رسانه 24
رسانه 24

گیسوم



گیسوم

درخواست حذف اطلاعات

سلام

برای من که یه رگم به مازندران میرسه احتمالا انتظار میره که جنگل و دریا یه عشق عادی باشه. ولی نیست!

جنگل به نظرم یه جای فوق العادست ولی خیلی تحملش رو ندارم و درونش حس خفگی میکنم و ترجیح میدم که فقط از داخلش عبور کنم.

به نظرم اصولا جنگل رو برای عبور آفریده اند و نه ماندن!

به نظرم هیچ محیط طبیعی ای به اندازه ی جنگل وهم آلود نیست... و احتمالا همه ی این حسهایی که نسبت به جنگل دارم بخاطر فلیمها و کارتونها کودکی بوده!

خلاصه، میتونم اعتراف کنم که خیلی جنگل های مازندران و گیلان رو ندیده ام!

اما گیسوم... عجیب بود... همه ی اون حسها رو داشت ها. اما... اینبار تجربه ی این حسها برام آزار دهنده نبود. به خصوص که به نظرم می آمد که این جنگل تمام نشدنیه!!!

نمیدونم که آیا همیشه اینجوری بوده و یا اخیرا یا حتی در این فصل اینجوری میشه که یه صدای غالب در مناطق جنگلی در سراسر مناطق شمالی کشور شنیده میشه که شاید بشه گفت میلیارها جیرجیرک همزمان دارند میخونن! همه ی ا و جاده ها و مسیرهای جنگلی این سفر ( که طولانی ترین سفرمان در طول نوار ساحلی شمالی از چالوس تا آستارا بود) این صدا شنیده میشد اما در میانه ی جنگل گیسوم بدلیل سکوت مطلقا مطلق، حجم این صدا اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بوووود که، حس می دارم کر میشم!!! (و قبلا این تجربه رو در سکوت کویر داشته ام که حجم سکوت داشت ی گوشم رو میکرد!)

            *

اما ساحل...

خب، دریای خزر یا هر اسم دیگه ای که متخصصین روش میذارند، برای من به شخصه صرفا یه حوضچه ی کوچیک آب هست! تیره و آلوده و بدمزه ... اصلا دوستش ندارم اصلا. یعنی از وقتی که خلیج فارس رو دیدم، به طرز وحشتناکی از چشمم افتاده و اصلا هواش رو هم نمیکنم!

گیسوم اما ساحل قشگی بود. اینکه آرام و خلوت بود مزید بر علت هست. ولی صدفهای صورتی خب، خاطره ی "جزایر ناز" قشم رو زنده میکرد و حس خوبی داشت.

حضور یاس هم خیلی موثر بود که بهم خوش بگذره.

و، "ونه همین" های یادگاری....

اما، اونجا در ظهر یک روز داااغ در حالی که مردها به آب زده بودند، یه حرفی به خدا زدم که فکر بهش حالم رو عوض میکنه... " گفتم بخاطر اینکه نمیتونم الان پاهام رو به آب بزنم و این لذت رو تجربه کنم، یه طلب گنده بهم داری!"

...



پی نوشت:

* هرکاری میکنم تصویر جنگل، بصورت عمودی در نمیاد!!!