونه میشد ، بی نظیر ترین چیزی که میتوانستی در دنیا تماشا کنی ! و بعد با همان ذوق خنده دارش گفت : وای حیاط کلانتری خیلی خوبه ، توروخدا قول بده بریم حیاط کلانتری ، توروخدا ! من حال آن لحظه ام را هرگز فراموش نمیکنم ، آنچنان به او قول احمقانه ای داشتم میدادم که هنوز هم یادش میوفتم خنده ام میگیرد روزی که حرف های آ را به من میزد ، کنار آبسرد کن کنار سلف نشسته بودیم ، من در آفتاب نشسته بودم و او در سایه ، نگاه زیرزیرکی متصدی فتوکپی هم یادم می آید ، انگار میدانست که درونم چه ز له ای در حال وقوع است ،

وقتی حرف هایش تمام شد و نوبت به من رسید خیلی چیزها داشتم برای گفتن ، خیلی سوال ها داشتم برای پرسیدن ، نگاهش ، نور خورشید و تلاءلو آن لابه لای موهایش بود ، حرف زدن سخت شده بود مثل نفس کشیدن ، آب دهانم را قورت دادم ،

و فقط پرسیدم آ قربانت شوم تو که بروی من تنها با قرارهایمان چه کنم ؟!

تنها چیزی که بعد از این یادم می آید ، آهسته دور شدنش بود.


| پویان اوحدی |




محبوبم ( نامه شماره بیست و نه )

درخواست حذف اطلاعات


محبوبم

به باز دگمه ها قانع نباش

پیراهن

س وشی ست برای جای زخم

پوستم را کنار بزن

چیزهای زیادی پنهان است!


دنده ها

چون ردیفی از قفسه

مملو از کتاب های عاشقانه

که زیبایی زنی چون تو را نوشته اند


شش ها

چون دو بادکنک

انباشته از نفس های تو

که جا مانده اند از بوسه هات


و این قلب

که می تواند شمع باشد

شمعی خاموش

پوستم را کنار بزن

و با آتشی که در دستانت پنهان داری

قلب تاریک و فسرده ام را

روشن کن.


| حمید جدیدی |