رسانه 24
رسانه 24

میترسم



میترسم

درخواست حذف اطلاعات

من از زمان میترسم. به زمان که فکر میکنم دیوانه میشوم. بعد همانطور دیوانه وار غصه میخورم تا عاقبت زمان از یادم برود. گذر سریع این سالها من را متحیر و مبهوت کرده. انگار توی بیست سالگی متوقف شده ام و ایستاده ام به تماشای بزرگ شدن خودم و آدمها. 

لحظه ی تحویل سالها با چنان سرعتی یکی پس از دیگری سر میرسند که جز مات و مبهوت به تماشا نشستن کار دیگری نمیتوان کرد. اما من همچنان میترسم. خیلی هم میترسم. اول هر سال خودم را در زمان و مکان غرق میکنم و سرگرم زندگی میشوم. اما هنوز سفره ی هفت سین جمع نشده که باید بساط یلدا ب ا کرد. حقیقتش سر و ته سالها بدجور بهم گره خورده. 

امروز جایی در یک آگهی استخدام دیدم که نوشته بود خانمهای بیست تا بیست و هشت ساله... و من، خودِ بیست ساله ام را دیدم که چقدر بیست و هشت سالگی برایش دور و گنگ و مبهم بود و منِ بیست و هشت ساله ترسان و دلتنگ ایستاده بود به تماشای بیست سالگی. ترسان، خیلی ترسان. کاش میفهمیدم زمان چرا اینگونه روی دور تند است.