رسانه 24
رسانه 24

چهارشنبه



گیسوم

درخواست حذف اطلاعات

سلام

برای من که یه رگم به مازندران میرسه احتمالا انتظار میره که جنگل و دریا یه عشق عادی باشه. ولی نیست!

جنگل به نظرم یه جای فوق العادست ولی خیلی تحملش رو ندارم و درونش حس خفگی میکنم و ترجیح میدم که فقط از داخلش عبور کنم.

به نظرم اصولا جنگل رو برای عبور آفریده اند و نه ماندن!

به نظرم هیچ محیط طبیعی ای به اندازه ی جنگل وهم آلود نیست... و احتمالا همه ی این حسهایی که نسبت به جنگل دارم بخاطر فلیمها و کارتونها کودکی بوده!

خلاصه، میتونم اعتراف کنم که خیلی جنگل های مازندران و گیلان رو ندیده ام!

اما گیسوم... عجیب بود... همه ی اون حسها رو داشت ها. اما... اینبار تجربه ی این حسها برام آزار دهنده نبود. به خصوص که به نظرم می آمد که این جنگل تمام نشدنیه!!!

نمیدونم که آیا همیشه اینجوری بوده و یا اخیرا یا حتی در این فصل اینجوری میشه که یه صدای غالب در مناطق جنگلی در سراسر مناطق شمالی کشور شنیده میشه که شاید بشه گفت میلیارها جیرجیرک همزمان دارند میخونن! همه ی ا و جاده ها و مسیرهای جنگلی این سفر ( که طولانی ترین سفرمان در طول نوار ساحلی شمالی از چالوس تا آستارا بود) این صدا شنیده میشد اما در میانه ی جنگل گیسوم بدلیل سکوت مطلقا مطلق، حجم این صدا اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بوووود که، حس می دارم کر میشم!!! (و قبلا این تجربه رو در سکوت کویر داشته ام که حجم سکوت داشت ی گوشم رو میکرد!)

            *

اما ساحل...

خب، دریای خزر یا هر اسم دیگه ای که متخصصین روش میذارند، برای من به شخصه صرفا یه حوضچه ی کوچیک آب هست! تیره و آلوده و بدمزه ... اصلا دوستش ندارم اصلا. یعنی از وقتی که خلیج فارس رو دیدم، به طرز وحشتناکی از چشمم افتاده و اصلا هواش رو هم نمیکنم!

گیسوم اما ساحل قشگی بود. اینکه آرام و خلوت بود مزید بر علت هست. ولی صدفهای صورتی خب، خاطره ی "جزایر ناز" قشم رو زنده میکرد و حس خوبی داشت.

حضور یاس هم خیلی موثر بود که بهم خوش بگذره.

و، "ونه همین" های یادگاری....

اما، اونجا در ظهر یک روز داااغ در حالی که مردها به آب زده بودند، یه حرفی به خدا زدم که فکر بهش حالم رو عوض میکنه... " گفتم بخاطر اینکه نمیتونم الان پاهام رو به آب بزنم و این لذت رو تجربه کنم، یه طلب گنده بهم داری!"

...



پی نوشت:

* هرکاری میکنم تصویر جنگل، بصورت عمودی در نمیاد!!!




مریم میرزاخانی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

بخاطر شرایط تحصیلی و خانوادگی م، همیشه در جریان ماجراهای المپیادها بودم.

اون تصادف وحشتناک، هرگز فراموشم نشد.

ماجرای فرار مغزها و نبودن نود درصد از برندگان المپیادهای اون سالها در ایران امروز، مسآله ای هست که از جلوی چشمم دور نمیشه و یه حسرت مدام هست.

اما...

مریم میرزاخانی. برنده ی نوبل ریاضیات. طلای المپیاد ریاضی سال 74. تنها بازمانده از اون تصادف وحشتناک...

روزی که نوبل گرفت. سروصدای زیادی ایجاد شد. که همش بود. و من در اینجور مواقع سکوت میکنم. و به هیچکی نگفتم که چقدر این خبر برام خوشحال کننده و ناارحت کننده است...

خبر سرطانش رو که چند روز قبل شنیدم، شوک بدی بود. دعا . خیلی دعا . که خدا به زمین به آدمها رحم کنه و او رو برای دنیا نگه داره.

اما امروز... این خبر رو نمیتونم تحمل کنم.

حجم غمی که روی قلبم سنگینی میکنه اونقدر زیاده که تحملش برام خیلی سخته.

و باز هم نمیتونم حرفی بزنم... و باید در سکوت بگذرونم.

تسلیت میگم به دنیا...





گیسوم

درخواست حذف اطلاعات

سلام

برای من که یه رگم به مازندران میرسه احتمالا انتظار میره که جنگل و دریا یه عشق عادی باشه. ولی نیست!

جنگل به نظرم یه جای فوق العادست ولی خیلی تحملش رو ندارم و درونش حس خفگی میکنم و ترجیح میدم که فقط از داخلش عبور کنم.

به نظرم اصولا جنگل رو برای عبور آفریده اند و نه ماندن!

به نظرم هیچ محیط طبیعی ای به اندازه ی جنگل وهم آلود نیست... و احتمالا همه ی این حسهایی که نسبت به جنگل دارم بخاطر فلیمها و کارتونها کودکی بوده!

خلاصه، میتونم اعتراف کنم که خیلی جنگل های مازندران و گیلان رو ندیده ام!

اما گیسوم... عجیب بود... همه ی اون حسها رو داشت ها. اما... اینبار تجربه ی این حسها برام آزار دهنده نبود. به خصوص که به نظرم می آمد که این جنگل تمام نشدنیه!!!

نمیدونم که آیا همیشه اینجوری بوده و یا اخیرا یا حتی در این فصل اینجوری میشه که یه صدای غالب در مناطق جنگلی در سراسر مناطق شمالی کشور شنیده میشه که شاید بشه گفت میلیارها جیرجیرک همزمان دارند میخونن! همه ی ا و جاده ها و مسیرهای جنگلی این سفر ( که طولانی ترین سفرمان در طول نوار ساحلی شمالی از چالوس تا آستارا بود) این صدا شنیده میشد اما در میانه ی جنگل گیسوم بدلیل سکوت مطلقا مطلق، حجم این صدا اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بود اونقدر زیاد بوووود که، حس می دارم کر میشم!!! (و قبلا این تجربه رو در سکوت کویر داشته ام که حجم سکوت داشت ی گوشم رو میکرد!)


اما ساحل...

خب، دریای خزر یا هر اسم دیگه ای که متخصصین روش میذارند، برای من به شخصه صرفا یه حوضچه ی کوچیک آب هست! تیره و آلوده و بدمزه ... اصلا دوستش ندارم اصلا. یعنی از وقتی که خلیج فارس رو دیدم، به طرز وحشتناکی از چشمم افتاده و اصلا هواش رو هم نمیکنم!

گیسوم اما ساحل قشگی بود. اینکه آرام و خلوت بود مزید بر علت هست. ولی صدفهای صورتی خب، خاطره ی "جزایر ناز" قشم رو زنده میکرد و حس خوبی داشت.

حضور یاس هم خیلی موثر بود که بهم خوش بگذره.

و، "ونه همین" های یادگاری....

اما، اونجا در ظهر یک روز داااغ در حالی که مردها به آب زده بودند، یه حرفی به خدا زدم که فکر بهش حالم رو عوض میکنه... " گفتم بخاطر اینکه نمیتونم الان پاهام رو به آب بزنم و این لذت رو تجربه کنم، یه طلب گنده بهم داری!"

...






فعلا بدون عنوان!

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



گزارش سفر

درخواست حذف اطلاعات

سلام

بلا ه فرصتی پیش آمد که درباره ی سفر تابستانی یه گزارش کوتاهی بنویسم.

مقصد: استان اردبیل

همراهان: خانواده ی خودمون و خانواده ی خواهرم

مدت سفر: 7 روز

مسیر: تهران- کرج- قزوین- رشت- رضوانشهر- آستارا- گردنه حیران- نمین- اردبیل- مشکین شهر- سرعین- خلخال- اسالم- کل جاده ساحلی تا جاده چالوس- تهران

شب مانی ها: رضوانشهر/ آستارا/ اردبیل/ خلخال

خاطرات خاص:

- گرچه که هماهنگی دو ماشین کمی سخته و صبوری زیادی میخواد. اما شدنی هست و خوش گذشت.

- یاس بسیار زیاد صبور است.

- جنگل و ساحل گیسوم را فراموش نخواهم کرد. یه پُست کوچیک براش خواهم نوشت جداگانه.

- برای گردنه جیران پست جداگانه خواهم نوشت.

- و برای جاده ی اسالم خلخال هم.

- پشت جنگل، شهری ست... شهری که باورت نمیشه که وجود داشته باشه. و اینقدر هم بزرگ باشه. رضوانشهر یک تجربه ی فوق العاده عجیب و رویایی بود!

- آخه چقدر میشه آدم زیبا رو در یک محدوده ی کوچیک جمع کرد؟ آخه چقدر؟؟؟ چند تا؟؟؟؟ اصلا مگه میشه؟ مگه داریم؟؟؟؟؟؟  (توصیف من از آدمهای شهر استارا... مرد و زن و کوچیک و بزرگ نداره. اینها همه به طرز عجیبی زیبا هستند... و خنده دارش اینه که من توی اون بازار هیچ اپشن خاصی به حساب نمی آمدم!! دیگه برو تا آ ش...) ابروهاشون... آخ... چشم و ابروهاشون.. یعنی فقط وای هااا !!!!

- خوب مردمی هستند مردم آستارا. اقا کلا خوبن دیگه... خلی خوبنننننن.... از هر نظر... (در مقایسه با مردمی که در سفر به ای ساحلی/ توریستی/ مناطق آزاد/ شمالی ها/ گیلانی ها/ اردبیلی ها/ و...... مشاهده کرده ام) (استثنای بزرگم البته همچنان پابرجاست... همچنان، مردم استان بوشهر رو به بهشت نمیفروشم... گفته باشم)

- اردبیل.. شهر خوبیه. اما فقط همین!

- مردم اردبیل، واقعا نمیخوان ها.. یعنی  اینو واقعا حس میکنی که بدجنس نیستند اصلا اما... در راهنمایی هاشون عمدتا گمراهتون میکنند. خیلی هم زیاد!)

- مرد مهربانی هستند.

- بخاطر ندانستن "حتی یک کلمه ترکی" اذیتمون ن د واقعا. (گرچه که در زاده صالح... بهمون هشدار دادند که چرا ترکی بلد نیستیم!! و خب پس چطوری جواب فحشهاشون رو میدیم!! و ما همه چهار شاخ که، وااا برای چی باید بهمون فحش بدن؟ آخه چرا؟ مگه مرض دارند؟؟ و خندیدیم که محض احتیاط هرچی گفتن میگیم: خودتی!!  والا!!!!

- آخ زاده صالح... برای عمده ی مردم تهران و به خصوص اهالی شمالی تهران، یکی از باصفاترین و باحال ترین و امن ترین اماکن شهر، حرم زاده صالح برادر بزرگتر رضا جان و در میدان تجریش هست. خب، با همین حس وقتی به اسم "مرقد زاده صالح" برخورد کردیم، وارد شدم. هیچی هم نخوندن که ایشون کی هست و ماجراش چیه. وارد که شدم یهو حس زاده صالح خودمون همه ی وجودم رو گرفت. برام جالب بود. وستم که به ضریح رسید، یهو واقعا حس که حرم زاده صالح خودمونم. و رفتم توی همون حال و هوا. و عینا همون حرفهای همیشگی رو به ایشون گفتم. عینا!! بعدش همون کنار ضریح خوندم و بیرون آمدم. جالبه که باز هم پله میخورد (گرچه اینجا به بالا (اردبیل)  و اونجا به پایین (تجریش)). آمدم پیش بقیه. و از دخترهای جوان شنیدم که:" ایشون همون زاده صالح هستند" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وااا مگه میشه؟؟؟؟ جریان اینه که اینجا بدنشون و تهران فقط سرشون دفن شده. و براشون عجیب بود که ی تا حالا توی اون حرم اینو بهمون نگفته...

- بقعه ی شیخ صفی الدین اردبیلی... فقط سکوت. تسلیم. سر پایین. و سر بالا... و... الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی ابن طالب المونین و اولاده المعصومین........................................... ...

- پل معلق مشگین شهر، یک تجربه عاااالی... عالی بود. به خصوص با خل بازی های خودم ;)

- سبلان... عزیزمممم...

- سرعین به شدت با تصوراتم متفاوت بود. از هر لحاظ بسیار خوشمان آمد. تجربه ی آب بازی با مریم و یاس، به همه ی دنیا می ارزه...

- دریاچه شور ل، هیچ چیز خاصی نبود! (برای من البته. تجربه های خیلی بهتری داشته ام) (اینکه قناری رو خیلی آزاد و معمولی مثل گنجشک توی محیط میدیدیم البته برام عجیب و خاطره انگیز بود)

- کباب بناب خوب است.

- خلخال، تنها جایی که در این سفر، خنک شدیم. البته خیلیییی خنک شدیم)

- و آخ اسالم خلخال... آخخخ اسالم خلخال... فقط آخخخخخخخخخخخخخخخخ.... (هیچی ندارم که بشه با کلمه ها ثبتش کرد. فقط.. سیگار میشم میرم رو لبهات...)

- فندقلو .........


+ و تو همه جا و در همه ی لحظه ها باهام بودی... و اصولا داشتم جا پای جای تو میذاشتم...









رفیق خوب خودمی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



حال حالای من (13)

درخواست حذف اطلاعات

سلام

کلیپ " سماع" با نوای شعر مولانا و در مقبره ی او.

" وا دل من..."

دکلمه: نامجو

صدای: محسن چاووشی




قصد جفاها نکنی ور ی با دل من

وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من

قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من

وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من

واله و شیدا دل من بی‌سر و بی‌پا دل من

وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من

بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من

ن و گردان دل من فوق ثریا دل من

سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو

آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من

گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان

گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من

زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون

بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من

طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب

سیه یافت مگر دایه شب را دل من

ص ه موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو

جوی روان حکمت حق ص ه و خارا دل من

عیسی مریم به فلک رفت و فروماند ش

من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من

بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان

کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من




آخ جوووون سفررر

درخواست حذف اطلاعات

سلام

عازم سفر هستیم.

از همون مدلهای "ایرانگردی"...

و این اولین بار هست که توی تابستان چنین سفری رو تجربه خواهیم کرد.

اینکه دو ماشینه میریم، یه اتفاق نسبتا جدید هست.

پس، همهههههههه چی جدید و نا آشنا هست.

به امید اینکه خیییلی خوش بگذره. و خیلی اتفاقهای عالی بیفته.






هزینه های قهرمانی

درخواست حذف اطلاعات
سلام دیروز در بیست و سومین دوره ی مسابقات جام چهانی تکواندو در کره جنوبی، "کیمیا علیزاده" یک مدال نقره برای کاروان ایران بدست آورد. این بالاترین مدال تا امروز برای بانوان تکواندو کار ایرانی در مسابقات جهانی هست. اما... او برای رسیدن به این مدال رنج و مرارتهایی رو کشیده که شمردنی نیست.


کیمیا، بهت تبریک میگم. موفق باشی دختر. و موفق باشید همه ی دختران و ن میهن م


این تصویر (که بعد از مسابقه ی فینال در شبکه های مجازی پخش شد)، کلی ذهنم رو مشغول به خودش کرده.. رشته ورزشی ما... ارزش تلاش... هزینه های قهرمان شدن... دردهایی که دیده میشوند... و دردهایی که هرگز دیده نمیشوند و خیلی عمیق تر هستند...



نوسانات عصبی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

دخترعموی یاس دچار تشنج شد و بیمارستان رفت و نوار مغزی گرفتند. بعد دور یه سری نقاط نوار مغزی رو خط کشیدند که تشخیص بده این نوسانات عصبی برای چی بوده. توی اون چند روز همه ی خانواده و فامیل و اشناها نگران دخترک ی اله بودند.

و تشخیص سلامت داد. الحمدلله. و اون نوسانات عصبی ح تهوع مادر در زمان بارداری بوده... و اثری که روی مغز جنین گذاشته، الان بعد از ی ال به این وضوح مشخص شده...

این ماجرا اساسا ریختم بهم...

چی سر ما اومده؟

سر ماها که توی دهه شصت بدنیا آمده ایم...

که توی بمب گذاری ها و موشک بارانها و ز له ها و غیره و غیره بودیم... هر روز و هر شب...

که من هنوز صدای ش تن دیوار صوتی از خاطرم نرفته!

تازه اینها مسائل اجتماعی دوران ما بود...

بچه هایی که توی خانه مشکلات عدیده دارند. که همیشه صدای فریاد و دعوا میشنوند...

بچه هایی که همیشه مادرشون در ترس دائمی قرار داره...

بچه هایی که....

وااااااااااااااااااااای... چقدر ""کودک"" موجود ظریف و حساسی هست... و چقدر برای ما این مسأله کمترین اهمیت رو داره!!

بچه های دنیا چی؟... بچه هایی که از لحظه ای که نطفه شون بسته میشه تا زمانی که به هر سنی برسند و از دنیا برن، هرگز روی آرامش رو نمیبینند... و اصولا نمیدونن واژه ی امنیت و آرامش چی چی هست!! شاید اصولا یه جور خوردنی باشه...

آآآآآه... قلبم پر از درده..

خدایا، به آدمها رحم کن. منجی میخواییم. میخواییییییییم.... :(((((((((





حمله های "ش- م- ر"

درخواست حذف اطلاعات

سلام

امروز هشتم تیر و سالگرد حمله ی شیمیایی به شهر سردشت کردستان هست و به همین مناسبت توی تقویم به اسم " روز مبارزه با حملات شیمیایی و می " ثبت شده.

خب، همه ی اینها یه مشت حرف هست...

امروز داشتم اخبار تماشا می و یه گزارش در همین مورد نشان داد. و من فکر به همه ی خاطرات تلخی که در این مورد دارم..

به اینکه توی مدرسه مانور حملات شیمیایی انجام میدادیم و یه عبارت "ش م ر" (شمیایی/ می / رادیواکتیو) یکی از کلمه های کلیدی و روزمره ی اون روزها بود!

اینکه دیدن تصاویر آدمهایی که دچار حمله ی شیمیایی شده بودند، اونقدر برامون عادی بود که الان که بهش فکر میکنم واقعا تعجب میکنم!  (الان هشدار 16-  میذارن برای خبرهای عادی اون روزها!)

اینکه بارها و بارها بعدش خبر "حمله شیمیایی" به فلان جای دنبا رو میشنیدیم و این برامون یه خبر تکراری بود...

اما...

کی میدونه، سی سال آرزوی یک شب آرام , بدون سرفه و نفس تنگی خو دن یعنی چی؟

کی میفهمه، سی سال خون آمدن و چرک زخمهای شیمیایی یعنی چی؟

توی دوره ی ارشد یه سال پایینی داشتم که سردشتی بود و خودش و همه ی خانواده و فامیلش جانباز شیمیایی بودند (غیر از انی که شهید شده بودند!) و همه درگیر یک جور بیماری تنفسی یا پوستی بودند... سالها... و او همیشه درگیر مشکلات خشکی پوستش بود. و توی اردو دیگران فکر می د که وااای چقدر لوسه...

و تو چه دانی که مردم چی میکشند؟ و با چه دردهایی درگیر هستند؟؟

خدایا، سایه جنگ رو از سر دنیا کم کن لطفا...


"  ... قَالُواْ أَ تجَْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَ نحَْنُ نُسَبِّحُ بحَِمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ  قَالَ إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ(30 بقره)

گفتند: «پروردگارا!» آیا ى را در آن قرار مى‏دهى که فساد و خونریزى کند؟! و ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم، و تو را تقدیس مى‏کنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را مى‏دانم که شما نمى‏دانید."


خدایا، لطفا رحم کن...







کمی حال خوب...

درخواست حذف اطلاعات
سلام
  پندهایی از حاج محمّد اسماعیل (رحمة الله علیه)


1. هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.

2. زیارتت، ت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، بعد، ذ کر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را ی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و و ذکر و عبادت خواهی بود.

3. اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

4. گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست.
غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.

5. موت را که بپذیری، همه ی غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود. وقتی با حضرت عزرائیل رفیق شوی، غصه هایت کم می شود. آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیا را در نظر کوچک می کند و آ ت را بزرگ. حضرت علیه السلام فرمود:یک ساعت دنیا را به همه ی آ ت نمی دهم. آمادگی باید داشت، نه عجله برای مردن.


6.اگر دقّت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیاقابل مشاهده است؛ مثل بداخلاق که خود و دیگران را در فشار می گذارد.

7. تربت، دفع بلا می‌کند و همه ی تب ها و طوفان ها و ز له ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود. مؤمن سرانجام تربت می‌شود. اگر یک مؤمن در شهری بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور می‌کند.

8. هر وقت غصه دار شدید، برای خودتان و برای همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آنهایی که بعدا خواهند آمد، استغفار کنید. غصه‌دار که می‌شوید، گویا بدنتان چین می‌خورد و استغفار که می‌کنید، این چین ها باز می شود.

9. تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی وخدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحما نی و . کار محبت همین است.

10. با تکرار کارهای خوب، عادت حاصل می شود. بعد عادت به عبادت منجر می شود. عبادت هم معرفت ایجاد می کند. بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و نهایتا به ولایت منجر می شود.

11. خدا عبادت وعده ی بعد را نخواسته است؛ ولی ما روزی سال های بعد را هم می خواهیم، در حالی که معلوم نیست تا یک وعده ی بعد زنده باشیم.

12. لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت می گذرد، گله و شکوه نکن و از خدا خوبی بگو. حتّی به دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم کم بر تو معلوم شود که به راست ی خدا خوب خ است و آن وقت هم که به خیال خودت به دروغ از خدا تعریف می کردی، فی الواقع راست می گفتی و خدا خوب خ بود.

13. ازهر چیز تعریف د، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از ی یا چیزی تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن، همانطور که المؤمنین علیه السلام در دعای دهه ی اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای عالم لا اله الا الله

14. "دل های مؤمنین که به هم وصل می‌شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند." 

15. هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن. در "الا"، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزی باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آن گاه "الله"را بگو همه ی دلت را تصرف کند.

صلوات



قدرش را بدان..

درخواست حذف اطلاعات
دوست عجب امنیت خوبی ست می توانی با او خود خودت باشی  می توانی درد هایت را- هر چقدر ناچیز هر چقدر گران - بی خج با او در میان بگذاری از عاشقی هایت بگویی از حماقت هایت دوست انتخاب آزاد توست، اختیار توست نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند  نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند دوست عرف نیست ، عادت نیست ، معذوریت نیست دوست از هر نسبتی مبراست دوست سایگاه آرامی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری! هر وقت دوست داری در آغوشش بگیری ، بی هر مناسبتی بوسه بارانش کنی ،شانه هایش را با بی سر و سامانی ات سهیم کنی، اشک هایت را با نوک انگشتانش محو! دوست چیز دیگری ست  دوست چیز دیگری ست...


اگر همچین شخصى در زندگیتان وجود دارد تو خوشبخترینى؛ قدرش را بدان!.


پی نوشت: همه ی اینها یعنی تو... و من همه ی تلاشم رو میکنم که قدرت رو بدونم... و نه همین!
__._,_.___



20 قانون طلایی برای احترام به خود

درخواست حذف اطلاعات

سلام

قانون اول:
اگر فکر می‌کنی کاری اشتباهه، انجامش نده

قانون دوم:
در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزی رو بگو که منظورته

قانون سوم:
هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه‌ داری؛ هیج وقت

قانون چهارم:
سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یادگرفتن بر نداری

قانون پنجم:
در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن

قانون ششم:
هیچ‌وقت دست از تلاش برای رسیدن به رویاهات بر ندار

قانون هفتم:
سعی کن راحت نه بگی، از نه گفتن نترس

قانون هشتم:
از بله گفتن هم نترس

قانون نهم:
با خودت مهربون باش

قانون دهم:
اگه نمی‌تونی چیزی رو کنترل کنی، بزار به حال خودش

قانون یازدهم:
سعی کن از اتفاقات و حالات منفی دوری کنی

قانون دوازدهم:
برای رضایت دیگران، کاری رو انجام نده که دوست نداری

قانون سیزدهم:
سعی کن ببخشی، اما فراموش نکن

قانون چهاردهم:
در هیچ ح ی، سطح خودت رو به اندازه طرف مقابلت پایین نیار

قانون پانزدهم:
حرفی رو که نمی‌پسندی تائید نکن

قانون شانزدهم:
به انی لطف کن که استحقاقش رو داشته باشن، لطف تورو وظیفت ندونن و سپاس‌‌گزار باشن

قانون هفدهم:
با ی که ازش خوشت نمیاد، ه نی نکن

قانون هجدهم:
در یاد دادن، بخشنده باش

قانون نوزدهم:
از ی ناراحت هستی بهش بگو، ناراحتیتو بگو، دلیلش رو بگو ..

قانون بیستم:
عاشقى کن، عشق باعث امید به زندگى می شود.




عروس آمد!

درخواست حذف اطلاعات

سلام

نزدیک غروب بود و مشغول خوندن آ ین جرء بودم.

زنگ در خورد.

از چیزی که توی آیفون تصویری میدیدم چنان شوکه بودم که تا چند ثانیه فقط تماشا می و مدام پلک میزدم و به تصویر نزدیک و دور میشدم که بلکه باور کنم که چی میبینم!

یهو جیغم در آمد...

مریممممممممممممممممم... بیا ببین کی پشت در هست!!!!!!!!!!!!

در رو باز د و خودش آمد داخل!!

عروس بود!!!

با لباس عروس!!!

به همراه داماد!!!!!!!!!!

دوتایی!!

سمانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هنوز باورم نمیشه این کارش!!!


کِل کشیدیم و اسفند دود کردیم و شیرینی و گل و هدیه ی عقد رو توی چند لحظه آماده کردیم و یه خاطره فوق العاده ساختند و ساختیم...


ممنونم سمانه. الهی خوشبخت بشی رفیق




نوسانات عصبی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

دخترعموی یاس دچار تشنج شد و بیمارستان رفت و نوار مغزی گرفتند. بعد دور یه سری نقاط نوار مغزی رو خط کشیدند که تشخیص بده این نوسانات عصبی برای چی بوده. توی اون چند روز همه ی خانواده و فامیل و اشناها نگران دخترک ی اله بودند.

و تشخیص سلامت داد. الحمدلله. و اون نوسانات عصبی ح تهوع مادر در زمان بارداری بوده... و اثری که روی مغز جنین گذاشته، الان بعد از ی ال به این وضوح مشخص شده...

این ماجرا اساسا ریختم بهم...

چی سر ما اومده؟

سر ماها که توی دهه شصت بدنیا آمده ایم...

که توی بمب گذاری ها و موشک بارانها و ز له ها و غیره و غیره بودیم... هر روز و هر شب...

که من هنوز صدای ش تن دیوار صوتی از خاطرم نرفته!

تازه اینها مسائل اجتماعی دوران ما بود...

بچه هایی که توی خانه مشکلات عدیده دارند. که همیشه صدای فریاد و دعوا میشنوند...

بچه هایی که همیشه مادرشون در ترس دائمی قرار داره...

بچه هایی که....

وااااااااااااااااااااای... چقدر کودک موجود ظریف و حساسی هست... و چقدر برای ما این مسأله کمترین اهمیت رو داره!!

بچه های دنیا چی؟... بچه هایی که از لحظه ای که نطفه شون بسته میشه تا زمانی که به هر سنی برسند و از دنیا برن، هرگز روی آرامش رو نمیبینند... و اصولا نمیدونن واژه ی امنیت و آرامش چی چی هست!! شاید اصولا یه جور خوردنی باشه...

آآآآآه... قلبم پر از درده..

خدایا، به آدمها رحم کن. منجی میخواییم. میخواییییییییم.... :(((((((((




وقتشه محاسبه کنی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

آهای نرجس... با توأم:::


یه ماه روزه گرفتی؟

سعی کردی مواظبت کنی؟

ختم قرآن انجام دادی؟

شب زنده داری داشتی؟

دعاها و اعمال روزانه و شبانه رو به خوبی و با حال خوب انجام دادی؟

شبهای قدر خوبی رو پیش رو گذاشتی؟

کلا، حاااال ت خوب بود و خوش گذشت؟

الان خوشحالی؟

 راضی ای از خودت؟

حس و حال خوبی داری؟

فکر میکنی خدا هم ازت راضیه دیگه. نه؟

آره؟؟...


خب؛ حالا بیا فرض کنیم هیچ کدوم اینا رو نداشتی. اصلا هیچ کاری انجام نداده بودی. یعنی به هر دلیلی نشده و نتونستی که انجام بدی. یا مثلا فقط روزه گرفتی. یعنی چیزی نخوردی و نیاشامیدی... خب. حالا حست چیه؟

حس خدا نسبت بهت چیه؟


چی فکر میکنی؟


همه ی اینها برای چی بود؟ برای خدا؟ یا برای خودت؟

برای حال خودت یا فقط فقط برای رضایت خدا؟

که اگه برای خدا باشه، فکر به اینکه انجام نمیدادی شون، ح و بد نمیکرد!

غصه دارِ ت نمیکرد؟

خدا رو با چه ترازویی میسنجی؟

آهای. با توآم...


بیا یه ذره بالاتر. و از یه زاویه ی دیگه به خودت نگاه کن...

کی هستی تو؟ چکار کردی الان؟ که الان اینهمه حس خوبی داری؟؟

فکر کن بهش.

فکر کن چرا حس خوبی داری؟ از کجا میاد این حسه؟

و جوابش رو بسنج... که برای خداست؟ یا برای دل خودت؟؟


بشین خودتو محاسبه کن نرجس...

امشب وقتشه.

وقتش...


دوستت دارم.






آقای کا سند- 6

درخواست حذف اطلاعات

سلام

بعد از یک ماه چالش و یک ماه تماس های متعدد و پیگیری های بسیار و زحمات زیاد و مشقت های فراوان و حرص و جوش و اعصاب دی های وحشتناک! ، و بعد از جابجا شدن کامل و روی روال افتادن همه ی کارهای مربوط به خانه و زندگی و مادرِ آقای کا سند، بلا ه قراره که فردا به اتفاق بابا، ایشون رو به بیمارستان ببریم تا تشخیص اولیه درموردشون داده بشه.

طی این پروسه آدمهایی وارد قصه ی من شدند که هر کدومشون یه دنیا داستان هستند...

آقای درودیان

خانم سعیدیان

محمدرصا

خانم میرزایی

خانم طیبی

خانم رئیسی

دخترک کارمند بیمارستان روزبه

بچه های رشد (محبوبه/ مریم/ پریسا و زینب)

بابا

و خودم...

نمیدونم با چی مواجه خواهم شد. و نمیدونم چی پیش میاد. به شدت و به ماس و به استدعا و به استغاثه از درگاه خداوند طلب خیر میکنم.

الهم الشف کل مریض




آقای کا سند - 7

درخواست حذف اطلاعات

سلام

آقای کا سند رو بعد از چهار سال دیدم.

رفتیم بیمارستان.

سه ساعتی با هم بودیم و کلی حرف زدیم.

آن مردِ بزرگ و قهرمانِ من، الان دقیقا شبیه یک پسر بچه ی تنها و آسیب دیده و محروم و غمگین... نیاز به همه جور حمایت داره. یک حمایت همه جانبه و مطلق و بی شائبه.

و امروز تا تونستم روح زخمی ش رو نوازش . و او آسیب دیده تر از این حرفهاست...

دلم سوخته و لازمه که قوی باشم.

خدایا کمکم کن و همه چیز رو به نهایت خوبی (همونطور که تا الان به طرز غیرقابل باوری فوق بی نهایت عالی مدیریت کردی) مدیریت کن و پیش ببر.

عاقبتمون بخیر


خدایا، چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار

آمین.




خداحافظ

درخواست حذف اطلاعات




+ چی بهتر از اینکه : با تو عیدم فطر شد...