رسانه 24
رسانه 24

تلخ همچون چای سرد



دل تنگی

درخواست حذف اطلاعات

برایش روشن شد آدمی می تواند حتی دلتنگ ی شود که او را فقط در خیال خود دیده است.


 تصرف عدوانی/لنا آندرشون/ترجمه سعید مقدم




حقیقت وجودی ما

درخواست حذف اطلاعات

پیش از آنکه انسان دریابد احساسش او را به کجا خواهد برد،با همه،با هر در مورد معشوقش حرف می زند.اما ناگهان،آن را متوقف می کند.آن گاه یخ دیگر نازک و لغزنده شده است.متوجه می شود هرکلمه ممکن است عشقش را فاش کند.تظاهر به بی اعتنائی مثل تظاهر به عادی بودن( که در واقع یک چیزند) دشوار است.


 تصرف عدوانی/لنا آندرشون/ترجمه سعید مقدم





ترس از پشیمانی

درخواست حذف اطلاعات

در وجود ی که می خواهد زندگی مشترک را ترک کند،نوعی مقاومت هست؛ ترس از ناشناخته ها و از بگو مگو ...و ترس از پشیمانی. ی که نمی خواهد ترکش کنند،از این مقاومت استفاده می کند.اما برای اینکه چنین کند، باید صداقت و خواست روشنی را کنار بگذارد.آن چه درونش می گذشت،باید ناگفته باقی می ماند. ی که نمی خواهد ترکش کنند،باید حق تغییر را به ی واگذار کند که می خواهد برود.فقط در آن صورت می تواند ی را حفظ کند که نمی خواهد با او باشد.از این روست که بیشتر وقت ها،میان زوج ها سکوت حاکم است.

 تصرف عدوانی/لنا آندرشون/ترجمه سعید مقدم





انسان

درخواست حذف اطلاعات

از او پرسید:" نمیتوانی بگویی چه احساسی داری؟"

هوگو با مثلی به غایت دوپهلو _ تا تعهدی محسوب نشود_ پاسخ داد " انسان مایه ی خوشی ِ انسان است."

استر اندوهناک فکر کرد:" انسان گرگ انسان است."


 تصرف عدوانی/لنا آندرشون/ترجمه سعید مقدم




danish

درخواست حذف اطلاعات

تمام مدتی که  این عجیب را میدیدم؛به یاد دوست قدیمی ام بودم که ناگهان بعد از بیست و پنج سال دختر بودن،پسر شد...این خوب را ببینید و نگاه تان به کمی عوض شود.کمتر از آنها ده بگیریم یا از دیدنشان چندش مان شود.




بر اساس یک داستان واقعی 2

درخواست حذف اطلاعات

حاج میرزا،بزرگ محل بود.همون ی که منو برای پسر ناخدا خواستگاری کرد.همون ی که رو حرفش نه نمیومد.همه رو اسمش قسم میخوردن.برا همین وقتی منو برای ابراهیم خواستگاری کرد بابام قبول کرد.راستش ابراهیم مثل پسرای شهر قشنگ نبود.شبیه اکثر پسرای جنوبی سبزه رو بود اما برع پسرای شهر قلبش صاف بود.اینو همون روزای اول فهمیدم.روزای اولی که زنش شدم جنگ شد.ابراهیم بهم گفت میخواد بره جنگ.میرزا رو دوباره واسطه قرار داد بیاد با من حرف بزنه.گفته بودم روی حرف میرزا نمیشد نه آورد؟!ولی من نه اوردم.من گریه .من تازه عروس.ابراهیم راضیم کرد.رفت جنگ.کی میگه جنگ تموم شده؟!جنگ تموم نشده.وگرنه ابراهیم الان برگشته بود.جالا خودش هم نه!خبرش!پلاکش!اسمش!حلقه ی ازدواجش!رسیده بود بهم.کی گفت جنگ تموم شده؟!

پ.ن:ادامه دارد....




ضعف در املا نویسی

درخواست حذف اطلاعات

در مورد ضعف هایی که در دیکته و املا نویسی در میان دانش آموزان وجود دارد،نوشته ام:)اگر مادر یا مربی ای می شناسید که این اطلاعات برایش مفید است لینک زیر را برایش بفرستید:)

+




پشت صحنه ی مسیج ها

درخواست حذف اطلاعات
انی که پیامک و ایمیل را ساخته اند، نمی توانند اضطراب و پشیمانیِ ناشی از پیامک هایِ بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند.شاید هم این حس درون بینی و همدلی را ندارند.آدم وقتی پیامک را می نویسد،نوکِ انگشتانش می سوزد و از این که چیزی را فرستاده،احساس سبکی می کند.و این سبکی در دقیقه هایی که هنوز امید دارد پاسخی دریافت کند،ادامه می باید...

 تصرف عدوانی/لنا آندرشون/ترجمه سعید مقدم




معضل عاشقانِ بداقبال؟

درخواست حذف اطلاعات

معضل فیزیک:آن چه را که هنوز رخ نداده،به یاد نداریم.

معضل فلسفه:فقط چیزی را به یاد داریم که رخ داده است.

معضل روان شناسی:آن چه را به یاد می آوریم که برایمان مناسب باشد.

معضل سیاست:مردم حافظه دارند.

معضل پزشکی:مردم حافظه شان را از دست می دهند.
معضل عاشقانِ بداقبال:خاطره ی آن چه رخ داده زندگی را تغییر می دهد.

 تصرف عدوانی/لنا آندرشون/ترجمه سعید مقدم




صمیمیت بی‌ جا ممنوع!

درخواست حذف اطلاعات

چطور باید حد و مرز ارتباط‌مان با دیگران را کنترل کنیم؟




براساس یک داستان واقعی

درخواست حذف اطلاعات

از کنار روسری فروشی رد شوی.روسری پشت ویترین چشمت را بگیرد و مرا داخل آن فرض کنی.بالفور روسری را برایم ب ی.فردا به یک بهانه ای مرا ببینی.آ سر دل دل کنی و روسری کادو پیچ شده را بگذاری در دستم.کادو را با ذوق باز کنم.روسری را ببینم و چشمانم برق بزند.خواهش کنی روسری را همانجا سر کنم.توجه نکنم.بیشتر ماس کنی.قبول نکنم.چشمانت را ریز کنی و بیشتر پافشاری کنی.با احتیاط روسری را عوض کنم و روی سرم بندازم.سریع موهای کنار گوشم را ببرم داخل روسری جدید.لبخند از لبت نیفتد.لبخند از لبم نیفتد...روسری بوی تو را بدهد.شانه هایت بوی موهایم را...




سلام خدا:)

درخواست حذف اطلاعات

دلم؟!شبیه لباسی چروکیده بین یک مشت رخت چرک ته کمد است...

نشسته ام به خواندن معنای سوره ی انبیاء...

گمانم تنها پناه همین بود...

*و یاد آر حال ذکریا را!

هنگامیکه خدا را ندا کرد که بارالها مرا تنها وامگذار که تو بهترین وارث اهل عالم هستی.پس ما هم دعای او را مستجاب کردیم...

*و یاد کن حال ایوب را وقتیکه دعا کرد که ای پروردگار!مرا بیماری و رنج سخت رسیده و تو از همه مهربانان عالم مهربانتری...پس ما دعای او را مستجاب کردیم و درد و رنجش را برطرف ساختیم و به لطف و رحمت خود اهل و فرزندانش را باز به او عطا کردیم....

خدا/سوره ی انبیاء




مسئله این است!

درخواست حذف اطلاعات

از نوشته های یهویی میان کتاب خواندن:
قسمتی از کتاب تصرف عدوانی، نوشته ی لنا آندرشون هست که زن ِ قصه به این فکر میکند که:"همه چیز نشان از این داشت که آن رابطه بیشتر؛امکانی برای آسودن است،تا رابطه ای عاشقانه""...

ساعت ها روی این قسمت توقف .به این فکر میکنم که واقعا چند درصد از رابطه های ما این مدلی ست؟چند نفرمان بابت تنش و ش ت رابطه قبلی به رابطه ای جدید پناه آورده ایم؟به رابطه های نصفه نیمه ای فکر میکنم که همه ی حس هایشان روی هواست.به آدم های چند روزه ی شارژی که نه دوست داشتن شان مشخص است نه دوست نداشتن شان.با دست پس میزنند و با پا پیش می کشند...یاد تمام رها شدن هایی می افتم که یک نفر در آن قربانی ست. ی که دل بسته، غافل از اینکه در آن رابطه همه چیز رد و بدل شده،جز عشق...




سبز

درخواست حذف اطلاعات

از کنار روسری فروشی رد شوی.روسری پشت ویترین چشمت را بگیرد و مرا داخل آن فرض کنی.بالفور روسری را برایم ب ی.فردا به یک بهانه ای مرا ببینی.آ سر دل دل کنی و روسری کادو پیچ شده را بگذاری در دستم.کادو را با ذوق باز کنم.روسری را ببینم و چشمانم برق بزند.خواهش کنی روسری را همانجا سر کنم.توجه نکنم.بیشتر ماس کنی.قبول نکنم.چشمانت را ریز کنی و بیشتر پافشاری کنی.با احتیاط روسری را عوض کنم و روی سرم بندازم.سریع موهای کنار گوشم را ببرم داخل روسری جدید.لبخند از لبت نیفتد.لبخند از لبم نیفتد...روسری بوی تو را بدهد.شانه هایت بوی موهایم را...




چهره ی آبی ات

درخواست حذف اطلاعات
از نوشته های یهویی:چند سال پیش هم، ی بود که یک روز بیشتر از 100 بار صدایم زد.و من هر بار بعد از عطیه گفتنش جوابش را میدادم...پایان روز هم به من گفت:صدا اسمت حس حیلی خوبی بهم میده...دلم میخواد پشت سر هم صدات کنم.همین... راستش دلم یک آن برای عشق تنگ شد و این خاطره جلوی چشمانم رژه رفت...



اوتیسم 2

درخواست حذف اطلاعات

قسمت دوم و ارزی های ساده در مورد کودک اوتیسم را بخوانید.
اگر میخواهید تشخیص دهید که کودکی اوتیسم دارد یا نه کافی ست به مطلبی که من نوشته ام ،نگاهی بیندازید....
پ.ن:اگر میدونید این مطالب من به درد ی میخوره لطفا لینکش رو براش بفرستید:)

اینجا




در پناه کی؟

درخواست حذف اطلاعات

"در پناه تو" در برهه ای از زمان شروع به پخش شد که درگیر یک گیر و داد عاطفی بود.هیچوقت یادم نمی رود،زمان هایی که سریال پخش می شد خانه ی بابا بزرگ در یک سکوت عجیبی فرو می رفت که تنها صدای و نفس های شنیده می شد.بچه تر از آن بودم که بخواهم ماجراهای عشقی را درک کنم اما فکر میکنم اوج بلوغ عاطفی من زمانی بود که در یکی از صحنه ها؛ بلند بلند شروع به گریه کرد.آنقدر گریه اش سو ک بود که همه ی چشم های خیره به تلویزیون،روی اشک های بی پناه او زوم کرده بودند...

"در پناه تو"برای من بچه فسقلی اوایل دهه ی 70 ینی گریه های برای عشقی که هیچوقت پناهی نداشت...هیچوقت...

جوهرچی،نوستالژیک قوی آن سال ها بود و هست...یعنی رژه ی دسته جمعی خاطرات آن سال ها...یعنی اشک های ...یعنی اولین باری که به معنی"عشق"فکر ...




هفت اشاره

درخواست حذف اطلاعات
بنفش سر .لباس گرم نپوشیدم.دویدم آن سمت خیابان.تا ی گرمی جلوی پایم توقف زد.سر آریا شهر منتظرش ماندم.دو دقیقه بعد خیس شده کنارم ایستاد و گفت:بریم چتر ب یم؟تا کریم خان خیس خیس میشیم.چتر آبی کاربنی یدیم و تا ی گرفتیم برای زیر پل کریم خان.دویدیم.چلپ چولوپ توی گِل و بارون...مهسا را بغل کردیم و منتطر م م.مریم را بغل کردیم و منتظر م م.آمدند.سو رایزمان را عملی کردیم.بعد هم خندیدیم.آدمی که همراه با غذایش بخندد یا همراه با خنده اش غذا بخورد، حتی اگر غذایش نان خشک و نوشابه هم باشد،خوشبخت است...باران امان نمی داد.خنده های ما هم.چلپ پلوپ شش نفری دویدیم سمت نشر هنوز.کف زمینش ولو شدیم و شعر خو م.بعد هم آواز.به سوی تو.به طرف کوی تو.به شوق روی تو.سپیده دم آیم.مگر تو را جویم.حدیث دل گویم.بگو کجایی؟...بعد هم لبخندهای واقعی مان را ثبت کردیم.از هم ع گرفتیم.باران را از بالکن نشر هنوز لمس کردیم.حالا هفت نفر شدیم.دوان دوان پله ها را پایین رفتیم و روی کاناپه های کافه نزدیک ولو شدیم.شکلات داغ و شیک دارچین و موکا و کیک شکلاتی خوردیم.فال گرفتیم.بازی کردیم.گل یا پوچ و چشمک.به چشمک زدن های یواشکی هم خندیدیم.چشمک های علنی مان را مس ه کردیم و آموزش چشمک زدن گذاشتم برایشان...باران بی وقفه بارید.خنده هایمان بی وقفه شلیک می شد.به همدیگر اطمینان دادیم که از بلند خندیدن در فضای عمومی نترسیم.بعد هم حرف زدیم.از فلسفه ی دلتنگی گفتند.حتی از اینکه چرا کیک شکلاتی "ع "اینقدر کوچک است.باران بی قفه می بارید.چلپ چلوپ از کافه تا ماشین پارک شده ی "ج"دویدیم.کوله هایمان را توی صندوق عقب پرت کردیم.شش نفر شده بودیم.جا گرفتیم توی ماشین.خندیدیم.روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین نوشتم...دنبال جای پارک ماشین گشتیم.خیلی دورتر از پارک دانشجو پارک کردیم و هر شش نفرمان خودمان را جوری جا میدادیم زیر چتری که صبح با "پ" یده بودیم.به تئاتر شهر رسیدیم.داخل سالن مربوطه شدیم.مهمان ویژه بودیم.روی صندلی ها جا گرفتیم.ع گرفتیم.تئاتر را دیدیم.به دوست مشاور کارگردانمان افتخار کردیم.باران بی وقفه می بارید.آهنگ "در دنیای تو ساعت چند است"کریستف رضاعی را پخش کردیم...سمت لبو و باقالی فروش پارک دویدیم.چلپ چلوپ.باقالی خوردیم...خندیدیم.تا پل کالج راه رفتیم.برایمان اسنپ گرفت...همدیگر را بغل کردیم.محکم.مثل اینکه بخواهیم خوشحالی آن روز را در قلب یکدیگر تثبیت کنیم....چلپ چلوپ از پل عابر دویدم و خودم را روی تختم پرت ...باران بی وقفه می بارید.لبخند روی لبانم حک شده بود.خاطره ی آن روز در قلبم...بعد از تمام روزهای گهی که می آمد و نمی رفت،آن روز شادی آمده بود و نگذاشتیم برود..."پ"لا به لای آواز خوانی مان کف ِ زمین نشر هنوز گفته بود:کاش می شد امروز رو برای روزای مبادا ذخیره یا فریز کنیم...
میشد از چند ساعتی که باهم بودیم ی بی دیالوگ تهیه کرد به این اسم:روزی که شادی و باران بی وقفه با د.



راهنمای ید کفش اسپرت

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارید موقع کفش یدن چه چیزایی رو از فروشنده بپرسید تا از یدتون مطمئن باشید؟
دلتون میخواد به واسطه ی اطلاعات تون یه ید دلچسب کفش اسپرت داشته باشد و سرتون کلاه نره؟
مطلب من که واقعا براش وقت گذاشتم و از طریق گزارش میدانی از چند تا کفش فروشی پرسیدم رو بخونید:) نظرم بدید برام:)
از طریق این لینک




دلی که میگیره برای چیزی که آ ین باره اتفاق میفته

درخواست حذف اطلاعات

از نوشته های یهوییِ سوئیت 10 ، اتاق 1:

یک:قبل از خوابگاهی شدن به این فکر می که آدم ها ،آ ین روزها را در خوابگاه چطور دوام می آورند؟چطور میتوانند از شدت غم تاب بیاورند که "آ ین روز است در خوابگاه هستند"، "آ ین روز است دوستشان را میبینند و او می رود به شهر یا شهرستانی که معلوم نیست چه وقتی گذرت به آنجا بیفتد تا بتوانی باز دیداری تازه کنی"، "آ ین باری ست که یک خاطره را می توانی رقم بزنی"، "آ ین باری ست که میتوانی تا دیروقت با چندین و چند دختر دیگر کف زمینی به اسم خوابگاه، بنشینی و حرف بزنی"، "آ ین...."و ....تمام شدن اتفاقات خوشایندی که میدانی احتمال خیلی خیلی کمی به تکرارشان هست،چقدر غمناک بنظر می آید...

دو:آ ین صحنه ها جلوی چشمم می آید.آ ین صبحی که رویا را دم در اتوبوس دیدم.آ ین باری که نگین را دم خانه دیدم.آ ین باری که نفیسه آمد وسایلش را جمع کرد و رفت.و امروز آ ین باری که هم اتاقی ام را دیدم...با زهرا ی ال تمام هم اتاقی بودم که گاهی حتی بیشتر از یک هم اتاقی باهم رفاقت کردیم. ی که از سرکار می آمد برایش چایی می آوردم و روزهایی که من امتحان داشتم برایم ناهار درست میکرد.وقت هایی که همه مان سرمان توی گوشی هایمان بود داد میزد که:بیاین باهم حرف بزنیم.سرتونو بگیرید بالا از توی این گوشی هاتون!...آن شب  زهرماری که مادرش توی بیمارستان بود و ما با تسبیح های در دست مان خوابمان برد و صبح با صدای زمین خوردنش از مرگ مادرش،بیدار شدیم. آن ظهر نحسی که دنبال بلیط هواپیما گشتیم تا روانه اش کنیم برای رفتن به شهرشان برای مراسم مادرش.وقت عروس شدنش.وقتی ماه رمضان توی گرما راه افتادیم توی شوش و مولوی برای ید جاهازش.وقت هایی که با هم سحری میخوردیم و هرموقع سر افطار در اتاق را باز می سفره ی رنگارنگی چیده بود...تمام شد.حرف از ی الگی این دوستی نمیزنم.که گاهی عمق خاطره های یک دوستی آنقدر زیاد است که انگار سی سال است این رفاقت قدمت دارد....زهرا امروز برای همیشه از تهران رفت.تا دم در بدرقه اش و آنقدر ایستادم که محو شد.قبل از رفتنش گفت:ازین دلم گرفته که واقعا نمیدونم کِی قراره برگردم و کِی دوباره میبینمتون.خوابگاه بدی زیاد داره ولی وقتی دور میشی فقط خوبیاش میاد جلوی چشمت و همین دلتنگت میکنه.بهش گفتم:دل آدم برای چیزی که میدونه دیگه هیچوقت تکرار نمیشه، تنگ میشه و حتی میگیره.مثل هم اتاقی بودن با تو...مثل کشیدن بار ِ صفت ِخوابگاهی بودن...

سه:به موقتی بودن آدم ها در زندگی ام ایمان آورده ام.به اینکه امروز هستند و شاید فردا نباشند و حتما فرداها نیستند.به اینکه چقدر بیشتر از اینکه برای دیگران زندگی میکنیم،باید برای خودمان زندگی کنیم.حالا که راحت دست در گردن هم می اندازیم و میگوییم خداحافظ و بعد هم دماغمان را بالا میکشیم تا اشک هایمان نریزد،باید کمتر وابسته شویم و بیشتر دل بسته....باید خودم را بتکانم و بیشتر و بیشتر خاطره بسازم.که سال ها بعد دلم برای زندگی الانی که دیگر تکرار نمی شود،چقدر تنگ می شود.چقدر میگیرد...