رسانه 24
رسانه 24

me and nothing else



چقدر سختی

درخواست حذف اطلاعات
وای که امروز عجب روز ناامید کننده ای بود. همه وام هایی که بهمون قول داده بودن کنسل شد. ولی یه دونه دریچه باز شد . هنوز معلوم نیست که فردا دوباره اونام میخوان ما رو ناامید کنن یا نه. خیلی ناراحت بودم جوری که میخواستم ه ی دی جون رو بجوم. خدا خودش کمک کنه. خیلی اوضاع ابه. شاید مجبور بشیم ماشین مون رو همین دو سه روزه بفروشیم.




علل و عوامل نبافتن قالی

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها رو میبرم پارک و برای همین نمیتونم قالی ببافم. اصلا امسال خیلی نبافتم. یعنی من که هیچ وقت یه رج رو ول نمی و حتما باید املش می الان جوری شده که یه ذره میبافم میرم بیرون دوباره یه ذره پود میزنم شونه نمیزنم و خلاصه خیلی بی نظم شدم. فکر کنم هم به خاطر خونه یدن باشه و هم برای وام و اینا و هم برای بیرن بردن بچه ها. البته بچه ها فقط عصر بیرون میرن و خیلی هم نمیریم. بیشتر ب میره کوچه و مام تو خونه پای نت عمرمون رو میسوزونیم.



نگرانم برای آینده

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم برای باربار تا الان چند تا شغل آینده در نظر گرفتیم که همه شون رو میگه سخته، نمیخوام، درس خوندنش رو دوست ندارم، محیط کارش رو دوست ندارم، نمیدونم چی... حالا ا ب که رفتیم برای ک نت و دیدیم که چقدر راحت با برنامه تری دی م ک نتا رو توی خونه طراحی میکنن، به باربار گفتم بره تو کار برنامه نویسی کامیپوتری. میگنن خیلی پول توشه. یه آقایی هم بود که تو درس میخونه گفته بود که درآمد بالایی داره و جزو درآمدهای رده اول تو در سالهای آینده هست. باید بیشتر روش برنامه بذاریم و سرمایه گذاری کنیم. اینجوری نمیشه. بچه آینده اش به خطر میفته.




ک نت با مارکت... کشتین ما رو

درخواست حذف اطلاعات

واقعا تمرکز دی جون رو تحسین میکنم. میتونه تو هر شرایطی شعر بگه. یعنی این جوری که یه بار رفته بودیم خونه دوستم و مردها رفتن تو پشت بوم جوج بزنن و  دی جون میگفت من تو چشم آقاهه نگاه می و اون حرف میزد و من تو ذهنم شعر میگفتم. ببین چقدر عالی. اون وقت من قرار بود داستان کودک کار کنم ولی دریغ از یک خط. خنگم.

امروز بچه های کوچه نبودن و ب حوصله اش سر رفته بود و گفت بریم بیرون. داشت با همون سر و وضع همیشگی یه شلوار خونگی و یه بلوز چرک و یه جفت دمپایی پلاستیک میومد تو خیابون که با یک ساعت چک و چونه و سخنرانی در باب لباس ظاهر و اینکه شرافت تن آدمی به لباس زیباست و اینا، خلاصه رفتیم خیابون فرهنگ. سر راهمون رسیدیم به یه ک نت سازی خیلی شیک و مد روز و واقعا زیبا. دل رو زدیم به دریا  و رفتیم تو مغازه که قفل داشت و با کنترل از تو باز میشد و یه خانوم جوونی نشسته بود. یعنی چیزایی بهمون نشون داد که واقعا کفم بریده بود. دلم میخواست زار بزنم و گریه کنم. یکی از چیزایی که خیلی دلم خواست یه دونه کشوی زمینی بود که از روش میشد به عنوان جای نشستن استفاده کرد. واقعا برای خونه ما که همیشه پر از ه مناسب بود. یکی دیگه هم که دیگه آ شیکی و ظرافت و زیبایی بود یه قفسه بود که توی ک نت ها کار گذاشته میشد و خلاصه مارکت مارکت این بود. واقعا قشنگ بود. به جای این که ماکارونی ها و رب و روغن روی هم سوار بشن و معلوم نباشه چی داریم و چی نداریم اون قدر زیبا و بدون فضای زیاد و توی یه فضای ترازیستوری درستش کرده بودن که آدم ناخودآگاه آفرین بر لبش جاری میشد. خوشم اومد و بر حال دارندگان وقت و پول غبطه ها خوردم و بر حال بد خودم افسوس ها خوردم و ناله ها و در دل خویش گریستم.

امشب باربار اولویه درست کرده بود و برای من هم زیاد نگه داشته بود و من هم که داشتم با مامانم تلفنی صحبت می اشاره که غذا نمیخورم. ولی باز نمیدونم چی شد که شدم و اونقدر خوردم که هنوز از ساعت یازده تا الان که چهار صبحه هضم نشده و دارم از شدت پرخوری میترکم.

یک رج هم قالی بافتم.




بچه پرروهای این دوره

درخواست حذف اطلاعات

خوب خوب. دی جون رفته تهران که پسرخواهرش رو ببره مصاحبه. منم در حالی که ب تو کوچه و باربار تو کلاسشه این جا نشستم. سرم به یه خورده گیج میره و احساس خوشایندی بهم دست میده. ولی البته ته دلم یه ترسی وجود داره که بچه الان این ساعت از روز تو کوچه است خدا باید حفظش کنه. خلاصه که الان اینجا نشستم و ناهار هم الکی املت درست و خورده نخورده هر کی رفته دنبال کار خودش. معمولا تو این ساعت از روز ب کلاس روباتیک داشت و من باید میبردم و میاوردم و بعضی وقتا به دنبال یه قطعه که لازم داشت باید تا خیابون فردوسی میرفتم. به خاطر تنبلی بیش از حد هر دو تا مون کلاس روباتیک ب رو کنسل کردیم. البته من همیشه منتظرم بچه خودش اصرار کنه که ببرمش کلاس. وقتی بچه در مورد هیچ چیزی انگیزه کافی نداره و واقعا از ته دل دلش نمیخواد که یه کاری رو یاد بگیره منم اصرار نمیکنم. البته میدونم که بچه تا بیاد حالیش بشه و با جون و دل یه کاری رو بخواد سنش میگذره و دیگه خیلی دیر میشه. ولی بهتر از اینه که الکی بره و بیاد و پول نازنین رو حروم کنه و هیچی هم راندمان نداشته باشه. من خودم خیلی دیر شروع به یادگیری زبان انگلیسی ولی تو همون سن بالا اونقدر انگیزه ام بالا بود که راندمانم از بچه های سن پایین بهتر بود. برای کلاس پیانو هم اصلا اصرار ن به بچه ها. همه چی لیاقت میخواد و اگر به بچه زیاد اصرار کنی بدتر از اون ور بوم میفته و پول و وقت و انرژی رو به باد میده.

دلم کارتون اسباب بازی یک رو میخواد. باید ش کنم که فعلا اینترنتمون زیاد قوی نیست. فعلا باید با همون شرکت هیولاها بسازم چاره ای نیست.




نسل خودسوزی کننده

درخواست حذف اطلاعات
ب دختر عموی باربار اومده بود خونه مون. یعنی جوری این گوشی به دستش چسبیده که انگار عضوی از بدنشه. منم میگفتم که حتما دارن در مورد درس یا انتخاب واحد یا نمره و اینا با هم حرف میزنن. ولی خوب یه بدی که این قضیه داره اینه که وقتی باهاش حرف میزنیم هم سرش تو گوشیه و یا نمیشنوه ما چی میگیم و یا اگر هم میشنوه یا ادای شنیدن در میاره به هر حال زیاد دل نمیده به حرف آدم. اصلا کی میتونه با ی که حواسش یه جای دیگه است راحت صحبت کنه. خلاصه که ب با هم رفتیم ملل و اینم بالا ه سرش رو از تو گوشی آورد بیرون و باهامون چشم تو چشم شد و مام تونستیم باهاش رو در رو حرف بزنیم. وقتی باهامون صحبت کرد شروع کرد یکی از خاطرات ش رو برامون تعریف و گفت که یکی از بچه های شون به یه دختره که هم اتاق شون بوده پیشنهاد ازدواج داده و بعد از شیندن جواب رد، اینا رفتن تو اینستاگرام پسره و دیدن که یه دختره هی اومده پای تمام پست های اون پسره لاو و قلب و فلان گذاشته و شروع کرد دوباره رفت تو گوشی که پیج پسره رو به ما نشون بده که دید دختره پیجش رو باز کرده و تو پیج خودش پست گذاشته که آره این آقا عشق منه و دوستش دارم و فلان. دوباره دخترعموی باربار رفت تو گروه خودشون و شروع کرد با دوستش در مورد اون پسره و ش صحبت و تا ساعت دوی نصفه شب این صحبت به درازا کشید. تمام اینا رو گفتم و مو به مو تعریف که بگم کلا تمام عمر عزیزش رو این دختر داره تلف میکنه که با دوستانش در این موارد صحبت کنن. یعنی کل محور حرفاشون رو جمع کنی همین چیزا بیشتر نیست. من وقتی دقیقا فهمیدم که محور صحبتاشون چیه دیگه قاتی و گفتم بچه تو داری عمر عزیزت رو تلف میکنی و کل عمرت سرت تو گوشیه که اینا رو بنویسی و با دوستات حرف بزنی؟ گفت نه بیشتر موقع ها دارم با گوشیم بازی رایانه ای هم میکنم. گفتم وای چقدر وحشتناکتر. خوب به جای این کارا برو یه زبانی یاد بگیر. یه درسی بخون. آهنگ گوش کن. آهنگ انگلیسی کار کن. برو خیاطی کن. قلاب بافی یاد بگیر. بیا پیش من گلدوزی و قالی بافی یاد بگیر. که از من ناراحت شد و کلی اخم و تخم کرد و فکر میکنم که پیش خودش پشیمون هم شد که چرا بهم اعتماد کرده و از راز هاش با من صحبت کرده و منو در جریان گذاشته. از همه مهمتر اینه که این دخترعموی باربار مثل باربار خوشبخت نیست که یه پدر و مادر خوبی مثل ما! داشته باشه که براش یه خونه ب ن یا بهش انگلیسی یاد بدن یا براش کار خاصی انجام بدن. فوقش اینه که ج رفت و آمدش به ش رو بدن. دیگه برای ورزش و تفریح و سلامتی بچه یه قرون ج نمیکنن. این گوشی رو هم که یده هاش کمکش یا اش نمیدونم. یعنی واقعا زندگی بدی داشته و داره و همیشه تو خونه ی دوستانشه. برع باربار که از من و خونه جدا نمیشه و حتی یه لحظه خونه دوستانش نمیره و همیشه تو خونه است. هرچی بهش میگم یه بار هم با دوستات برو پارک و بیرون و بازار میگه نه فقط با تو میرم. البته نمیدونم این الان اقتضای سن باربار هست یا وقتی بزرگ هم شد و دانشجو شد بازم این عادت رو خواهد داشت. ولی فعلا که اینه. ولی دخترعموش کلا از کودکی همیشه خونه ی این و اون بوده و معلوم نیست شب خونه کیه و باید زنگ بزنن ببینن امشب خونه کیه. البته دختر فوق العاده خوبیه و اهل کلک و کاری نیست به هیچ عنوان. ولی من این رو نمیپسندم و اگر برای پسرم برم خواستگاری مطمئنا خواستگاری یه همچین دختری نخواهم رفت.



تمرین امضا... تمرین هویت

درخواست حذف اطلاعات
یکی از چیزایی که یک بار برای همیشه روش سرمایه گذاری و دیگه هرگز نمیخوام دوباره روش وقت بذارم و به خاطرش تمرین کنم و عوضش کنم همین قضیه ی امضا هست. سال دوم راهنمایی بودم بهم گفتن بیا برای نمیدونم چی این ورقه رو امضا کن. همون موقع آنلاین این امضا رو کشف و از اون موقع هنوز دارمش. همیشه هم فکر می که دیگه تغییر نکرده و هیچ وقت عوضش ن . ولی امروز رفتم قباله ی ازدواج مون رو آوردم که ببینم تاریخ عقدمون کی بوده -یادم رفته بود 18 شهریور بود فکر می 18 تیره- دیدم امضام چقدر فرق کرده. نه این که در کل شکل ظاهریش عوض شده باشه. ولی از اون ح خو ده و نا منظم و داغون تبدیل شده به یه امضای بلند بالا و منظم و شیک و خیلی جاافتاده. نه تو رو خدا بعد از این همه سال امضا هنوزم همون جوری باشه. ولی جدی خیلی عوض شده بود. الان امضام منحنیش خیلی گردتر و منظم تر و بهتره. اون موقع هنوز نمیتونستم یه دایره ی خوب رسم کنم. شاید برای تمرینای نقشه کشی قالی هم باشه. آخه تو این چند سال خیلی دایره تمرین . همینطور سر کلاس موقعی که میخوام خورشید و هندسه و چند تا موضوع دیگه که توشون دایره داره درس بدم کلا دایره کشیم بهتر شده. حتی دانش آموزا سر کلاس تحسینم میکنن و میگن که خیلی خوب دایره میکشی. یه بار هم توی یه کارگاه منبت یه دونه گل شاه عباسی از حفظ کشیدم مرده کف کرده بود.



بازدید اولیه از خونه

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه موفق شدیم و رفتیم خونه رو دیدیم. خونه که نگو بگو قفس. دی جون افسردگی حاد گرفته. چون درس و ش رو ول کرد برای این خونه و حالا میبینه که باب دلش نیست. خیلی کوچیکه و فقط خوبیش اینه که پارکینگ داره و سه خوابه است. منم واقعا دلم میخواست برای خودم اتاق داشته باشم. دیگه دوس نداشتم لباسام تو اتاق ب باشه و وسایل تو اتاق باربار. بابا مام آدمیم به قرعان. آخه خونه های دیگه ای که میدیدیم هال چهل متری و آشپزخونه بزرگ داشتن ولی فقط دو خواب داشتن و ما نمیتونستیم این همه آدم تو دو تا اتاق زندگی کنیم. دیگران که براشون مساله ای نیست ولی من واقعا دوست داشتم وسایلم توی یه دونه اتاق باشه. حتی دوست داشتم یه دونه اتاق کار هم داشته باشم که اون مال وقتی بود که صنایع دستی درست می . الان دیگه نه اتاق کار میخوام و نه میز کار و نه هیچی. فقط یه جا واسه نوشتن داشته باشم کافیه برام.

ب همون اولش که رفتیم خونه رو ببینیم چشمم افتاد به سرامیکای کف و از ناراحتی همون اول سکته . آخه احمق این چه رنگی بود انتخاب کردی واسه خونه؟ آخه قهوه ای با گلهای سوخته ای؟ بعدم آشپزخونه وسط هال و خیلی بدقواره و زشت. مامانم باید بیاد و به فریادم برسه. یعنی به قدری آشپزخونه رو بیریخت و زشت درآورده بودن که هال شده بود دو تا راهروی باریک و کوچولو. جوری که دو تا فرش شیش متری جا شدده بود و اصلا جا برای یه دونه فرش دوازده متری نبود.

خلاصه که جوانمرد گفت که فعلا وقت ندارم واسه ک نت و یک سال شما بشینین تو این خونه تا سال بعد من بیام و درست کنم. به ی دیگه هم بدین براتون درست کنه اب کاری میکنه و پول زیادی ازتون میگیره و کار رو بهتون بد تحویل میده. خلاصه که دوست داشتم همون تو خونه مردم و جلوی چشم شاگرد قدیمیم بزنم زیر گریه که جلوی خودمو گرفتم. بعد گفتم اشکال نداره اقلا کمد دیواری رو اندازه بگیر که من وسایلم رو بچینم توش. خیلی ناراحت بودم و نمیدونستم چکار باید م. آخه اگر ک نتا رو خیلی تغییر میدادیم دوباره باید کف اتاق رو سرامیک میکردیم و خیلی پولش میشد. نمیدونم اتاق چند متریه و خیلی پولش زیاد میشه. حالا برای زندگی زیاد هم بزرگ نیست ها ولی برای سرامیک پول زیاد میشه. واقعا جدی میگم همین جوریه. ولی اگر اگر یه درصد درست بشه و دی جون قبول کنه که سرامیک هم عوض بشه خونه میشه مثل دسته ی گل. از این وضعیت در میاد. 

خلاصه که جوانمرد تو اتاق خواب ع کمد دیواری رو نشون داد و گفت میخواهید درهای کمد کشویی باشه یا تاشو باشه گفتم نمیدونم اصلا برام مهم نیست فقط سفید باشه که من توش دق نکنم و بتونم نفس بکشم. این فکر کرد من میگم مهم نیست یعنی ناراحتم و دیگه نمیتونم از ناراحتی فکر کنم و حرف بزنم. برای همین به دی جون گفت آقا خانمت ناراحت شد. من گفتم نه جدی میگم اصلا مدل مهم نیست فقط یه جوری باشه که بشه توش وسایل و ت و پرت ریخت.

بذار مامانم بیاد کاری میکنم که همه توش حیرون بمونن. نمیشه با اون وضعیت سرامیکا توی اون خونه یه ثانیه هم دوام آورد. من که نمیتونم.

باشگاه دارم. قالی نبافتم. وای دیجون پایان نامه داره و هیچ کاری نکرده. اگر بزنه تو فاز افسردگی و بگه نمیتونم واقعا میذاره کنار و دیگه دست بهش نمیزنه تا ا اجش کنن بدبخت شدم باید بهش بگم که هیچ کاری نمیکنم تا تو یت رو بگیری. اصلا ولش کن. مهم نیست. نمیخوام. بنایی و نجاری و غیره باشه واسه بعدا ...




بینندگان عزیز صدای منو از ته چاه میشنوین

درخواست حذف اطلاعات

وااااای که هماهنگ دو تا آدم مس ه چقدر سخته. شیطونه میگه اصلا از خیر ک نت نو بگذرم. 

تا این یه خط رو بنویسم جوانمرد زنگ زد و گفت که ساعت نه شب هستم و میتونیم بریم ببینیم. باید لیست رو برداریم و ببینیم خونه هه چه مشکلاتی داره. امروز خیلی روز سختی بود. ب توهم موش زده بودم و تا صبح خوابم نبرد. ساعت چهار صبح با هزار چک و ترس و لرز نیم ساعت تو جام غلت زدم و بالا ه خوابم برد. سر ساعت هفت صبح بیدار شدیم و رفتیم اداره ثبت اسناد و تا ساعت سه بعدازظهر اونجا بودیم و خسته و هلاک اومدیم خونه .و لی از اونجایی که باربار با دوستاش قرار داشت و استرس رفتن گرفته بود نذاشت من بخوابم. هی میومد میگفت کی منو میبره؟ چه ساعتی بیدارت کنم؟ چکار کنم؟ دوباره من بدبخت استرس گرفتم و گفتم خبر مرگم من میخواستم بخوابم ولی بی خیال و بیا ببرمت پرتت کنم اونجا برگردم بیام بخوابم. ولی یهویی دی جون هم از خواب بیدار شد و گفت بیا با هم بریم بگردیم و دست در دست هم بذاریم و عاشقانه زیر بارون قدم بزنیم. داداش تو خو دی و خوشحالی من دارم متلاشی میشم کجا دست در دست هم عاشقانه قدم بزنیم؟ من الان بشریت برام بی معناست و هزار نفر رو جلوی چشمم دار بزنن عین خیالم نیست. ولی قبول و رفتیم و یه ذره فرشای زشت و بی کیفیت فروشگاها رو نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که همون فرش کهنه های خودمون رو بچسبیم و که باد نبرتشون. خلاصه که الان بالا ه با هزار سردرد و افسردگی ناشی از ریجکت شدن توسط عالم و آدم در خدمت بینندگان عزیز هستم.




مکافات

درخواست حذف اطلاعات

من تا به حال نشده که ی اذیتم کنه و به چشم خودم نبینم که چقدر اذیت شده . خدا جواب کارای بدش رو داده و همیشه هم طرف اقرار میکنه که این بلایی که به سرش اومده پاسخ خدا بوده. خودم هم البته دقیقا همینجوری ام و میدونم هر بلایی که به سرم میاد دقیقا پاسخ کدوم کار اشتباهمه. از خدا میخوام این سری هم خودش کمکم کنه. دست و پام خیلی میلرزه و دلم توش توفانی به پا شده. خیلی ناراحتم و تپش قلبم تموم شدنی نیست. یعنی الان از ساعت سه و نیم که مدیرمون زنگ زد تا الان قلبم یه سره داره با سرعت زیاد میزنه و هر کاری میکنم خوب نمیشم. 




زباله وسط باغ

درخواست حذف اطلاعات

یه دونه ناراحتی وسط این همه خوشی برامون پیش اومد. امروز رفتیم و خونه رو به نام زدیم هم تو محضر و هم تو اداره ی ثبت اسناد. وسط اداره ی ثبت ایستاده بودیم که یهو موبایلم زنگ زد و دیدم مدیر مدرسه است و گفت که امروز اومدن از طرف اداره و کل دفاتر و برگه های تو رو بازدید و دیدن و زیر و رو و از همه چی راضی بودن و هیچ مشکلی باهات نداشتن. ولی فقط تنها نقطه ی سیاه کارنامه ات داشتن اکانت ایسنتاگرام بود که قرار شده که برات نامه بفرستن که برای ادای ای توضیات بری حراست اداره. منم که رنگ و روم زرد شده بود و تپش قلبم رفته بود بالا و داشتم وسط اداره پس میفتادم. خلاصه مثل این که باید برای سال جدید برم همون پژوهش سرا و تدریس نداشته باشم. البته فکر کنم کلا پژوهش سرا دونی اداره ها باشه و هرکی که نتونه کلاسا رو کنترل کنه میفرستنش اونجا. یه خانوم دیگه هم بود که به معنی واقعی کلمه روانی بود و مثل این که رفته بود زده بود تو گوش رییس اداره و اونم اونجا بود و خیلی برای همه مشکل ایجاد کرده بود. خلاصه که قرار شده که ایشالله پدر من دربیاد و با یه عده روانی هم سفره و کاسه بشم. مبارکه.

اکانت اینستاگرامم حذف و دیگه ندارمش. حیف اون همه ع و چیزای جالب. ولی واقعا به دردسرش نمی ارزید و اصلا از اول باید پرایوتش می و نباید به شاگردام آدرس میدادم. کار خوبی که این بود که تلگرامم رو دیلیت اکانت و روز آ ی که تو مدرسه بودم تمام نمره ها رو کامل و حضور و غیابا رو هم کامل و دیگه دفتر نمره ام مثل گل شده بود و این شد که امروز در غیاب من اداره اومده بود سرکشی و بازدید و گفتن همه چی عالیه و به دانش آموزایی که ازم شکایت کرده بودن گفته بودن برید خدا رو شکر کنید که این نرفت ازتون شکایت کنه. خلاصه خدا کنه اینم ختم به خیر بشه. امروز بود و مدیر و معاونا تعطیل بودن ولی بدبختا به خاطر من امروز پا شدن رفتن مدرسه و خیلی خج کشیدم. باید براشون یه کیک درست کنم و براشون ببرم برای معذرت خواهی. گناه دارن مدیرمون که واقعا از استرس هلاک شد. بقیه هم به پای من سوختن. مدیره اصلا با ی تعارف نداره و موقع زنگ زدن اگر با ی مشکلی داشته باشه همون پای تلفن می ش میذاره تو آفتاب. ولی نمیدونم چی بود که این قدر با دلگرمی با من صحبت میکرد و هوام رو داشت و خیلی آرومم میکرد.

امروز یه همکارمون رو تو اداره ثبت دیدم و جریان رو براش تعریف و گفتم به خدا تمام این بدبختیا به خاطر این بود که من نمره ندادم و گفته بودم حتی حاضرم یک سال برم زندان بخوابم و نمره به ی ندم. اونم گفت نمره خیلی وضعیت حساسی داره و حتی داشتیم که مدیر رو به خاطر نمره ندادن برکنار و انداختنش تو تدریس. منم خنده ام گرفت و گفتم خوب دیگه اون که مدیر بود از من چه کاری ساخته است. بعدم گفتم که من شما رو وقتی معاون شده بودم دیده بودم این فکر کرد من میخوام دوباره معاون بشم گفت وعاون شدن فقط ل بین مدیر هست و باید از بند پ استفاده کنی و راه دیگه ای هم نداره. تازه خودش هم از اون آدمایی بود که تو رتبه های بالا بود و حتما با بند پ اومده بوده بالا. تازه این که دلش این جوری خون بود خدا رحم کنه به بقیه اقشار جامعه.




وای وای وای

درخواست حذف اطلاعات
ب دختر عموی باربار اومده بود خونه مون. یعنی جوری این گوشی به دستش چسبیده که انگار عضوی از بدنشه. منم میگفتم که حتما دارن در مورد درس یا انتخاب واحد یا نمره و اینا با هم حرف میزنن. ولی خوب یه بدی که این قضیه داره اینه که وقتی باهاش حرف میزنیم هم سرش تو گوشیه و یا نمیشنوه ما چی میگیم و یا اگر هم میشنوه یا ادای شنیدن در میاره به هر حال زیاد دل نمیده به حرف آدم. اصلا کی میتونه با ی که حواسش یه جای دیگه است راحت صحبت کنه. خلاصه که ب با هم رفتیم ملل و اینم بالا ه سرش رو از تو گوشی آورد بیرون و باهامون چشم تو چشم شد و مام تونستیم باهاش رو در رو حرف بزنیم. وقتی باهامون صحبت کرد شروع کرد یکی از خاطرات ش رو برامون تعریف و گفت که یکی از بچه های شون به یه دختره که هم اتاق شون بوده پیشنهاد ازدواج داده و بعد از شیندن جواب رد، اینا رفتن تو اینستاگرام پسره و دیدن که یه دختره هی اومده پای تمام پست های اون پسره لاو و قلب و فلان گذاشته و شروع کرد دوباره رفت تو گوشی که پیج پسره رو به ما نشون بده که دید دختره پیجش رو باز کرده و تو پیج خودش پست گذاشته که آره این آقا عشق منه و دوستش دارم و فلان. دوباره دخترعموی باربار رفت تو گروه خودشون و شروع کرد با دوستش در مورد اون پسره و ش صحبت و تا ساعت دوی نصفه شب این صحبت به درازا کشید. تمام اینا رو گفتم و مو به مو تعریف که بگم کلا تمام عمر عزیزش رو این دختر داره تلف میکنه که با دوستانش در این موارد صحبت کنن. یعنی کل محور حرفاشون رو جمع کنی همین چیزا بیشتر نیست. من وقتی دقیقا فهمیدم که محور صحبتاشون چیه دیگه قاتی و گفتم بچه تو داری عمر عزیزت رو تلف میکنی و کل عمرت سرت تو گوشیه که اینا رو بنویسی و با دوستات حرف بزنی؟ گفت نه بیشتر موقع ها دارم با گوشیم بازی رایانه ای هم میکنم. گفتم وای چقدر وحشتناکتر. خوب به جای این کارا برو یه زبانی یاد بگیر. یه درسی بخون. آهنگ گوش کن. آهنگ انگلیسی کار کن. برو خیاطی کن. قلاب بافی یاد بگیر. بیا پیش من گلدوزی و قالی بافی یاد بگیر. که از من ناراحت شد و کلی اخم و تخم کرد و فکر میکنم که پیش خودش پشیمون هم شد که چرا بهم اعتماد کرده و از راز هاش با من صحبت کرده و منو در جریان گذاشته. از همه مهمتر اینه که این دخترعموی باربار مثل باربار خوشبخت نیست که یه پدر و مادر خوبی مثل ما! داشته باشه که براش یه خونه ب ن یا بهش انگلیسی یاد بدن یا براش کار خاصی انجام بدن. فوقش اینه که ج رفت و آمدش به ش رو بدن. دیگه برای ورزش و تفریح و سلامتی بچه یه قرون ج نمیکنن. این گوشی رو هم که یده هاش کمکش یا اش نمیدونم. یعنی واقعا زندگی بدی داشته و داره و همیشه تو خونه ی دوستانشه. برع باربار که از من و خونه جدا نمیشه و حتی یه لحظه خونه دوستانش نمیره و همیشه تو خونه است. هرچی بهش میگم یه بار هم با دوستات برو پارک و بیرون و بازار میگه نه فقط با تو میرم. البته نمیدونم این الان اقتضای سن باربار هست یا وقتی بزرگ هم شد و دانشجو شد بازم این عادت رو خواهد داشت. ولی فعلا که اینه. ولی دخترعموش کلا از کودکی همیشه خونه ی این و اون بوده و معلوم نیست شب خونه کیه و باید زنگ بزنن ببینن امشب خونه کیه. البته دختر فوق العاده خوبیه و اهل کلک و کاری نیست به هیچ عنوان. ولی من این رو نمیپسندم و اگر برای پسرم برم خواستگاری مطمئنا خواستگاری یه همچین دختری نخواهم رفت.



مشکلات باید شکلات بشن

درخواست حذف اطلاعات

وقتی دی جون خواسته های منو میشنوه فکر میکنه که باید بره برام کوه ه. در صورتی که اگر خودم برم دنبال خواسته هام هم خودم راحت میشم و هم اون. اصلا چه کاریه.

دیروز رفتم دنبال ک نت کار که هماهنگ کنم ببرمش خونه من رو ببینه. نبودن. رفته بودن برای کار کندو و زنبور عسل. خیلی عصبانی شدم. گفت امروز و فردا رو هم نصب ک نت داره  و نمیتونه بیاد حتی خونه رو متر کنه. داشتم میمردم. حالا از این ور گفتم تا خونه تعمیر نشه نمیرم بشینم توش.  چون که نمیشه اول بریم بچینیم و بعدش دوباره جمع کنیم برای تعمیرات. دوستم یک سال کلید تو دستش بود و نمیرفت بشینه تو خونه. حالا من برای یک هفته باید هی حرص بخورم. از طرفی برای این که این یه هفته پر بشه و درست در بیاد الان باید ک نت ساز رو ببریم خونه رو متر کنه که زودتر درست کنه. ولی هیچکدوم ، نه صاحب خونه و نه ک نت کار با هم کنار نمیان. مشکلی شده واسه مون.

امروز خونه رو تمیز که اونی که خونه ی ما رو یده برای خونه مشتری بیاره. ولی نیومدن و الکی "تمیز " خونه موند رو دستمون. آخه بدبختی اینه که باید به بچه بگیم به هیچی دست نزن که خونه تمیز بمونه. بدبخت ب مونده جلوی تلویزیون. اصلا هیچ اسباب بازی ای رو نمیذاریم بیاره وسط. دیروز هم که رفته بود کوچه پیش دوستش و ملت دعواش کرده بودن و ساعت هفت بعدازظهر خونه بود و میگفت که بیرونش کرده بودن و نذاشته بودن بازی کنه. رفتم یکیشون رو پیدا و پوستش رو کندم و گفتم شماها خوددتون تو روستا توی اون همه باغ و دشت بازی کردین و بزرگ شدین من چه جوری تو آپارتمان بچه رو اونم پسر رو بزرگ کنم. گفتم من اگر تو آپارتمان بخوام پسر بزرگ کنم که دختر بار میاد چیکار کنم به نظر شما؟ بعدم ناظرین جلسه گفتن اوخ اوخ چه آدم بدذاتی چرا نمیذاره بچه بازی کنه...




بازم منتظریم

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا الا حوصله ام نمیگیره برم قالی ببافم. بنده خدا همینجوری افتاده اونجا و نمیبافم. هفتاد رج از نقشه مونده و صد رج هم الکی باید ببافم که بشه 110 سانت. با نقشه میشه همون یک متر که کمه. باید حتما 110 سانت بشه.

وای چقدر هوا گرمه. پنجشنبه رفته بودیم یه آبشاری به نام دراسله. deraseleh

خیلی قشنگه. با این که من اولین باری که رفتم اصلا خاطره ی خوبی برام به جا نموند ولی دفعات بعدی دیگه اون همسفرای مس ه همراهمون نبودن. هرچند ازشون کلید خونه شون رو میگیریم و با پررویی تمام میریم شب خونه شون میخو م. خونه ییلاقی باباشه و خودش اصلا آدم جالبی نیست. با این که کل مازندران عاشقشن و دوستش دارن ولی اخلاقش خیلی بده. همین معروفیتش کار دست ما داده و دیگه خدا رو بنده نیست. بدم میاد. چه خوب شد که من معروف نشدم. هر چند منم برای خودم کم نیستم و تو پارک یا خیابون که میچرخم هزار نفر باهام سلام علیک میکنن. دیروز داشتیم تو خیابون با باربار میرفتیم و تو محله خودمون پیاده بودیم و منم داشتم با مامانم تلفنی حرف میزدم و به هر مغازه ای که میرسیدیم من سلام علیک می و مامانم با خنده میگفت چقدر سلام علیک میکنی بابا... گفتم بابا آدم معروف شدم دیگه. آخه این خیابون ما بزرگه و همه آشنان چون مغازه های زیادی داره. ولی بریم تو اون خونه اصلی مون دیگه از این خبرا نیست. فقط یه مسجد بزرگ سر راهمونه و دیگر هیچ. 

امروز م گفت حتما تو فرنگی بگیرین برای خونه. بعدم ما گفتیم که ما نمیدونیم تو ش جا برای این جور کارا داره یا نه. ولی م گفت که یه جور تاشو و کم جا دارن که نصب میشه رو دیوار. اونم که قیمتی نداره و حل شدنیه. فقط نمیدونم کی میتونیم که بریم خونه رو ببینیم و خیلی چیزا رو بسنجیم که ببینیم چکار باید .




استرس ها تموم بشن

درخواست حذف اطلاعات


من نمیدونم من اگر مربی فوتبال یا بازیگر سینما یا رییس جمهور یا رو مه نگار یا یا رییس یه جایی بودم چقدر باید استرس میکشیدم. اصلا قلبم تحمل نداره داره از جا کنده میشه




مشکلات شکلات باید بشن

درخواست حذف اطلاعات

وقتی دی جون خواسته های منو میشنوه فکر میکنه که باید بره برام کوه ه. در صورتی که اگر خودم برم دنبال خواسته هام هم خودم راحت میشم و هم اون. اصلا چه کاریه.

دیروز رفتم دنبال ک نت کار که هماهنگ کنم ببرمش خونه من رو ببینه. نبودن. رفته بودن برای کار کندو و زنبور عسل. خیلی عصبانی شدم. گفت امروز و فردا رو هم نصب ک نت داره  و نمیتونه بیاد حتی خونه رو متر کنه. داشتم میمردم. حالا از این ور گفتم تا خونه تعمیر نشه نمیرم بشینم توش.  چون که نمیشه اول بریم بچینیم و بعدش دوباره جمع کنیم برای تعمیرات. دوستم یک سال کلید تو دستش بود و نمیرفت بشینه تو خونه. حالا من برای یک هفته باید هی حرص بخورم. از طرفی برای این که این یه هفته پر بشه و درست در بیاد الان باید ک نت ساز رو ببریم خونه رو متر کنه که زودتر درست کنه. ولی هیچکدوم ، نه صاحب خونه و نه ک نت کار با هم کنار نمیان. مشکلی شده واسه مون.

امروز خونه رو تمیز که اونی که خونه ی ما رو یده برای خونه مشتری بیاره. ولی نیومدن و الکی "تمیز " خونه موند رو دستمون. آخه بدبختی اینه که باید به بچه بگیم به هیچی دست نزن که خونه تمیز بمونه. بدبخت ب مونده جلوی تلویزیون. اصلا هیچ اسباب بازی ای رو نمیذاریم بیاره وسط. دیروز هم که رفته بود کوچه پیش دوستش و ملت دعواش کرده بودن و ساعت هفت بعدازظهر خونه بود و میگفت که بیرونش کرده بودن و نذاشته بودن بازی کنه. رفتم یکیشون رو پیدا و پوستش رو کندم و گفتم شماها خوددتون تو روستا توی اون همه باغ و دشت بازی کردین و بزرگ شدین من چه جوری تو آپارتمان بچه رو اونم پسر رو بزرگ کنم. گفتم من اگر تو آپارتمان بخوام پسر بزرگ کنم که دختر بار میاد چیکار کنم به نظر شما؟ بعدم ناظرین جلسه گفتن اوخ اوخ چه آدم بدذاتی چرا نمیذاره بچه بازی کنه...




سکوت پیش از توفان

درخواست حذف اطلاعات
فعلا که قضیه مسکوت موند و مدیر هم قول حمایت داد. تا ببینیم چی میشه. ملت چه دست به شکایتشون خوب شده.



خوشی و می و شادمانی

درخواست حذف اطلاعات

از حرص خوردنای امروز نگم که دوست ندارم بدی ها رسوب کنه تو وبلاگم. دلم میخواد فقط خوبیها بمونه. امروزم فعلا به خیر گذشت.

بهترین دلیلم برای خوشحالی امروز صدای خنده ی ب ه که از کوچه میاد. داره با دوستاش بازی میکنه. البته این خوشی زودگذره و داریم از این محله میریم. نمیدونم اونجا میتونیم یه بچه گیر بیاریم که با هم بازی کنن یا نه. البته هستی هست بچه برادر شوهرم ولی خیلی خنگه و اصلا به درد نمیخوره. پسر باید با پسرها هم بازی کنه نه این که فقط با دخترها بازی کنه. تکلیف احساسات مردانه اش چی میشه. باید از محیطش یاد بگیره وگرنه اگر تو محیط دخترانه بزرگ بشه تو جامعه نمیتونه سرش رو نگه داره.

باربار هم خوبه و نگاه میکنیم. ب لیلو و استیچ دیدیم و با هم زیرنویسش رو بررسیدیم. یعنی بررسی کردیم. 

فردا میخواهیم بریم تفریحات سالم. ایشالله. نمیدونم خوش خواهد گذشت یا نه. ولی همین که از ساری بریم بیرون خوبه. وای اگر بدونین هوا چه گرمه. یعنی از آسمون آتیش میباره. میخواییم بریم تو ماشین بشینیم اگر ماشین قبلش تو آفتاب بوده باشه که واویلاست. تمام همه جامون میسوزه. وحشتناکه.




روزمره

درخواست حذف اطلاعات

امروز هم دنبال وام و اینا بودیم و هیچ کار خاصی نکردیم. کل زندگیمون رفت برای همین جور کارا. به قول گفتنی، نه پس میخواستی مدارکت رو بفرستی استنفورد که بری تدریس کنی. ولی واقعا یه زندگی بی دغدغه هم بد نیست. ولش کن یاد دوستانم میفتم که چه زندگی هایی دارن اعصابم اب میشه. همین جوری خوبه که آدم دنبال کار خیر و خوشی باشه. نه این که دنبال وام باشه که بدبختیاش رو پاسخگو باشه. خوبه که نه مریضیم و نه دادگاه پاسگاه داریم و نه مشکل دیگه ای.

امروز یکی از همکارا بهم پیام داد که بیا روز چهارشنبه بریم دم در اداره و یکی از همکارا رو که تازگیا تو اداره پست اداری گرفته سو رایز کنیم. گفتم باشه میام اگر تونستم. اولش نمیدونستم چی میگه فکر اون میخواد منو سو رایز کنه. حالا اون همکارم رو چرا اینا میخوان سو رایز کنن؟ چون خیلی اوضاع روحیش ابه. از شوهرش اونقدر بدش میاد که تو جمع هرچی فحش و ناسزا بلده بلند بلند نثارش میکنه. مثلا یه بار قشنگ برگشت گفت بره گم شه کثثثاااااففففففت. یعنی گفتم الان خودش هم از چند جا میشکافه اونقدر که غلیظ فحش داد. بعدم یه بار به من گفت که به جای من میری یت من دادگاه دارم... یعنی خیلی ناراحت شدم. حتی فهمیدم که دلش میخواست من ازش میپرسیدم که چرا داگاه داری و چی شده و بعدش ازش بپرسم که نتیجه دادگاهت چی شد و اینا. ولی من نه اون روز ازش پرسیدم و نه بعدش. گفتم شاید یک درصد من اشتباه کرده باشم و نخواد من ازش سوال کنم.بعد اینا میخوان یه خورده خوشحالش کنن. حتی یه تولد خیلی مشتی و درست و حس هم براش گرفتن و خیلی خوشحلش . بنده خدا کلی جلوی گریه خودش رو گرفت و خیلی شاد شد.

ولی جدا تو همکارا بعید بود یه همچین مسایلی. کلا معلما نه کارشون به دادگاه پاسگاه میفته و نه کلا دردسری دارن. سرشون رو میندازن پایین و زندگیشون رو میکنن. خدا رو شکر البته.

تا اینو نوشتم قضیه پیش اومد. خدایا خودت به خیر بگذرون.




مسلمانان مرا وقتی دلی بود

درخواست حذف اطلاعات
خندوانه داره. ولی به من نمیچسبه. داره زهرمار میشه واسم زندگیم. به هیچکی هم نمیتونم بگم. که چه استرسی دارم . فقط به مامانم پیام دادم و گفتم که برام دعا کنه و حذفش . که دی جون نخونه. پدرم داره در میاد. از طرفی میگم خوب چه اشکالی داره تمام این استرسا مال آدمیه و نمیشه کاریش کرد. یعنی اگه بدترین چیز هم پیش بیاد نمیدونم انی هستن که بتونن به من امید بدن یا نه اونام میبینن که من لبه پرتگاه هستم یه تیپا هم بهم خواهند زد. خلاصه که الهی بگم چی بشن اونایی که دارن برای من خواب میبینن امشب تا صبح. هنوز لب به نفرین نگشودم. ولی میدونم که مثل اون مدیرمون که تو اون مدرسه کوفتی پیرارسال مون بود و سه ماه تمام زار زد و گریه کرد و شیش ماه تمام موبایل منو بست به توپ که من بهت بد و منو ببخش و تو به گردن من حق الناس داری و خدا از حق خودش میگذره ولی از حق الناس نمیگذره و هزار جور پیام این چنینی ، این هم به همون ترتیب میگذره و کاریش نمیشه کرد.