رسانه 24
رسانه 24

تلخ همچون چای سرد



اردی بهشت بود

درخواست حذف اطلاعات


کلاغ ها هنوز غارغار میکنند!

کفش های قرمزم هنوز هم پایم را میزنند!

گربه های پارک ساعی هنوز چاقند و زود با آدم خودمانی می شوند!

نان شیرمال های سرانقلاب هنوز هم مرا از گرسنگی نجات میدهند!

من همچنان شیرکاکائو را به چایی و چایی را به قهوه ترجیح میدهم!

شب ها با دیوار کنارم حرف میزنم و وقتی اس ام اس شب بخیر نمیگیرم تصمیم میگیریم از همان موقع تا آ دنیا گوشی ام را خاموش کنم اما فراموش میکنم و گوشی ام تا شارژ تمام نکند روشن است!

راه رفتن هنوز تنها درمان من است.

دوش گرفتن بعدش هم همینطور. هنوز وقتی راه میروم و دوش میگیرم انگار غم ها از درونم سر میخورند، دود میشوند.

 هنوز هم زیادی خوشبینم!انگار همه تو هستند که از روبرویم می آیند!

آهان!راستی!من هنوز تو را دوست دارم...




ترس‌ها و فوبیاها

درخواست حذف اطلاعات

شاید براتون جالب باشه که بدونید ترس‌های مرضی و فوبیا به چه مدل ترس‌هایی گفته میشه:)
و رایج‌ترین فوبیاها چیا هستند و از همه مهم‌تر چجوری درمان می‌شند. کافیه روی این لینک کلیک کنید و بخونیدش:)




در حاشیه‌ی نمایشگاه کتاب تهران

درخواست حذف اطلاعات

یک: برع تمام برنامه‌ها و حتی جیب و موجودی بانکی‌ام تصمیم گرفتم امسال نمایشگاه بروم اما "کتاب ن م". خب راستش بعد از تمام شدن هوس‌های دانشجویی ام در برابر اخبار، خاطرات، جوسازی ها، شور وشوق‌های همه، مِن باب "نمایشگاه کتاب" به این نتیجه رسیدم، کتاب یدن باید مثل همان اصول رَهوی باشد که آهسته و پیوسته است! نمی‌شود بروی در یک روز کیل و کتاب ب ی و بعد تمام‌شان را انبار کنی توی کتابخانه‌ات و دائم چشم‌ات بیفتد به یکی‌شان که انگار زل زده توی چشمان‌ات و با مظلومیت و لحنی شبیه به ی که دارد از عطش تلف می‌شود، ماس‌کنان بگوید: "منو بخون، منو بخون"! و تو شبیه به زندان‌بانی که معذب است با شرمندگی زیر چشمی حالی‌اش کنی: " آخه قبل تو قولشو به یکی دیگه دادم!"...

الغرض این‌که همان‌طور که قبلا اشاره ، کتاب یدن باید از اصول رهوی پیروی کند و آهسته و پیوسته باشد! مثلا وقتی در حال خواندن صفحات آ فلان کت ، یک روز خسته و کوفته یا شاد و شنگول مسیرت را کج کنی به سمت کتابفروشی پرنور و ت و محبوب همیشگی‌ات، کلی لابه‌لای کتاب‌ها بچرخی و در قفسه‌ها به نیت پیدا فلان کت که در لیست "خواندنی" هایت قرار دارد ، کتاب‌های دیگر را بیرون بکشی و وقتی خسته شدی کتاب خودت را بگیری و بروی صندوق و حساب کنی و تا شب از ذوق خواندن کتاب جدیدت، کتاب قبلی را تمام کنی و تمام...

 دو: از امسال به‌بعد نمایشگاه را تنها برای جَوی که دارد، دوست دارم. این‌که هر آدمی از هرگوشه‌ی ایران با هر عقیده و فرهنگی می‌کوبد خودش را می‌رساند به گرمای طاقت‌فرسا و یا باران آب‌کِش شده تا کت ب د، نویسنده‌ی محبوب‌اش را ببیند، با دوست‌دختر یا دوست‌پسر اینترنتی‌اش قرار بگذارد و هرچیز دیگری. صحنه‌ای که فردی کیسه به‌دوشِ پر کتاب را ببینی که خسته و نالان کف زمین نشسته‌ و یکی از کتاب‌های یداری شده‌اش را ورق می‌زند. فکر می‌کنم در سال یک‌بار هم که شده باید کف زمین و چمن بنشین، پاهایم گِزگِز کنند، آفتاب وسط مغزم بخورد و ساندویچ یا غذای بی‌کیفیت نمایشگاه را با ولع ببلعم! و بعد سرحوصله بنشینم و برخلاف قول "امسال دیگه کتاب نمی‌ م" ام، صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که یده‌ام را باز کنم و در حد یک جمله خاطره‌ی یدنش را بنویسم: " با نیل اتفاقی از کنار غرفه‌ی کشور افغانستان رد شدیم و چشم‌مان به این کتاب افتاد و باهم یدیم."، " به یاد غرفه‌ی پر از سوژه‌ و پرخاطره‌ی نشر کودک افق"، " وقتی با نفس خودمان را به این غرفه رس م تا این کتاب را ب یم" و... .

سه: به تهمینه، نفیسه، نیلوفر، فریبا و عاطفه

دنیا اگر گاهی غم می‌دهد، اگر چند روز در میان ناامیدی درونم رخنه می‎‌کند، اگر گه‌گاهی آدم‌ها مرا بیش از پیش آزار می‌دهند، در عوض دوستانی دارم که حتی در نمایشگاه کتاب هم می‌توانم به داشتن‌شان افتخار کنم و خدا را بابت دوستی و دوست‌داشتن‌شان، شکر کنم.

لذت این‌که وارد غرفه‌ای شوید، ببینید همه کتاب دوست‌تان را برمی‌دارند تا ببرند برای‌شان امضا کند بعد از لابه‌لای جمعیت دوست‌تان شما را ببیند و برای‌تان دست تکان دهد و شما راه را میان جمعیت باز کنید تا خودتان را در آغوش دوست نویسنده‌تان بندازید.

دوستی که از آن سر ایران بلند شود و به بهانه‌ی نمایشگاه بیاید کنارتان و چند روز باهم باشید.

دوستی که آدم حس ‎‌ها می‌شناسندش، موقع گزارش‌هایش اجازه ‌می‌دهد من هم همراهی‌اش کنم، موفق است اما متواضع.

دوستی که بلند می‌شود می‌رود نشر افق، تنها به‌خاطر این‌که خانی را ببیند و برایم از حرف‌های کلیشه‌ای یی که می‌زند وویس بفرستد و سلام مخصوص مرا به او برساند.

دوستی که با پا درد زیادش همراهی‌ات می‌کند و نه منتی ‌گذارد و نه غری بزند.مهربان باشد و بابت قلمش نویسنده‌های جوان و نوجوان و حتی ریش سفید را بشناسد و آن‌ها هم او را...

نمایشگاه کتاب امسال گرچه خستگی داشت، اما از آن نوع خستگی هایی بود که شب با لبخند پررنگی چشمانت را می‌بستی!




به زبان که می‌آیی

درخواست حذف اطلاعات

فرق است میان این‌که در ذهنم تکرار شوی یا این‌که به زبانم بیایی. به زبانم که می‌آیی واقعی می‌شوی، موج می‌شوی در هوا و دیگران هم می‌بینندت!

پاییز فصل آ سال است/ نسیم مرعشی




آه

درخواست حذف اطلاعات

آه واگیر دارد. مثل خمیازه. پخش می‌شود توی هوا و آوار می‌شود روی دل آدم‌هایی مثل من، که گیرنده‌ی غصه دارند!

پاییز فصل آ سال است/ نسیم مرعشی




ترس مشترک

درخواست حذف اطلاعات

همیشه ترسیده‌ام از این‌که هر را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ می‌شود به پای آدم‌ها و سنگین‌شان می‌کند و نمی‌گذارد از روی زمین تکان بخورند.

پاییز فصل آ سال است/ نسیم مرعشی





تن‌هایی

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی خیلی سخت است شبانه.سخت‌تر از زندگی بی‌رویا است. آدم همیشه توی ابرها زندگی نمی‌کند. کم‌کم می‌آید پایین و آن وقت تنهایی از همه‌چیز سخت‌تر می‌شود. می‌فهمی؟

پاییز فصل آ سال است/ نسیم مرعشی





که در یادها بمانی

درخواست حذف اطلاعات

بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم ها، تو را یادشان بیاید!


پاییز فصل آ سال است/ نسیم مرعشی




دردم از...

درخواست حذف اطلاعات

واقعیت تلخ ماجرا این است که؛ افرادی‌که می‌توانند ح را بهتر از هر ی خوب کنند، به همان اندازه توانایی بالایی در گند زدن به ح را دارند!
بعبارتی هم درد هستند و هم درمان! اما نکته‌ی غمگین در این است که، دردشان زیادی کاری‌ست و درمانی ندارد!
و قسم به دردهای بی‌درمان




گاهی به‌جای فرار از تنهایی، آن را با آغوش باز بپذیریم!

درخواست حذف اطلاعات

در مورد تنهایی های انتخ مان نوشته ام:)
بخوانید و نظرتان را همانجا بگذارید

+




نیمه شب اتفاق افتاد

درخواست حذف اطلاعات

ریتم معمولی و موضوع تکراری. تنها پوئن مثبت این آهن ی بود که توش خونده می‌شد!!!





آشتی

درخواست حذف اطلاعات

دلم میخواست جدی با خودم خلوت کنم! تنهایی کوباندم و رفتم نشر هنوز بعدشم از آنجا هلک هلک راه افتادم به سمت ورتا! قانونی را کشف و باخودم عهد پیروی از آن را بستم: پاگیر اتفاقات نباشم. برخی اتفاقات را هرچه پیگیرشان باشی بیشتر از تو فاصله میگیرند و هرچه رهایشان کنی بیشتر به تو نزدیک میشوند. مثلا چندبار دیگر باید به مهر ویزای فلان جا فکر کنم و دعوت نامه ام نیاید و ویزا صادر نشود و پاسپورتم خشک و سفید باشد!...از امروز همه چیز را رها .اولین صفحه ی کت که یدم هم نوشتم.نوشتم: رها کن تا بیشتر به سمتت بیاید!نشخوار فکری درباره ی موضوعی تو را بیشتر از آن دور میکند!قسم خوردم و حتی امضا هم !

چارده اردی بهشت نود و شش





اپیزود یکی مانده به آ

درخواست حذف اطلاعات

تولد دعوت بودم. می‌گویم "بودم" چون  دیگه قرار نیست بروم. نشستم به فکر که باید کمی اطرافم را خلوت کنم و اولین چیزی که به ذهنم رسید، تولد شب بود. از گروه تلگرامی که تمام برنامه‌ها در آن هماهنگ می‌شد، لفت دادم. پولی که برای هدیه بود را واریز ن و در ذهنم برنامه‌ی ‌ام را خالی . کم‌کم دستم باز شد برای لفت از گروه‌هایی که واقعیت و ماهیت‌ش را نمی‌دانستم. نمی‌دانستم اسم شلوغی‌های اطرافم را دوستی بگذارم یا آشنایی. که واقعیتش نه دوست بودند و نه آشنا. شب‌ها قبل خواب به تمام دوستی‌ها و روابطم فکر می‌کنم. انگار در تمام این سال‌ها یک کیسه دستم گرفته‌بودم و به جمع‌آوری دوستی‌ها پرداخته‌بودم. حالا از وزن زیاد کیسه خسته شده‌ام و هرچه بر آن می‌کوبم ص که برازنده‌ی وزن سنگینش باشد، نمی‌شنوم. شانه‌هایم درد گرفته. کیسه را انداخته‌ام گوشه‌ای و هرازگاهی چیزی از آن را، به بیرون پرت می‌کنم. چیزی که تا دیروز از آن غافل بودم، کیفیت دوستی‌ها بود. انگار هرچه کیسه پرتر بود، من خوشحال‌تر بودم. اما واقعیت این بود که هرچه کیسه سنگین‌تر می‌شد، من خسته‌تر می‌شدم.

نشسته‌ام گوشه‌ای و هرازگاهی دستمالی برمی‌دارم و شروع می‌کنم به گردگیری زندگی و روابطم. به زندگی این مدلی‌ام عادت کرده‌ام و دوستش دارم. این‌که شب‌ها هروقتی بخواهم، می‌خوابم و روزها هرموقع دلم خواست بیدار می‌شوم. این‌که ظهرها ناهار نخورم و شب‌ها لقمه‌ای بگیرم و روی تخت بخورم. زندگی تنهایی هر ضرری داشته ‌باشد، مهم‌ترین حسن‌ش این است که ناگهان در میانه‌ی یک روز و یا در پایان یک شب، وقتی در آینه دندان‌هایت را مسواک می‌زنی و یا زیر دوش صورتت را می‌شوری، به این فکر می‌افتی که باید گاهی درخت زندگی‌ات را تکان دهی. باید کیسه‌های پر شده از خالی‌ات را سبک کنی. باید غربال کنی... و دلی که آرام نمی‌گیرد را خودت، تنها خودت می‌توانی در آغوشش بگیری...




نداشتن بهتر از اشتباهی داشتن

درخواست حذف اطلاعات

در رابطه با این پست نیکولا باید عرض کنم:


آدم اگر هیچ دوست صمیمی یی نداشته باشد، خیلی بهتر از این است که سال‌ها بعد متوجه شود ی‌که قبل‌ترها دوست نزدیک می‌خوانددش، نه تنها دوست صمیمی‌اش نبوده،بلکه اصلا دوستش نبوده!!!




چطور به دیگران انتقاد کنیم تا تاثیر مثبت داشته باشد؟

درخواست حذف اطلاعات

یک شب پادشاه خواب می‌بیند تمام دندان‌هایش ریخته است. صبح با پریشانی بیدار می‌شود و در طلب ی برمی‌آید که خوابش را تعبیر کند. مُعبّر اول خواب را این‌گونه تعبیر می‌کند: «قربان تمام آشنایان و فامیل‌های‌تان می‌میرند و شما تک و تنها می‌مانید». پادشاه برافروخته می‌شود و دستور می‌دهد گردن مرد معبر را بزنند. تعبیر کننده‌‎ دیگری را فرا می‌خوانند تا او خواب پادشاه را تعبیر کند. معبر دوم خواب را این‌گونه تعبیر می‌کند: «قربان! عمر شما از عمر بقیه طولانی‌تر است» ادامه.......................................................................




۱۲ نوع بیماری که کودکان سندروم داون به آن دچار هستند

درخواست حذف اطلاعات

بچه های سندرم داون فقط همین بیماری که شما ازشون میبینید رو ندارند.یعنی تنها هوش پایین و بعضا عقب ماندگی ذهنی تنها اختلال همراه شون نیست.بیماری های جسمی و روحی خیلی زیادی همراهشون هست.توی مقاله ی زیر که من توی خبرگزاری فردا نوشتم،میتونید از دیگر بیماری هاشون اطلاع ب کنید.

اینجا




نبودنَ‌ش

درخواست حذف اطلاعات

یاد گرفتم که اگر از چیزی میترسم با سر وارد همان مقوله شوم...از ترس از گربه ها گرفته تا فوبیای صدای موتور و رفتن به بیمارستان روانی و سروکله زدن با خون...اما الان قضیه فرق میکند...آدمی که از "عدم" میترسد باید چه کار کند؟!!!




از پیام‌های ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

ب لینک پیام ناشناس را در کانالم گذاشتم و خواستم از" قوی‌ترین مُسکِنی که وقت‌های پریشانی به سراغش می‌روند "برایم بنویسند...در بین همه ی پیام‌‎ها یکی شان خیلی حس خوبی داشت.با اینکه کمی لطفش غلو شده بود اما دلم را به حال خوشش گره زد و باعث شد از ته دلم نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم و یک آخیش بگویم...

#پیام_ناشناس
سلام! وقتی 15 سالم بود اومدم و برات نوشتم که وای تو خیلی خوبی و خوب مینویسی و با همه فرق داری و و و...میدونی عطیه میرزا ی آرزوم بود دوستت بشم اما هیچوقت نشدم، فک می اگه برات روزه ی سکوت بشکنم و هرچند وقت یه بار بیام برات بگم که اهاااای من خواننده ی ناشناستم نمیای باهام دوست شی؟ آهای حداقل منو دوست داشته باش؟ خب حداقل به دوستای خفن نویسندت بگو منو بشناسن!!!هر بار با فکر به اینکه اینجوری دوستت میشم و منم جزئی از شماها میشم اومدم بهت ابراز احساسات شونزده سالم که شد تو اینستا میمردم برات تمام دوستات رو حفظ شدم تمام نوشته هات رو حفظ شدم دوتا نینوچکا ها که یکیشونم اتفاقا عین من اهوازیه! وای چه ذوقی وقتی دیدم ما اهوازی ها هم میتونیم خاص باشیم! چه ذوقی وقتی دیدم همه ی دخترای اهواز پشت ماتیک قایم نشدن!!زیتا رو که دیدم فهمیدم عه حتی منی که پشت ماتیک قایم میشم هم میتونم بنویسم و خاص بشم! منم میتونم درون قشنگ بشم عین شماها! نیکولای ، مالوی سیاه، وای ع های شیوا من با شما ها بزرگ شدم، من شدم یه دختر 16_17 ساله که با همه ی هفده ساله های دنیا فرق داشت با همه ی دوستاش فرق داشت چون شبیه شماها شده بود بدون اینکه حتی یک لحظه داشته باشتون! عطیه، عطیه میرزا ی، که آرزوی اینو داشتی که بری شهر بازی پشمک بگیری بخوری عطیه ای که مامانت به بهانه ی شیرینی یزدی برات پشمک ن ید عطیه ی اعتکاف رفته ای که سال بعدش بخاطر اون سه روز خواستی تمام این سه روز رو اشک بریزی عطیه ی کیش رفته عطیه ی مریض شده توی مشهد عطیه ی تهرانی شده عطیه ی غر غروی امروز، عطیه تو منو نویسنده کردی :)تمام دوستات به کنار تمام ع اتون به کنار اما اینو بدون من به تقلید از قلم تو شدم نویسنده! چند ماه دیگه هیژده سالم میشه قانونی میشم و این چند ماه هی میشنوم که بهم میگن توروخدا کتاب بنویس :)عطیه میفهمی!!!! از من میخوان کتاب بنویسم! تو منو به اینجا رسوندی اگه تو نبودی من هیچوقت برا فیزیکم وقتی که دلشو غم برداشته فریدون مشیری نمیخوندم اگه تو نبودی محبوبم عاشق روحیه لطیفم نمیشد،  اگه تو نبودی من این همه شعر و شاعر رو از کجا بلد بودم؟ تو منو به دنیای ادبیات متولد کردی تو ممنون که این همه قشنگی بهم یاد دادی فهمیدی؟ وقتی ناراحتم مینویسم! نیرویی که تو به من ذره ذره یادش دادی، نوشتن!
حالا صد بار دیگه هم منو یادت بره مشکلی نیست چون من دیگه هیچوقت خودمو بهت معرفی نمیکنم مگر اینکه یه روزی وسط تهران یا اصفهان ببینمت و حمله کنم به سمتت (اشک)





سندرم داون 3

درخواست حذف اطلاعات

این فرشته های مهربان را بیشتر بشناسید:)




ای خداوند یاس ها

درخواست حذف اطلاعات

یه حدیث قدسی هست که خداوند توش میفرماید که: اگر در قلب بنده، من بر مشغولیتش غالب باشم، به نجوای با خودم متمایلش میکنم و عاشقش میشوم و عاشقم می شود.اگر خواست مرا فراموش کند، من خود بین او و فراموشی اش فاصله می شوم و نمیگذارم فراموشم کند...

پ.ن:بخاطر خوبی و لطافت خودت نگذار فراموشت کنم...جای خالی کمبودهایم را تو پر کن...